|
حمید آقا محمدی، جانباز ۴۰ درصدی است که در سالهای جوانی خود به جبهه رفته و پای چپش را برای دفاع از خاک وطنش از دست داده است. از آن زمان تا به امروز، دردهای جسمی و روحی بسیاری را تجربه کرده و اکنون نیز در گوشهای از این شهر، در یک خانه اجارهای زندگی میکند. برای چرخاندن چرخ زندگیش، نه از امکانات و رفاه خبری دارد و نه از فرصتهای شغلی که شاید بتواند کمی به شرایط زندگی خود و فرزندانش سرو سامانی دهد. اما از نگاهش میتوان فهمید ایمان به خدا، عشق به وطن و امید به زندگی عواملی هستند که سبب شدهاند چراغی در دلش همیشه روشن بماند.
در ابتدای گفتوگو از او میخواهم از روزهای مجروحیتش برایمان بگوید، درحالی که نفس عمیقی میکشد و با لحنی آرام ادامه میدهد: در یکی از عملیاتها، هوا تاریک شده و همه چیز به شدت سنگین و پر از فشار بود و همه چیز به سرعت اتفاق افتاد. دشمن متوجه حرکت ما شد و کمکم فشار بیشتر شد. صدای انفجارها، تیرهای بیرحم و صدای فریاد همرزمانم به گوش میرسید. به محض اینکه به یک منطقه خطرناک رسیدیم، در یک آن خود را در وسط میدان مین پیدا کردیم. هیچکس نمیتوانست درست مسیر را تشخیص دهد. چند نفر از دوستانم شهید شدند. شبی تاریک، با هواپیمای دشمن که در آسمان میچرخید و همهجا پر از دود و انفجار بود، خودم را تنها میدیدم.
در این شرایط، در حالی که نمیدانستیم چطور باید این محل را ترک کنیم، یک مین منفجر شد و من هم مجروح شدم. آن لحظه، درد شدیدی در بدنم حس کردم، اما چیزی که بیش از همه به ذهنم رسید، فکری بود که همواره در آن لحظات داشتیم: ما برای وطن آمدهایم، باید به آن وفادار باشیم، حتی اگر جان خود را از دست بدهیم.
پس از آن، در حالی که از درد به خود میپیچیدم و بدنم بر اثر شدت جراحات و خونریزی ضعیف شده بود، هیچچیز نمیتوانست ارادهام را بشکند. با تمام سختیها، هر چه پیش میرفتیم، نمیتوانستم تسلیم شوم. پس از مدتی که همرزمانم توانستند مرا به عقب منتقل کنند، به بیمارستان رسیدم و پای چپم قطع شد، چیزی که سبب شد در سختترین لحظات زندگی، با همه مشکلات، به زندگی و اهدافم ادامه دهم، همین امید به آینده و عزت کشورم بود.
از آن زمان تا به امروز با مشکلات جسمی و روحی دست و پنجه نرم میکند و هیچگاه نمیتواند از یاد ببرد که در روزهای جنگ چه فشاری به بدنش وارد شد، چه زجرهایی کشید و چه عواقبی از آن در زندگیش برجای ماند.
امروز در یکی از ادارههای همدان به عنوان نیروی خدماتی کار میکند. شغلش شاید به ظاهر ساده به نظر بیاید، اما برای او، این شغل فرصتی است برای اینکه در همین شرایط سخت اقتصادی هم بتواند از پس مخارج روزگار برآید.
در ادامه صحبتهایش از شرایط زندگی خود که در موقعیت دشواری قرار دارد، میگوید که 4 فرزند دارد که یک دختر و پسرش را به فرزندخواندگی پذیرفته است که هر دو پسر او لیسانس هستند، اما تاکنون نتوانستهاند شغل مناسبی را برای خود مهیا کنند. تنها آرزویش این است که حداقل فرزندانش شغلی پیدا کنند و تا زمانی که زنده است، ببیند پسرانش در دل مشکلات به آیندهای بهتر دست پیدا کرده و از دستمزدهایی که به سختی برای خود کسب کردهاند، درشرایط بهتر زندگی کنند.
چهره مهربان این مرد، امید را به تصویر میکشد؛ امیدی که شاید بسیاری از ما با وجود امکانات رفاهی، فراموش کرده باشیم. اما او با تمام سختیهایی که در جسم و زندگیش به دوش میکشد، هنوز در دلش امیدی برای فردا دارد.
“این پای قطع شده برای وطن است و زندگی هیچوقت تمام نمیشود، حتی زمانی که اصلیترین عضو بدنت را نداشته باشی. وقتی برای کشورت جنگیدی، نمیتوانی تسلیم شوی.” این جملاتی بود که در بین صحبتهایش به آن تأکید میکرد.
امید، همان چیزی است که در دل حمید آقا محمدی میسوزد؛ امید به آیندهای که شاید بهتر از امروز باشد. امید به فرزندانی که شاید روزی در جامعهای با امکانات بهتر زندگی کنند و از روزهای سختی که آنها زندگی کردهاند، رهایی یابند.
او روزگاری که برای آزادسازی خاک وطن جنگید، امروز در همین خانه کوچک و ساده، همچنان برای فردای بهتر و شرافت این سرزمین امید دارد. شاید هیچکس نتواند رنجهایش را بهطور کامل درک کند، اما در دل او، این امید هست که روزی وطنش، همانطور که به او نیاز داشت، به فرزندانش نیز توجه خواهد کرد. از همین رو، لازم است گاهی اوقات مسئولان و جامعه توجه بیشتری به این افراد داشته باشند تا بتوانند زندگی بهتری را تجربه کنند و از فرصتهای برابر در جامعه بهرهمند شوند.
در نهایت میتوان دریافت که امید به زندگی برای این جانبازان به معنای تحمل درد و رنج نیست، بلکه نشاندهنده این است که همچنان به آینده و تغییرات مثبت در زندگیشان ایمان دارند. این امید سبب میشود تا حتی با شرایط سختی که دارند، به پیشرفت و تغییرات مثبت امیدوار باشند. زندگیشان سرشار از درسهای بزرگی برای دیگران است که امیدوار بودن در هر شرایطی، کلید واقعی موفقیت و مقاومت است.
|