|
بنده در روزهای ابتدایی که وارد حرفه روزنامهنگاری شدم ماهانه حدود 80 هزار تومان حقوق میگرفتم که البته انصافاً برکت داشت، شاید هم آن موقع خودم آدم درستتری بودم که درآمدم برکت میکرد، چون کرایهخانه من در آن زمان مبلغی حدود یکمیلیون تومان ودیعه و 2 هزار تومان اجاره ماهانه بود که صرفاً به جهت عرف معامله، روی راهپله میگذاشتم و خیلی اوقات صاحبخانه تا چند روز حتی آن را نمیدید که بردارد.
بگذریم، در همان روزها هنوز در شرایطی بودم که سلام و علیک با مسئولان برایم خیلی دلچسب بود و دعوت به ضیافت شام یا ناهار یا افطار واقعاً مرا مشعوف میکرد و گمان میکردم خیلی آدم مهمی هستم.
خلاصه در آن ایام سرخوشی و جوانی، که ارقام اداره یک زندگی ساده هنوز مثل به اعداد میلیاردی نرسیده بود روزی به یک باغ دعوت شدیم و کتوشلواری که شاید حداکثر با 30 هزار تومان خریده بودم را پوشیدم و مبلغی حدود 5 هزار تومان، معادل 100 تا 200 هزار تومان الان (شاید هم بیشتر) در جیب گذاردم و خیلی شیک با تاکسی دربستی به مبلغ یکهزار و 500 تومان به باغ موصوف رفتم با این توضیح که پس از شام هم قرار بود با عیال که هنوز نامزد ما بود دیداری داشته باشیم.
پیش از مراسم شام یکی از همکاران معلومالحال انارهای درشت باغ را نشان من داد و شیطنتمان گل کرد که انار تازهای هم بخوریم، نمیدانم عدم رضایت صاحب باغ (که یک نهاد عمومی بود) باعث شد یا مسائل دیگر، زیرا پس از خوردن چند دانه انار درشت و پر خون، وقتی خواستم دستان خود را زیر آب شیری که در یکی از کرتهای باغ بود بشویم، شلوار نازنین پارچه گواردین از بالا تا پایین جر خورد و دو تا شد به نحوی که حتی با بستن وارونه لباسی بلند به کمر هم حفظ حریم ستر و عفاف میسر نبود.
خلاصه آن شب عذابی ناگفتنی نصیب من شد که شام را زهرمارم کرد، در تمام طول شام درحالیکه به صندلی چسبیده بودم و مرتب از همه زوایا خودم را چک میکردم تا رازهای مگو از پرده برون نیفتد، در عین حال تعداد مسئولینی که قرار است به ما جایزه بدهند را میشماردم و محاسبه میکردم عبور از صف مسئولان بدون دست دادن و روبوسی چقدر زمان میبرد، در بین مسئولان یک آقای معاونی بود که قد و قامت کوتاهی داشت و اگر بنا بود با او روبوسی کنم حتماً باید مقداری خود را خم میکردم و خم شدن حتی بهاندازه پنج درجه، از ارتفاعی که سن قرار داشت، به معنای مکشوف شدن دنیای دون و مافیها در منظر و مرعای خلائق بود.
آن شب موقع دریافت جایزه دوستان لطف کردند و با گفتن جملاتی از قبیل «تیرخورده به کمرش» ، «الاغ لگد زده تو نشیمنگاهش» و « رفته خواستگاری پدر عروس دستهگل را فروکرده تو حلقش» و... ما را از گرفتاری رفتن بالای سن و روبوسی با صف مسئولان نجات دادند، اما به جان خودم نه، به جان شما قسم، با همان 3 هزار و 500 تومان باقیمانده هم دربست به خانه رفتم و شلوار کذا را عوض کردم، هم برای عیال کلی خرید کردم هم فردا شلوار پاره را دوختم و لنگان خرک خویش به مقصد برساندم.
حالا اما شرایط فرق کرده به قول آن شعر فولکلور معروف، نرخ عشق و عاشقی این روزها معادل و بلکه چند برابر نرخ زعفران مثقالی چند ده هزار تومان شده، غیر از اینکه دیگر «خال دستوپا» به تعداد گندمها که در همان شعر بهعنوان آپشن محسوب میشد هم باید طی جراحیهای هزینهبر برداشته شود.
باقی بقایت جانم فدایت
|