|
بهاری که میرسد آغاز قرنی دیگر است و انسان ایرانی پا میگذارد در پانزدهمین قرن از هجرت خورشیدی.
و چه تاریخهای پر از صعوبت و سختگی را پشت سر نهاده تا این جای.
از یورش تازیان و ایلغار مغولان بگیر تا دگرگونیها و برآمدن و برافتادن شهان و ملکان؛ او اما تن به تسلیم و زور نداده است.
ایرانی مانده و فرهنگ نیاکانیش را با همه پستی و بلندای حفاظت کرده است. و آسوده خاطر، در پناه مردهریگ پدرانش، بر فاتحان، جنگجویان و غارتگران، ظفر یافته است؛ سلطه عرب را با همه قتل و غارت و خونریزیش، به زیر آورده و اسلامی فرهنگی با نشان ایرانیت برساخته است. مغول خونریز را خدمتگزار فرهنگ خویش ساخته و از فرزندان چنگیز، برای استقلال خویش بهره برده است. سلاح صلح او فرهنگ و آیینهای پر معنایی بوده که مهاجمان را به تعظیم و کرنش خویش واداشته است. او فرزند شادی است و شادمانههای خویش را در پنهان و پیدا، پشتوانه زیستن و دوام و قوام قوم گذاشته است.
ایران ما، قرنها را یکی پس از دیگری با سرافرازی و گردنفرازی، پشت سر نهاده و به مردمِ اینک سپرده است؛ اگر چه با جراحت و جانفشانی. زمستانهای سرد ستمگری و بیدادی را در پناه نوروز دل افروز به بهار و خرمی کشانده است و چه دیها و یلداهایی که به امید دمیدن نفس بهار تحمل کرده است.
از این دید، گزافه نیست که بگویم، ایران بزرگ همه امیدهایش را در سبد نوروز گذاشته و در سرخوشیِ پایکوبیهای آیینی، زنجیرهای غارتگران را یکی پس از دیگری به قوّت و یاری شادمانی گسسته است.
و امروز هم که پای در قرن پانزدهم مهی میگذارد؛ همچنان بر خوان نوروز نیاکانی خویش، نشسته است و از آن میراث نامیرا و جاودانه تن و جان را شستشو میدهد.
و چه زیبا میتوان از زبان مولوی کمک گرفت که:
رفت دی روترش کشته شد آن عیشکش
عمر تو بادا دراز ای سمن تیزپا.
و این خانه نجیبان و سرزمین اهوراییان زنده و پاینده خواهد ماند تا آنگاه که از خویشتن خویش که همان فرهنگ نیاکانی است؛ نگسلد. پیوند ایرانیان با نوروز و بهار و شکوفایی چنان استوار و ماندگار است که هیچ غارتگری نتوانسته او را به وعده بفریبد و از نوروز جدا کند.
هر که آمده را رام نجابت آمیخته با صلابت خویش ساخته و از او دستآموزی برای خدمت به فرهنگ خویش پرورده است. در آستانه سده پیش رو، درود میفرستیم به همه پایداریهای پدرانمان که در شبهای ستم و خفقان و در درازنای هزارههای تازش، بر پیمان خویش با بهار و "نوروز" استوار ماندند.
بر گذشتگان و درگذشتگان از این ملک پرشکوه درودها میگوییم و از روان پاک آن پاکآیینان برای ماندن خویش بر عهدنامه نوروز کمک میخواهیم.
درود به نوروز و آنان که در سدهها و هزارههای پیشین بر خوانش نشسته بودند و بر مردمانی که اینک و آینده بر این سفره نامیرا و مائده آسمانی نشستهاند.
درود به نوروز؛ از اقصای چین و تبت تا کرانههای مدیترانه و از کوههای قفقاز و سرمای شمال تا کوههای البرز و زاگرس و کرانههای خلیج فارس.
و آخرین سخن خوش از زبان "بهار شاعر" است که:
رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود
درود باد بر این موکب خجسته، درود
همه به چیزی شادند و خرمند و لیک
مرا به خرمی ملک شاد باید بود.
همین.
|