ttttt پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
تاریخ چاپ : شنبه ، 17 مرداد 1405

کد خبر : 112007
 
صفحه ویژه خبر گزاری ها امروز "خبرگزاری ایسنا همدان"

فرماندهی که همیشه ۱۰ متر جلوتر از نیروهایش بود
تاریخ خبر : 1399-07-02
     
 
 
     
متن خبر :


 رسیدیم زیر پای دشمن، «علی تکلو» که فرمانده گروهان بود بلند شد، بلند قد هم بود، ا... اکبری گفت که خودمان هم ترسیدیم، وای به حال دشمن. از آن فرماندهانی بود که همیشه می‌‌گفت «بچه‌ها بیایید» نمی‌گفت «بچه‌ها بروید»، خودش ده متر جلوتر از همه نیروهایش بود.
«شکرخدا بابایی» در سال ۱۳۵۵ در روستای آورزمان از توابع ملایر متولد شد. او با آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، به سومار و جبهه‌های جنوب رفت و در عملیات مسلم بن عقیل درحالی‌که ۱۶ سال بیشتر نداشت از ناحیه دست و پا مجروح شد. حالا ایسنا پای درد دل‌اش نشسته است.
او صحبت‌هایش را این‌گونه آغاز می‌کند: خودم هم تعجب می‌‌کنم آن زمان ما عشق و علاقه دیگری داشتیم، خود را به آب و آتش می‌‌زدیم تا به جبهه برسیم. نخستین باری که وارد جبهه شدم تابلویی دیدم که روی آن نوشته شده بود «به دانشگاه انسان‌سازی خوش آمدید»، این جمله امام(ره) بود. آن زمان نفهمیدم این یعنی چه اما بعداً متوجه شدم جبهه واقعاً یک دانشگاه انسان‌سازی است. آنجا لات می‌‌آمد، کفترباز می‌‌آمد و پس از یک ماه عوض می‌‌شد. هیچ قدرتی نمی‌توانست این لات را پس از یک ماه این‌طور عوض کند. بچه‌های جبهه آنقدر خوب بودند که ما را در ۱۶ سالگی به سمت خود می‌‌کشیدند.
این رزمنده دفاع مقدس از روزی که تصمیم گرفت همراه رفیقش «محمدعلی کرمانی» برای اعزام به مناطق جنگی به شهر بیاید، برایمان می‌‌گوید: پدرم کارگر بود، رفته بود صحرا، مادرم هم ساده بود. کلاه سرش گذاشتیم، ۶۰ تومان ازش گرفتم و گفتم می‌‌خواهم به اردو بروم. رفیقم محمدعلی کرمانی هم با من بود، با مینی‌بوس از روستای آورزمان آمدیم ملایر و از آنجا برای آموزش به اردوگاه فجر که آن زمان به پیرویلان معروف بود، رفتیم و بعد هم به مناطق عملیاتی سومار اعزام شدیم.
او ادامه می‌‌دهد: چند روز از حضورم در جبهه می‌‌گذشت. یادم هست ایام محرم بود، یک شب بچه‌ها برای عزاداری در یکی از سنگرهای اجتماعی جمع شده بودند و سینه می‌‌زدند، عزاداری عجیبی بود. بنده خدایی بود از بچه‌های اسدآباد، اسمش را فراموش کرده‌ام، وسط‌دار بود. دشمن سروصدای ما را متوجه شد و آتش را شدیدتر کرد. یک خمپاره بیرون سنگر خورد، نمی‌دانم این ترکش چطور از در سنگر عبور کرد و از بین حلقه بچه‌ها در قلب وسط‌دار جا خوش کرد. پس از آن عزاداری ما جدی‌تر شد. ترکش می‌‌دانست کجا باید برود، «و مَن عَشَقتَهُ قَتَلتَهُ و مَن قَتَلتَهُ فَعَلَیَ دیَتَهُ» هر که را عاشق شوم می‌‌کشم و خون بهایش خودم هستم، این سخن خداوند است.
بابایی از شب عملیات مسلم بن عقیل به ایسنا می‌‌گوید: شهر مندلی عراق توسط بچه‌های اطلاعات عملیات از جمله شهید «علی چیت‌سازیان» شناسایی شد و چون این شهر نزدیک‌ترین نقطه به بغداد عراق بود، موانع عجیبی آنجا کار گذاشته بودند. شب عملیات بچه‌ها دعای توسل را خواندند، وقتی دعا می‌‌خواندند از شدت گریه شانه‌هایشان تکان می‌‌خورد، حالا با خودم می‌‌گویم اینها برای چه گریه می‌‌کردند. پس  از دعا سردار زرگر که فرمانده گردان بود، برایمان صحبت کرد و به سوی دشمن راه افتادیم. نقطه رهایی، نقطه‌ای است که گروهان‌‌ها از هم جدا شده و هر کدام به سمت هدف خودش حرکت می‌‌کند. گروهان ما جدا شد و به سمت راست حرکت کردیم، به سیم خاردارهای دشمن رسیدیم و بچه‌های تخریبچی با قیچی‌های مخصوص معبری باز کردند.
او ادامه می‌‌دهد: رسیدیم زیر پای دشمن، «علی تکلو» که فرمانده گروهان بود بلند شد، بلند قد هم بود، ا... اکبری گفت که خودمان هم ترسیدیم وای به حال دشمن. از آن فرماندهانی بود که همیشه می‌‌گفت «بچه‌ها بیایید» نمی‌گفت «بچه‌ها بروید»، خودش ده متر جلوتر از همه نیروهایش بود. دشمن از ارتفاعات روبه‌رو تیربار می‌‌زد، چند گلوله به سینه علی تکلو خورد و روی زمین افتاد، صدایش هنوز در گوشم است، ذکرش «یا حسین» و «یا زهرا» بود، گاهی هم می‌‌گفت «اَی برادر» دردش خیلی شدید بود. پریدم داخل یکی از سنگرهای عراقی‌ها که تازه خالی شده بود، یکی از بچه‌های بی‌سیمچی داد زد «آقا اینجا نمان، برو بیرون»، او را شناختم، «بشیر نقدی‌پری» بود، جنازه‌اش هنوز هم از عملیات برنگشته، کسی نفهمید کجا رفت.
بابایی از گیر افتادن در میدان مین می‌‌گوید: سمت راست ما تیپ هوابرد شیراز بود که در موانع گیر کرده بود و ما ناچار شدیم عقب بنشینیم. فرمانده دسته ما «رضا رمضانی» که از ناحیه پا هم مجروح شده بود، دستور عقب‌نشینی داد. خیلی سخت بود، باید بچه‌ها را همانجا رها می‌‌کردیم و عقب می‌‌رفتیم. وقتی برگشتیم معبری که باز کرده بودند، گم شد و وسط میدان مین گیر کردیم. بچه‌ها یکی‌یکی شهید می‌‌شدند، من همان‌طور که می‌‌دویدم پشت سرم یک مین منفجر شد، از ناحیه پای راست و دست چپ مجروح شدم و افتادم، کسی هم دور و برم نبود. عراقی‌ها که منور زدند، دور و برم روشن شد، روبه‌رویم جاده‌ای دیدم که به شهر مندلی عراق می‌‌رفت. بلند شدم و به سمت جاده راه افتادم.
او آهی می‌‌کشد و ادامه می‌‌دهد: شاید برای شما جوان‌ها درکش سخت باشد اما آنجا بوی بهشت می‌‌آمد، من حاضرم هرچه دارم بدهم خانواده، خانه، ماشین و ... اما برگردم به همان میدان مین و جنازه‌ام هم برنگردد.

 
 
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.