|
دست و دلم میلرزد و دلسرد میشوم وقتی میان هجوم حجم شلوغیها و ازدحام روزمرهگیها و حواس پرتیهایم، تلنگری جای خالی تو را یادآور میشود تو که میان همه درجا زدنها و خلأهای پر نشده دلم هیچ وقت جبران نمی شوی.
از آن 9سالگی نداشتنت تا این دهه سوم بودنم که زندگی همچنان در حال گذار است فراموش کردن تو، که خیالت همنشین نفسهای روز و شب این زندگی بود کار دشواری است.
درد عمیقی است وقتی ویژگی مشترکی با کسی که نداریاش، داری وقتی خصوصیتی از تو را شبیه کسی توصیف میکنند که سالهاست نیست و چقدر دلت میخواهد از او بپرسی راستی تو بگو من چقدر شبیه تو هستم؟ شاید دلمان بلرزد به اینکه شب کنارمان نیستی و صبحها به بهانه خندههای قشنگت بیدار نمیشویم و میان تپشهای زندگی نیستی تا نگاهت، دلگرمی ادامه راهمان شود و پشتمان خالیست از داشتنت از تکیهگاه بودنت، از غروری که سالهاست بغضش در کنج دلمان پنهان است، از آن زمستان سردی که تو را با خود برد و حالمان دیگر رنگ خوشی به خود ندید، اما خدا را شاکریم که نسل خوبیها برقرار است و دیگران مانند تو را دارند.
برای همه پدران سرزمینم که قامت امید خانههایشان هستند برای سایههای دختران و پسران این خاک که سوی چراغ خانهشان روشن است و برای همه مادرانی که همراه زندگیشان قدم به قدم سایههایشان نفس میزند، برای همه کودکیهایم که تو را داشتم خدایی را سپاسگزارم.
و تو را و همه خوبیهایت را هر روز مرور میکنم وقتی دوستانت از تو با ذوق برایم میگویند و یاد میکنند.
تو را در همه وقتهایی که نیستی به یاد دارم و فراموش نمیکنم.
به رویدادى بزرگ محتاجم
اتفاقى که بىخبر باشد
کاش وقتى به خانه برگشتم
کفشهاى تو پشت در باشد
|