|
اینجا روستایی است خوش آبوهوا که عروسهایش حرفها برای گفتن دارند، در دامنه کوه قرار دارد و روی نقشه آن را از توابع شهرستان ملایر میبینید، روستایی که اهالی آن همگی با هم خویشاوندند و رسم ازدواج برایشان بسیار مهم و پررنگتر از آنی است که تصورشان را دارید.
برای همین همیشه در یکی از کوچههای روستا عروسی، هلهله و شادی برپاست، این بار هم صدای ساز و دهل از کوچهای در انتهای روستا به گوش میرسد، از خانه حاجیآقای آبادی، فامیلها همگی جمع شدهاند و قرار است پسر حاجی داماد شود، تنها 21سال دارد و آنطور که اهالی میگویند عروسش هم 16ساله است.
به رسم و سنت روستا قرار است گروهی از زنان فامیل برای آوردن عروس به چند خانه آن طرفتر بروند و نرگس را به خانه بختش بیاورند، من هم در کنار آنها به دعوت یکی از اهالی روستا در مراسم حاضر شدم و قرار است زبان گویای عروسهای کوچکی باشم که با قصه عروسی نرگس آغاز میشود.
با اهالی وارد خانه عروس میشویم، دختری سفیدپوست با موهای کمند و مشکی در لباس سفید عروسی میدرخشد، لباس به قوارهاش بزرگ میزند و دخترک هاج و واج، زنان فامیل را نگاه میکند، کل زنان و کفزنان عروس به خانه داماد میرود و من از فرصت استفاده میکنم تا در میهمانی با دخترکانی صحبت کنم که نوجوانیشان قربانی زنانگی شده است.
الهام عروس یکی از خانوادههای معروف روستا است و آنطور که میگوید 21ساله است و مادر 3 فرزند، محمد، علیرضا و عاطفه، میگوید: هنوز 14ساله نشده بودم که قرار ازدواجم با مرتضی( شوهرش را میگوید) گذاشته شد و کمتر از یک ماه بعدش من زن او بودم و باید در یکی از اتاقهای خانه پدریاش زندگی میکردم.
او ادامه میدهد: 6 ماه پس از ازدواج باردار شدم و بچه اولم دوقولو به دنیا آمد، ذوق عجیبی داشتم و فکر میکردم پسرانم، عروسکهایی هستند که خداوند برای بازی به من داده است، خیلی حس مادرانهای به آنها نداشتم حتی نمیدانستم که باید به آنها شیر بدهم، برای همین با خانواده همسرم که فکر میکردند من عمدی این کارها را میکنم به مشکل برخوردم، من مادر ندارم و 2 خواهرم هم در این روستا زندگی نمیکنند برای همین کسی را در کنارم نداشتم که بد و خوب زندگی را به من بگوید.
الهام با اینکه سن زیادی ندارد، اما صورتش چروکهایی دارد بهخصوص وقتی میخندد، به همین دلیل با آن دماغ کشیده و چشمان درشتی که روی صورتش خودنمایی میکند اگر سنش را ندانی گمان میبری که حداقل 35 ساله است، با این حال خودش را به دست سرنوشت سپرده و پذیرفته است که در فرهنگ زندگی او تقدیر چنین است.
سمانه، دختر بچهای 12ساله است، گیسوانی به هم بافته و بلند دارد و لباس زردرنگ پر چینی به تن کرده، در مجلس عروسی، چهرهاش از زیبایی خودنمایی میکند، او قرار است پس از ایام فاطمیه عروس پسرعمویش که 24ساله است شود و میگوید: ذوق عجیبی دارم، من همیشه دوست داشتم عروس شوم، برای همین لحظهشماری میکنم که روز ازدواجمان برسد.
از او میپرسم که آیا هیچ وقت دوست نداشته مثل دختران هم سن و سالش درس بخواند، دانشگاه برود، وارد اجتماع شود و...؟، خندهای میکند و آرام در گوشم میگوید: اجازه ندارم!
سمانه عاشق معلم شدن است و ادامه میدهد: من خیلی دوست داشتم معلم شوم، بچهها را خیلی دوست دارم، اما خب از طرفی برای درس خواندن باید به شهر بروم و اگر این اتفاق بیفتد اینجا در روستای ما برای خانوادهام حرف و حدیث درست میکنند.
میگوید: روزی که به خواستگاریام آمدند به مادرم گفتم من عشق معلم شدن دارم، اما خوب لباس عروسی را هم دوست دارم، به نظر تو کدام برایم بهتر است، مادرم بغلم کرد و گفت لباس عروس!
گرم صحبت با هم هستیم که او با لهجه خاص ترکی خودشان، دختر کم سن و سال و بارداری را صدا میکند و از او هم میخواهد که به جمع ما ملحق شود.
سارا 17ساله است و دومین فرزندش را باردار است، لباسی زیبا تن دارد، دستانی پوسته شده از سرما و قد و قامتی بلندتر از سمانه دارد، او میگوید: عروس(نرگس) دخترعمویش است و از طریق سارا با خانواده داماد ارتباط برقرار کرده است.
او درباره قصه عروس شدن خودش هم میگوید: برادران من با محمد در رفسنجان کار بنایی میکردند، مردان این روستا بیشترشان در فصل خشک سال در رفسنجان کار میکنند و برای همین هم برادران من در کنار خیلی از مردان روستا بنایی میکنند، 2سال قبل وقتی از رفسنجان برگشتند، گفتند که قول مرا به پسر همسایه دادهاند و قرار است که برای خواستگاری بیایند.
او ادامه میدهد: من فقط 15سالم بود که ازدواج کردم با اینحال وقتی خانواده محمد برای خواستگاری آمدند در بینشان زمزمه افتاد و مادرش گفت که من سنم بالاست! و آنان دختر کم سن و سالتری را برای پسرشان میخواهند چون خود محمد 18ساله بود.
سارا با اینکه اشک در چشمان مشکی و زیبایش جمع شده است، اما به تلخی میخندد و میگوید: با اینکه خانواده محمد راضی نبودند، اما پدرها با هم صحبت کردند و انگار به نتیجه رسیدند، یک ماه بعد از خواستگاری هم برایمان جشن گرفتند و ما به خانه خودمان رفتیم، اما بعد از یک هفته محمد باید مجدد به رفسنجان بازمیگشت و من یک هفته بعد از عروسی تا 6 ماه تنها از همسرم و در کنار خانوادهاش ماندم، روزهای سختی بود برایم، اما کمکم عادت کردم.
او میگوید: من و 3جاری دیگرم با هم در خانه پدرشوهرمان زندگی میکنیم برای همین کارهای خانه بین ما تقسیم میشود، از همان روز اول پخت ناهار و علوفه گوسفندان با من بوده و هنوز هم من آنها را انجام میدهم حتی وقتی برای خانواده همسرم میهمان تعداد بالا میآید باز هم وظیفه من پخت ناهار است.
سارا دستش را روی شکمش میکشد و میگوید: از زندگیام راضی هستم و منتظرم فرزند دومم هم به دنیا بیاید، اما راستش را بخواهید هیچ وقت از ذهنم بیرون نمیرود که چقدر در بچگیهایم خواب میدیدم دکتر شدم.
او ادامه میدهد: دور از چشم خانواده همسرم با همکاری خودش رفتم شهر دوره تزریقاتی هلالاحمر دیدم، اما هیچ کس جز خودم و شوهرم از این موضوع خبر ندارد تا حالا برای کسی از اهالی هم آمپول نزدم، فقط یک بار برای سمانه ( اشاره به دختری که در کنارمان نشسته است میکند) زدم و حالا این هم از رازم خبر دارد.
ساعت 7 عصر را نشان میدهد و میهمانان آماده صرف شام هستند، اگرچه کمی برایم تعجبآور بود، اما گویا رسم روستا چنین است که خیلی زود شام میخورند تا شب را به پایان برسانند و مهیا برای روز دیگری شوند برای همین بعد از یک ساعت از خوردن شام میهمانی تمام میشود و اهالی روستا یک به یک خانه تازه عروسشان را ترک میکنند.
من میمانم با کلی سؤال، چرایی و قصههایی که هم تلخ است و هم شیرین، به قول حاج مصطفی، مردی که به دعوت او در این مراسم شرکت داشتم، که میگوید: این سرنوشت این زنان و دختران است و شما هم نمیتوانید کاری برایشان کنید، بگذارید رویاهای کودکیشان را فراموش کنند و به زندگی که سرنوشت برایشان انتخاب کرده است تن دهند.
اما در ذهن من و بسیاری از افرادی که دغدغه حذف نوجوانی از زندگی دخترکان این سرزمین را دارند سرنوشت، یعنی زندگی هزار و126 دختر 10 تا 14ساله همدانی که یک سال گذشته به سرنوشت الهام، سمانه، نرگس و سارا و هزاران نفر دیگرشان با قصههایی مشابه گره خورده است و متأسفانه در مقابل آنها سکوت تنها واکنشی است که از تصمیمگیران میشنویم.
مطابق با آمار اخیر منتشر شده از سوی مرکز آمار که مربوط به بهار سالجاری است، تعداد ازدواج دختران ۱۰ تا ۱۴ساله در بهار ۱۴۰۰ با حدود ۳۲ درصد رشد در قیاس با آمار مشابه خود در بهار سال گذشته به 9 هزار و۷۵۳ ازدواج رسیده و از سوی دیگر این آمار فصلی ازدواج برای این بازه سنی از دختران با توجه به آمارهای مشابه فصلی در 2 سال اخیر بالاترین تعداد را نشان میدهد.
مطابق با همین آمار، ۴۵ هزار و ۵۲۲ دختر ۱۵ تا ۱۹ساله نیز در بهار ۱۴۰۰ ازدواج کردهاند و این درحالی است که آمار مذکور تنها مربوط به ازدواجهای ثبت رسمی شده در سازمان ثبت احوال کشور است و به گفته کارشناسان اغلب ازدواج کودکان ثبت نشده و همین امر منجر به نبود آمار دقیق در این حوزه میشود.
از سوی دیگر مطابق با آمار یاد شده، ازدواج شش پسر کمتر از ۱۵ سال و ۶۵۷۳ پسر ۱۵ تا ۱۹ ساله نیز در بهار ۱۴۰۰ به ثبت رسیده است.
همچنین در آمار فصلی ازدواج پسران و دختران ۱۵ تا ۱۹ ساله نیز به نوعی رکورد در بهار امسال شکسته شد و تعداد ازدواج های به ثبت رسیده دختران و پسران ۱۵ تا ۱۹ ساله در بهار سال جاری در قیاس با آمارهای مشابه فصلی طی دو سال گذشته، بالاترین تعداد است.
به نظر می رسد موضوع کودک همسری کمی نگاه کارشناسانه می خواهد و مسئولان پای کاری که دیگر برای توجیه برخی کم کاری ها نگویند اولین تجربه قاعدگی در دختران یعنی آمادگی لازم برای داشتن زندگی مشترک، به طور قطع بر کسی پوشیده نیست که ازدواج قاعده پیچیده ای است که نیاز به مهارت های چندگانه دارد.
|