|
یکی بود، یکی نبود در روزگاران قدیم یک عدد ویروس گرد و قلمبه و سبزرنگ بود که یکچیزهایی شبیه شاخک از همهجایش بیرون زده بود، این آقا ویروسه در بدن یک پرندهای در کنج غاری عزلتنشینی پیشه کرده بود و کاری هم به کار کسی نداشت تا اینکه یک روز عدهای از خدا بیخبر آمدند و پرندهای که خانه او بود را به سیخ کشیدند و با مقادیری آبلیمو زدند به بدن (البته آقا ویروسه هیچ وقت درستوحسابی این بخش از زندگی خود را تعریف نکرده و به ما هم ربطی ندارد که جریان بیخانمانی وی از سیخ و سوپ شروع شد یا سوپاپ لوله آزمایشگاه، به ما چه که در زندگی مردم فضولی کنیم بههرحال به یک دلیلی که خیلی مهم نیست آقا ویروسه تصمیم گرفت زندگی جدیدی را آغاز کند).
خلاصه آقا ویروسه از اون روز تصمیم گرفت دیگر این زندگی یارانهای و بخورونمیر را کنار بگذارد و بهجای تاریکی و تنهایی غار، زندگی پر از نور و روشنایی جدیدی را در یک شهر بزرگ آغاز کند و خانواده تشکیل داده و اهلوعیال پیداکرده و فرزندانی خوب را تحویل جامعه دهد.
خلاصه آقا ویروسه رفت و رفت تا رسید به نخستین شهر شلوغی که انواع و اقسام آلودگیهای هوا و زمین و آبوخاک را با هم داشت و از نظر تردد و هزینههای حملونقل خیلی به نفع جیب آقا ویروسه بود.
آقا ویروسه یک چند وقتی آنجا بود اما اهالی آن شهر خیلی آدمهای پیله و جان عزیزی بودند، این آدمهای لوس و بیمزه هر روز به درودیوار و دست و لباس خود یکچیزهایی میپاشیدند و همه جای خود را سفت میپوشاندند و هرچه آقا ویروسه سعی میکرد خانه خوب و ماندگاری برای خود پیدا کند نمیشد، تازه این آدمها دروازه چشمهایشان هم خیلی تنگ بود و اهلوعیال آقا ویروسه بهدلیل کمبود آفتاب دچار پوکی استخوان میشدند.
اینطوری بود که آقا ویروسه رفت یک جای دیگری که آدمهایش خیلی چاق و قبراق بودند و از نظر اعیانی و عرصه، خانههای خوبی در اختیار آقا ویروسه میگذاشتند اما یک سیستمهای نظارتی سفت و سخت و چغری در این شهر وجود داشت که آقا ویروسه هر طور فکر کرد، دید در این شهر نمیتواند آنطور که دلش میخواهد فرزندانش را با آسودگی خیال بپروراند تا در بدن انسانها ببالند و بعد که به بلوغ رسیدند دوباره در خاک و سطح زمین پخشوپلا شوند.
آقا ویروسه دیگه کمکم داشت ناامید میشد که شنید یک جایی هست که نصف آدمهایش عضو ناسا هستند اما عضو فراکسیون عدس و لوبیای آنها گفته میانگین هوشیشان کمی از حد گرداندن و اداره کردن ناسا پایین آمده و این اصلاً خوب نیست.
آقا ویروسه کمی مشکوک شد اما پرس و جو کرد و به بر و بچ که پیش از این به آنجا مهاجرت کرده بودند زنگ زد و اونها هم در پاسخ گفتن: «بابا پاشو بیا اینجا، خداییش خیلی باحاله، کار هر کی رو میسازیم خودشون انقدر آدمهای بامعرفت و میهماننوازی هستند که مجلس میگیرند و چند صد نفر رو دعوت میکنند تا ما برای اثاثکشی و پیدا کردن منزل جدید دچار مشکل نشویم، تازه یک عده اینجا پول خریدن ماسک ندارند یک عده هم که پول خرید ماسک و ویتامین و الکل دارند، میگن: «ماسکو کی زده؟ کی گرفته؟» اینقدر آدمهای اینجا نازنین هستند که خیلیهایشان اصلاً عیب و عار میدانند که ما را بیرون کنند، خودشان جمع میشوند توی بانک و صف تعویض پلاک و صف سیمکارت و رستوران و جاده شمال که ما انتخابهای متعددی برای سکونت داشته باشیم، آقا برنامه کن پاشو بیا دیگه عشقوحال برقراره.
خلاصه آقا ویروسه دیگه مطمئن شد و بار و بندیل خود را جمع کرد و تصمیم گرفت برای همیشه «سیتیزن شیپ» بگیرد و همانجا ازدواج کند و بچههایی مثل دستهگل تحویل اجتماع دهد.
نتیجه اخلاقی: ایهاالناس یه کم بترسید بد هم نیست بهجایی برنمیخورد.
|