ttttt پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
تاریخ چاپ : يكشنبه ، 11 مرداد 1405

کد خبر : 122748
 
در گذر زمان

روزی که مرگ را به چشمانم دیدم
تاریخ خبر : 1400-12-22
نویسنده : حسین راشدی
     
 
 
     
متن خبر :


 خوب یادم هست که در بهمن ماه 1356 از دانشگاه جندی‌شاپور اهواز فارغ‌التحصیل شدم و در خرداد ماه 1357 برای خدمت سربازی عازم تهران شدم. پس از تقسیمات دانشجویان، از تهران با قطار به تبریز رسیدیم و با اتوبوس‌های پادگان پشتیبانی تبریز عازم پادگان شدیم. پس از سخنرانی کوتاه سرگرد که هدفش این بود که دانشگاه را فراموش کنید؛ محیط اینجا با دانشگاه فرق دارد روانه آسایشگاه شدیم هنوز استراحت نکرده پیام دادند که برای تحویل لباس و سایر لوازم سربازی به فلان گروهبان مراجعه کنید و  ما هم پس از رفتن به آنجا لباس و سایر لوازم را تحویل گرفتیم. با گذشت چند روز کوتاه با دانشجویان افسری آشنا شدیم.
خفقانِ پادگان و سختگیریِ مسئولان ما را ذله کرده بود، ولی ما با شوخی و غزلیات حافظ روزگار را می‌گذراندیم و شب‌ها موقع خاموشی با چند تن از دوست غزلیات حافظ را با چراغ قوه کوچکی قرائت می‌کردیم.
یادم هست که در 17 شهریورماه 1357شنیدیم که مردم قیام کردند و افراد زیادی به وسیله مأموران تیم شناسایی به شهادت رسیده‌اند. کم‌کم پِچ پِچ و همهمه در میان افسران افتاد که آری مردم قیام کرده‌اند.  
پس از عملیات سربازی وارد آسایشگاه شدیم بالافاصله تلویزیون را روشن کردیم و دیدیم که تهران در خون و آتش است. لاستیک‌های ماشین‌ها را آتش زده بودند و شعار مرگ بر شاه در تهران طنین افکنده بود. همان شب یکی از دوستان در آسایشگاه که معمولاً شب‌ها با هم غزل حافظ را می‌خواندیم  دعوتم کرد. من هم  طبق معمول دیوان حافظ را برداشتم و تا پاسی از شب  شعر می‌خواندیم  بیتی از غزل را که بارها با هم زمزمه کردیم و هنوز هم نجوایش در گوشم هست، این بود:
آیینه سکندر جام جم است بنگر         تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا
صبح زود که بیدارباش دادند فوری لباس و کفش واکس زده خود را پوشیدیم و به نظام جمع ایستادیم. پس از انجام عملیات شنیدیم که یک دانشجوی افسری در یکی از شهرها که نامش را فراموش کرده‌ام به شهادت رسیده است. به سالن غذاخوری که رسیدیم در حال گرفتن غذا بودیم که صدای کوبیدن  قاشق و چنگال‌ها روی میز سالن را پر کرد. آری اعتصاب غذا کردیم... به فروشگاه پادگان رفتیم و مقداری بیسکوئیت و پفک گرفتیم و سد جوع کردیم. دانشجوها یکدیگر را خبر کردند که ساواک می‌خواهد فردا به آسایشگاه بیاید و کمدها را بررسی کند.
دانشجوها با همهمه زیادکتاب‌ها و سایر جزوات را پنهان کردند، اما خوشبختانه عملی نشد و ساواک به پادگان نیامد. کم‌کم فهمیدیم که قیام سرتاسری است؛ همه شهرهای ایران قیام کرده بودند و شعار می‌دادند: ای شاه ایران آواره گردی خاک وطن را ویرانه کردی... کشتی جوانان وطن آه و واویلا...کردی هزاران در کفن... نصر و من‌ا...مرگ بر شاه و شعارهای دیگر از قبیل سکوت هر مسلمان خیانت است به قرآن و بسیاری شعارهای دیگر که در صفحات کم نمی‌گنجد.
قیام مردم غیور تبریز موجب شدکه حکومت نظامی در شهر برقرار شود و همه دانشجویان افسری وحشت زده شدند همه‌مان مردد بودیم که اگر مرم تبریز بیرون بیایند چه کار کنیم آیا هموطنان  خود را که برای اسلام،  فقر و فساد قیام کردند را به شهادت برسانیم؟ اما در نهایت تصمیم گرفتیم که اگر ما را به خاطر حکومت نظامی به شهر بردند به مردم بپیوندیم و شربت شهادت را نوش جان کنیم.  بالأخره شب برای حکومت نظامی احضارمان کردند.
ما بهت زده شدیم چراکه تبریز چون قبرستانی خاموش در سکوت فرو رفته بود؛ حتی یک مغازه هم باز نبود و تا جایی که چشم کار می‌کرد سیاهی شب بود و همه خانه‌ها در بسته. اصلاً به قول معروف ندای جغدی هم به گوش نمی‌آمد و ما حتی صدای برگ درختی را نمی‌شنیدیم. نخستین باری بود که از این همه سکوت خیلی خوشحال شدیم و پس از رژه‌ای به پادگان برگشتیم. پس از دوره آموزشی طبق اختیاراتی که داشتیم می‌توانستیم دوره بعدی خدمت را در شهرِ دیگری بگذرانیم که من تهران افتادم.
کم‌کم به پیروزی انقلاب اسلامی نزدیک می‌شدیم و هر روز فریاد مردم بلندتر و رساتر می‌شد و شعارهای مرگ بر شاه گوش هر شنونده را نوازش می‌داد. در تمام این مدت برادرم همراهم بود لباس شخصی پوشیدیم و هم رنگ و پا به پای مردم در خط مقدم اعتراضات بودیم ولی مأموران ستمشاهی به ما حمله کردند و ما فرار را بر قرار ترجیح دادیم و به کوچه‌ای پناه بردیم، اما از بدشانسی این کوچه بن‌بست بود ما مرگ را در چشمانمان می‌دیدیم، اما به مشیت الهی مأموران به آنجا نیامدند و ما به سلامت به منزل رسیدیم.
 فرار شاه معدوم در 26 دی ماه مردم را خوشحال کرد و شعار شاه فراری شده سوار گاری شده... ای شاه آمریکایی تو دشمن خدایی.... نقل محافل مردم بود. پس از فرار شاه نهضت  ادامه داشت و نیروی هوایی و سایر نیروهای سه‌گانه با شعار برادر ارتشی چرا برادرکشی به مردم پیوستند.     امام خمینی(ره) در 12 بهمن ماه با هلهله و شادی انقلابیون در آغوش مردم تهران جای گرفت و با سخنرانی جانانه‌ای که «من با کمک این ملت دولت تشکیل می‌دهم» پاسخ مردم را داد.
مردم هم  با جواب ا... اکبر ایشان را بدرقه کردند. در همین روزها بود که  در بلندترین جای دانشگاه تهران این مصرع به چشم می‌خورد« دیو چو بیرون رود فرشته درآید»که این روزها آغاز دهه فجر انقلاب اسلامی بود و تا 22 بهمن ماه که انقلاب اسلامی پیروز شد و نظام ستمشاهی پهلوی به پایان رسید در پشت بام‌ها صدای ا... اکبر به گوش می‌رسید.

 
 
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.