ttttt پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
تاریخ چاپ : جمعه ، 23 مرداد 1405

کد خبر : 120917
 
یادداشت میهمان:

بسیج یعنی نیروی کارآمد کشور برای همه میدان‌ها
تاریخ خبر : 1400-09-10
     
   
     
متن خبر :


 زنده نگه‌داشتن یاد و خاطره شهدا و رزمندگان از ارج و قرب والایی برخوردار است به ویژه نقل خاطره‌ای از دوران جنگ از بسیجیانی که تاکنون یادی از آنها نشده و ذکر و یادشان در آسمان‌ها خاطره شده است.
از بسیجیان مرحوم حاج سیف‌ا... رسولی‌فرح و یار دیرینه‌اش مرحوم غلامعلی جعفری معروف به غلام بسیج از اهالی شهر صالح‌آباد، ما آن‌زمان نوجوان بودیم من و برادرم که از خودم کوچکتر بود، سال 1359 که جنگ را تحمیل کردند، ما کمترین امکانات را برای دفاع از میهنمان داشتیم، ولی نیرویی داشتیم که هیچ ابرقدرتی نداشت و آن مردانگی، همت، غیرت، عزت و شرف مردان و زنانمان بود.
در آن زمان کار برای رضای خدا بود نه برای منفعت، همه چیز رنگ و بوی خدایی داشت، آن زمان هرکس هرچیزی که داشت در طبق اخلاص می‌گذاشت هیچ کس برای کاری که می‌کرد، انتظار مزد، مقام و منصب نداشت، دلمان برای آن روزها خیلی تنگ شده جنگ بود، تحریم بود، اما هم‌رنگی بود، همدلی بود، فاصله طبقاتی به این‌گونه که الان هست نبود، کسی کاری انجام می‌داد انتظار تقدیر و ارتقای پست و مقام و یا حقوق‌های آن‌چنانی نداشت.
خلاصه همه چیز برای خدا بود من13ساله بودم، اما پدربزرگم ما را بزرگتر از سن‌مان تربیت کرده بود؛ چون همه مشکلات جنگ را می‌فهمیدیم. کار پدربزرگم جمع‌آوری کمک‌های مردمی به جبهه بود، در کنارش عموغلام هم بود بنده خدا یک وانت برای امرارمعاش داشت که یکسره در خدمت بسیج بود، ولی روزی‌اش را خدا می‌داد من و داداشم در صالح‌آباد همش سراغ عمو غلام را می‌گرفتیم که بگیم بیا کمک‌های مردمی را با ماشینت پر کن. یک روز عصر که پدربزرگم و عموغلام رفته بودن همدان وقتی برگشتن یک وانت کاموا آوردن ما آن کامواها را میان همسایه‌ها پخش کردیم تا کلاه ، دستکش، شال و پلیور برای رزمنده‌ها ببافند کامواها را می‌دادیم من می‌گفتم بیاید خانه ما که دورهم باشیم تا زودتر تمام شود و یک روز هم یک وانت آرد آوردن ما یک هفته با همسایه‌ها نان پختیم برای جبهه، همه کمک کردن در پخت و بسته‌بندی نان.
یک روزم پدربزرگم آمد به من و داداشم گفت دخترم و حمید جان بروید با دوستانتان در خانه‌ها را بزنید و بگید در جبهه‌ها به دارو نیاز دارن هرکس هر چقدر داشت بگیرید و بیارید.
ما از صبح تا عصر با بچه‌های محل مقدار زیادی دارو جمع کردیم و روزی هم که صدام ملعون در جبهه‌ها بمب شیمیایی زده بود، گفته بودن سیر ترشی برای رزمندگانی که شیمیایی شده‌اند خوبه، پدربزرگم گفت بچه‌ها یا علی بگید و در خانه‌ها را بزنید و سیرترشی جمع کنید. سیرترشی جمع کردن در صالح‌آباد با شماها و روستاهای اطراف با من و عموغلام، ما همه‌مان یک لقمه نان و پنیر برداشتیم چون قرار نبود ناهار به خانه برگردیم درخانه‌ها را می‌زدیم و سیرترشی جمع می‌کردیم آن روز حیاط خانه بابابزرگم پر شد از سیرترشی، یاد آن روزها به‌خیر.
 این چند تا خاطره قطره‌ای بود در مقابل دریای خاطرات، خواستم یادی از یادهای رفته بکنم، یادی از عموغلام، که معروف به غلام بسیج بود. ولی هیچ کس نمی‌داند زن مریضش که آن زمان همراه و همگام با عموغلام بود چگونه روزگار می‌گذراند.
 یاد بسیجیان بی‌ادعا و بی‌نام به‌خیر، یاد بابابزرگم که عصر عملیات کربلای 5 کمک‌های مردمی را به جبهه می‌رساند شبی را کنار رزمندگان ماند و برگشت وقتی شهدای کربلای 5 را آوردند با کمک دوستان مزار آنها را در گلزار شهدا آماده کردند، اما یک ساعت قبل از تشییع شهدا زودتر از دفن شهدا دیدار حق را لبیک گفت روحش شاد.
 روح عموغلام هم شاد، و یاد داداش گلم( حمیدرضا رسولی‌فرح )که یار کوچولوی پدربزرگم بود به خیر و روحش شاد.
*  معصومه رسولی‌فرح

 
 
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.