|
حسین جان، در هر مدرسهای که رفتیم نگاره چهره کودکانهات پیش از ما روی دیوار مدرسه بود ما بازی میکردیم و تو آنجا روی دیوار نارنجک به کمر بسته در مقابل یک تانک سیاه رنگ وحشی ایستاده بودی با همان تصویری که گاهی از دیوارها بیرون میزد و روی پیکهای نوروزی دفتر مشق، برای نسلی که تنها از تو نامت را شنیده بود آینده را درر مبهمترین تصویرها پیدا میکرد.
هر وقت دفترها را میبستیم تو پشت اکثر آنها با آن نگاه پرنفوذ و کودکانهای حاضر میشدی که از انتظار خبر میداد انگار این سرنوشت تکه پاره شدن زیر تانک، این مردانگی برخاسته از غیرتت، پشت تمام کتابها و مشقها چیزهایی دیده بود تا ما مشق کنیم آیندهای را که با رگها و خون تو و دوستانت ساخته شده بود.
حسین جان، ای پسرک همیشه فهمیده در قصههای جنگ، چگونه میشود قصه نارنجکهای بسته شده به دور کمربندی تو که سنگینیاش بیرحمانه بر کل وزن بدنت بیشتر بود را طوری بازگو کرد که باورپذیر باشد.
اربابان قصهپردازی عاشق نمادپروری هستند اما تو با آنها چهره پرفروغ از شجاعت از هر نمادی بیرونزدی، آنجا که امام انقلابمان درباره تو میگوید: رهبر ما آن طفل سیزدهسالهای است که با قلب کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم بزرگتر است با نارنجک، خود را زیر تانک دشمن انداخت و آن را منهدم کرد و خود نیز شربت شهادت نوشید.
و چه توصیفی میتواند بالاتر از این باشد که مردانگی تو در اوج نوجوانی، رهبری را پیوند خود کند تا سالها و نسلها بعد هر کودکی مشق غیرت کرد با نام تو با سرفصلهای شهادت آشنا شود.
راستی از دوستانت حسن و بهرام هم بیخبر نیستم اما چه حیف که از زندگی تو و هم نسلان تو تنها یک نام و یک تصویر بیشتر نمیدانیم.
افسوس و صدافسوس که با پایان دوران مدرسه دفتر فهمیدگی تو و دوستانت برای دانشآموزان این روزها کمی تا قسمتی بسته میشود چرا که هیچ نرمافزار و هیچ بازی کامپیوتری تصویر تو را در ذهنشان ثبت دوباره و چند باره نکرده تا تو در دفتر قهرمانی روزهایش جاودانه شوی، چرا که مسئولان و مدعیان فرهنگ ما این ایام خستهتر از آن هستند که بتوانند ایدهپذیر حرکتهای نو و جدیدی برای پرورش چهرههایی چون تو باشند، فهمیدگی انگار بعد از تو هم زیر تانک ناآگاهی جان باخت تا هم سن و سالهای امروزی تو کمتر بدانند بهنام، حسن و حسین که بودند و چه کردند؟
|