اواخر دهه هفتاد بود. به واسطه یکی از دوستان راهی انجمن ادبی میلاد شدم. مردی جاافتاده، لاغراندام، با عینکی بر چشم بالای سالن نشسته بود و مدیریت جلسه را بر عهده داشت. نامش را پرسیدم. گفتند «سیاوش دیهیمی» است. استاد تار و سهتار و شاعر.
همان جلسه سبب شد تا پای من به انجمنهای ادبی باز شود. بعدها بیشتر به انجمن ادبی آفتاب میرفتم، اما انجمن میلاد را همیشه دوست داشتم.
اوایل دهه80 به واسطه راهاندازی خانه ادبیات استان و ارتباط با مسئولان انجمنهای ادبی استان، ارتباطم با دیهیمی بیشتر شد. معلمی که همیشه مرتب بود و آرام سخن میگفت.
خاطرات بسیاری داشت. از چندین دهه مدیریت انجمنهای ادبی، از راهاندازی انجمن موسیقی، از سالهای سختی که چراغ موسیقی و شعر را با معدود آدمهای عاشق در این شهر روشن نگه داشته بودند.
در آن سالها فضای شعر مدرن و پستمدرن فضای جامعه را گرفته بود و خیلی از جوانها دیهیمی و دیگر شاعران همسن و سال او را نمیپذیرفتند و گمان میکردند دوره این افراد تمام شده است!
یادم هست در همان سالها، شعر اعضای انجمن را در برگه4 A پشت و رو کپی میگرفتند و در جلسات روزهای چهارشنبه انجمن میلاد نقد و بررسی میشد.
گاهی حتی بحثهای تندی در جلسه شکل میگرفت. شاعران پستمدرن که از برخی از آنها دیگر نه نامی هست و نه نشانی بر شاعرانگی خود اصرار داشته و شعر خویش را حتی بالاتر از شعر حافظ و سعدی میدانستند و نقدهای مشفقانه دیهیمی و دیگران را نمیپذیرفتند!
دیهیمی اما همیشه صبور بود و با همان متانت همیشگی راهش را در شعر و موسیقی ادامه میداد. سالها حضورش در برنامههای مختلف ادبی و هنری از او چهرهای ممتاز ساخته بود.
در انجمن کمتر از خودش شعر میخواند و گاهی به یک دوبیتی بسنده میکرد تا فرصت بیشتر در اختیار جوانان باشد، اما بعدها فهمیدم او شعرهای عاشقانه نابی دارد که خیلی از آنها هنوز منتشر نشده است!
او نماینده نسلی بود که خیلی از آدمهای آن نسل حتی سواد خواندن و نوشتن نداشتند، اما دیهیمی دانشگاه رفته بود، معلم بود، ساز میزد، شعر میگفت و بیتردید او پیشرو بود و سدشکن در روزگاری که بر نوازنده و شاعر بسیار سخت میگرفتند.
در تمام این سالها و تا همین زمستان ۱۴۰۳ همیشه با او در ارتباط بودم. هر وقت مرا میدید با همان لبخند همیشگی و متانت خاصش کمی از اوضاع و احوال سیاسی، فرهنگی و اجتماعی میپرسید و چند دقیقهای گپ میزدیم، گاهی شعری میخواند برایم و گاهی صدای تارش برایم آرامشبخش بود.
آخرین بار در اسفندماه ۱۴۰۳ با او تلفنی صحبت کردم. شنیدم کسالت دارد. زنگ زدم و احوالش را پرسیدم. گفت: بهترم. پس از آن هم در یکی، 2جلسه حاضر شده بود. خوشحال شدم که حالش بهتر شده، اما گویا بیماری کمکم بر او غلبه کرده بود.
پس از عید شنیدم حالش خوب نیست. به موبایلش زنگ زدم، کسی پاسخ نداد.
نگران شدم. از دوستان جویا احوالش شدم، گفتند خیلی حال خوبی ندارد. در اینستاگرام دیدم خیلیها نگران حال او هستند، اما هنوز امید داشتم حالش خوب شود و دوباره با هم گپ بزنیم. از شعر و موسیقی و گاهی سیاست.
قرار بود یکبار مفصل با هم گفتوگو کنیم در مورد تاریخ انجمنهای ادبی و... من اصرار داشتم شعرهای چاپنشدهاش را منتشر کند و کتاب تازهای از او ببینیم، اما نمیدانم چرا خیلی تمایلی برای این کار نداشت.
صبح روز دوشنبه پنجم خرداد ۱۴۰۴، از خواب بیدار شدم. پیامی برایم آمده بود که سیاوش دیهیمی رفت! بهیکباره تمام این ۲۵ سال از جلوی چشمم عبور کرد و دلم برای خودم سوخت!
دیهیمی خوب زندگی کرد. عاشقانه زیست و آنچه باید میکرد را انجام داد و دست آخر هم با آرامش رفت، اما بدا به حال ما که بزرگانمان یکی پس از دیگری میروند و شاید حداقل تا یکی، 2دهه دیگر کسی جایگزین آنها نشود و این تلخترین قسمت ماجراست که ما هر روز تنهاتر میشویم! همین.
نگاهی کوتاه به زندگی سیاوش دیهیمی:
سیاوش دیهیمی، شاعر، موسیقیدان و پژوهشگر برجسته ایرانی، در سال ۱۳۱۹ در کرمانشاه متولد شد. او تحصیلات خود را در رشته روانشناسی در دانشگاه تهران به پایان رساند و در سال ۱۳۴۰ به همدان منتقل شد، جایی که فعالیتهای فرهنگی و هنری خود را آغاز کرد.
دیهیمی نقش مهمی در توسعه موسیقی سنتی و ادبیات در همدان ایفا کرده است. او سالها بهعنوان رئیس انجمن موسیقی استان همدان فعالیت داشت و در آموزش موسیقی در اراک نیز نقشآفرینی کرد.