ttttt1405-05-021405-05-12bool(false) 1405-05-021405-05-12bool(false) پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
تاریخ چاپ : دوشنبه ، 12 مرداد 1405

کد خبر : 112364
 
عصادست پدران و مادران سالخورده باشیم

سلامت سالمندان نیازمند همدلی خانواده‌ها
تاریخ خبر : 1399-07-15
نویسنده : نیلوفر بهرمندنژاد
     
 
 
     
متن خبر :


 حوالی ساعت 5 عصر بود که تصمیم گرفتم سری به میدان آرامگاه بوعلی بزنم، به‌مناسبت هفته سالمندان با گروهی از پیرمرد و پیرزن‌هایی که پاتوق همیشگی آنها در این مکان است گپ‌وگفتی کنم تا جویای احوال آن‌ها در این دوران سالمندی باشم.
از کنار چند پیرمردی که انتهای چشمشان برقی از مهربانی موج می‌زند می‌گذرم، سلام که می‌کنم با صدایی بلند جوابم را می‌دهند.
در کنار یکی از این پیرمردها نشستم و از او خواستم تا کمی از حال‌وهوای دوران کهنسالی خود برایم بگوید.
گفت‌وگوی خود را با من با جمله دخترم پیری است و هزار دردسر! آغاز می‌کند: من در گذشته یکی از کارمندان قدَر شرکت نفت بودم، در آن زمان برای خودم ارج و قربی داشتم؛ تمام روز را مشغول کار بودم اما اکنون آنقدر وقت خالی که حوصله‌ام سر می‌رود و در روز حدود یک تا 2 ساعت به اینجا می‌آیم تا در کنار هم‌سال‌هایم باشم، اما به‌نظر من پیری دوران بسیار سختی است، دوران تنهایی است، ده سال پیش همسرم را از دست دادم و فرزندانم هر یک در گوشه‌ای از این شهر مشغول زندگی خودشان هستند و هر 5-6 ماه یکبار به من سر می‌زنند و من تنها در یک خانه قدیمی در منطقه شیر سنگی زندگی می‌کنم.
او در ادامه آهی بلند می‌کشد و می‌گوید: تا زمانی که فرزندان به پدر و مادر احتیاج دارند برایشان عزیز است؛ اما زمانی که از آب و گل در می‌آیند و مستقل می‌شوند دیگر یادشان نمی‌افتد که پدر و مادری هم دارند؛ من از شما می‌خواهم که این موضوع را اطلاع‌رسانی کنید که پدر و مادرها در زمان کهنسالی چشمشان به در است تا فرزندانشان از راه برسند، دست نوازشی بر سر پدر و مادر پیر خود بکشند.
همان‌گونه که هر فرزندی در زمان کودکی‌اش متکی به پدر و مادرش است، پدر و مادر نیز در زمان پیری به فرزندانشان نیازمند هستند.
در پایان مکالمه ناگهان متوجه چشمانی می‌شوم که به صورتم خیره شده بود و احساس کردم که شاید او هم دوست دارد از شرایطش برایم بگوید؛ به سراغش رفتم و از او پرسیدم پدرجان شما چطور! شما هم صحبتی داری؟ او در پاسخ به من گفت: دخترم وقتی دیدم چقدر با حوصله به صحبت‌های این پیرمرد گوش می‌دهی در دلم گفتم کاش دختر من هم مانند شما بود و در کنارم بود جویای احوالم می‌شد، در حین صحبتش بود که به او گفتم پدر جان اتفاقاً من هم خیلی مشتاق هستم که پای درد دل شما بنشینم و صحبتی با شما داشته باشم. از او پرسیدم، بچه داری؟ گفت: بله 3 دختر و 2 پسر.
 هر یک از فرزندان در یکی از استان‌های ایران هستند و کیلومترها از من فاصله دارند، من و همسرم روزها را با دلتنگی شب می‌کنیم اما دریغ از یک تماس! گاهی اوقات به همسرم می‌گویم که دلتنگی نکن! مهم من هستم که کنارت هستم! جان فرزندانمان سلامت باشد اما ته دلم چیز دیگری است.
درحالی که سرش را به نشانه ناراحتی تکان می‌دهد، می‌گوید: کاش هیچ پدر و مادری چشم‌انتظار فرزندانشان نباشد اما خدا را شکر می‌کنم که همسرم در کنارم است و هر دو با هم زندگی می‌کنیم.
چند قدم جلوتر یک خانم مسن به‌همراه یک کودک خردسال روی یکی از نیمکت‌ها نشسته بود و درحالی‌که با لبخند مشغول تماشای کودک خردسالش بود کنارش نشستم و از او خواستم تا کمی از زندگی‌شان برایم بگوید:
پارسا نوه 6 ساله من است که حدود 3 سال پیش پدر و مادرش از هم جدا شده‌اند و او از 3 سالگی با من زندگی می‌کند و دیگر کاملاً به من وابسته شده است و کمتر نزد پدر و مادرش می‌رود و اگر واقعاً این فرزند کوچکم نبود زندگی برایم معنایی نداشت.
او در ادامه از شیرین‌زبانی نوه‌اش می‌گوید: با وجود او زندگی برایم هر لحظه شیرین‌تر می‌شود و زمانی که آغاز به صحبت می‌کند حس عجیبی به من دست می‌دهد و با وجود اوست که می‌فهمم هنوز هم زندگی زیبایی خاص خودش را دارد.
به نوه‌اش نگاهی می‌اندازد، موجی از امید در چشمانش دیده می‌شود و در ادامه می‌گوید: بچه‌هایم نوه‌هایم هستند، اما پارسا با بقیه متفاوت است و با جان و دلم او را دوست دارم، و هر روز صبح با صدای خنده اوست که روزم را آغاز می‌کنم و هر لحظه خدا را به خاطر وجود این فرشته کوچک شکر می‌کنم.
این مادربزرگ در پایان به شرایط این روزها و ویروس کرونا اشاره می‌کند و می‌گوید: حالا هم که با این شرایط سخت کمتر می‌توانم او را به پارک و یا بیرون بیاورم و سعی می‌کنم در خانه با اسباب‌بازی‌هایش مشغولش کنم اما تا جایی‌که امکان داشته باشد با رعایت پروتکل‌های بهداشتی هر روز حدود یک ساعت او را به بیرون می‌آورم تا کمی آب و هوایش عوض شود.
از خدا می‌خواهم هر چه سریعتر این ویروس ریشه‌کن شود تا دوباره بتوانیم با خیالی آسوده زندگی کنیم.
کبری خانم درحالی‌که ماسک خود را جابه‌جا می‌کند و درحال ضدعفونی کردن دست‌هایش با الکل است می‌گوید: همین که فرزندانم من را به آسایشگاه نبرده‌اند خدا را شکر می‌کنم، حداقل حالا می‌دانم که هر زمانی که احساس دلتنگی کنم به‌راحتی می‌توانم از خانه خارج شوم و گشتی در خیابان بزنم اما متأسفانه خواهرم که حدود 7 سال از من کوچکتر است در خانه سالمندان است و فرزندانش سالی یک‌بار هم به او سر نمی‌زنند، من هم که با وجود شرایط دشوارم نمی‌توانم به ملاقاتش بروم.
او درحالی‌که مرا دخترم خطاب می‌کند در ادامه صحبت‌هایش می‌گوید: دوران پیری اسمش با خودش است؛ دوران فرسودگی و تنها شدن است، من خودم 7 فرزند دارم اما از بین این 7 نفر فقط 3 نفرشان که در همدان زندگی می‌کنند هر چند وقت یک‌بار به خانه من می‌آیند.
اما انگار همین بچه‌ها و نوه‌ها نیز یادشان رفته پدربزرگ و مادربزرگ‌هایشان چقدر دلتنگ و تنها هستند و باید وقت بیشتری را برای بودن با آنها صرف کنند.

 
 
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.