|
از همین جاها شروع شد؛ از مدالهای دوره مهد کودک و دبستان و مدارسی که تنها هدفشان، کسب رضایت والدین برای ادامه ثبتنامها و تأمین بودجه مهدکودک و مدرسه بود. اینکه پدران و مادران خیالشان تخت باشد که فرزندشان یک نابغه است و بهترین فرزند دنیا را دارند.
از همان موقع بود بدون اینکه استحقاقش را داشته باشیم مدال و درجه و رتبه میآوردیم و عادت کردیم که بدون تلاش، بهترینها نصیب ما باشد. باورمان شد که هیچ مانعی جلودار پیشرفت ما نیست و با همین سطح از تلاش که مدال آوردیم میتوانیم بهترین خودمان باشیم.باورمان شد که یک سر و گردن بالاتر از نیمکت بغلی هستیم و هیچوقت به گرد پای ما هم نخواهد رسید چه برسد که بهتر از ما باشد! باورمان شد که مستعدیم، آینده مال ماست، نخبهایم، قهرمانیم...
درحالی که نبودیم!
بزرگتر که شدیم زندگی دیگر مانند مسابقات نمایشی مهدکودکها و مدرسهها نبود که از قبل مدال را برایمان کنار گذاشته باشند یا کادوهای خریداری شده توسط مادر و پدرمان را به عنوان جایزه سر صف تقدیممان کنند.
فهمیدیم که دیگر معیار سنجش و رتبهبندی همان معیارهای مدیر مدرسه نیست و زندگی مانند مدیر مدرسه به همین راحتیها از ما راضی نخواهد شد.
زندگی مثل یک آینه، خود واقعی ما را نشان داد. فهمیدیم که نه نخبه هستیم نه شاگرد اول نه قهرمان.
فقط یک آدم معمولی که مستحق گرفتن هیچکدام از آن جایزهها و مدالها نبوده است. خودمان را دیدیم که در دنیای نخبههای حقیقی گیر افتادهایم ؛در دنیای قهرمانهای واقعی! و حرفی برای گفتن نداریم.
ماندیم روی دست پدرها و مادرانی که نبوغ مارا باور کرده بودند و از ما انتظار داشتند که اگر نمیتوانیم یک "مریم میرزاخانی" باشیم، لااقل جای ایلان ماسک را بگیریم.
کاش میشد درِ تمام مهدکودکهای دوزبانه تجاری را که با مدالهای رنگارنگ فریبمان دادند و مدرسههایی که دیوار اتاقمان را پر از تقدیرنامههای خریدنی کردند و باشگاههایی که با حکم قهرمانی توّهم سوپرمن بودن را در وجودمان ایجاد کردند برای همیشه بست تا نسلی که در حال تربیت است خالی از محتوا و این اندازه متوهم و پوچ نباشد و به اندازه استحقاقش تشویق شود. نه کمتر نه بیشتر!
|