امروز سالروز شهادت امالبنین(س) را به نام مادران شهدا نامگذاری کردهاند
تکریم بهشت
تاریخ خبر : 1399-11-08
متن خبر :
حکایت امالبنینهایی که بیصدا و غریبانه پر میکشند، روایت مادران و همسرانی است که عزیزانشان را در راه دفاع از اسلام و میهن از دست دادهاند، زنانی که استواری و ایستادگی را در پیش گرفته و با اقتدا به حضرت امالبنین(س) همسر و پسرانشان را تقدیم انقلاب اسلامی کردند.
سرانجام پس از 3 روز پیگیری و تلاش موفق شدیم به دیدار مادر یکی از شهدای استان برویم و پس از تماسهای مکرر و پرسیدن آدرس از خواهر شهید بزرگوار راهی منزل این شهید گرامی شدیم.
قدم به خانهای گذاشتیم که در آن مادری زندگی میکرد که دلی به وسعت آسمان و به صفا و زلالی چشمهساران داشت. در کنارش نشستم و از اوخواستم کمی از خاطرات پسرش برایمان بگوید.
خانه ساده و کوچکی بود که صفا و صمیمیت در آن موج میزد، در آنجا اتاقی پر از عکسها و یادگاریهای پسرش بود. ناگهان عکس بزرگ شهید روی دیوار نظرم را جلب کرد، به گفته خواهرش آثار هنری یکی از فرزندان شهید بود که برادرم در استخر ایشان را از غرق شدن نجات داده بود.
از همان ابتدای صحبت محو تماشای چهره نورانی مادر شده بودم و مطمئن بودم در لابهلای صحبتهایش ممکن است بغضم بترکد، اما جلوی بغضم را گرفتم و به صحبتهایش گوش کردم.
شهید علی کلوپ سوم شهریورماه سال ۱۳۴۰ در شهرستان اسدآباد به دنیا آمد. پدرش حیدر نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته علوم تجربی درس خواند و موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. کارمند بنیاد شهید استان همدان بود. سال ۱۳۶۵ ازدواج کرد و تشکیل خانواده داد. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. پنجم مردادماه سال ۱۳۶۷ در روستای چهارزبر در اسلامآباد غرب هنگام درگیری با نیروهای منافقین و گروهکهای ضدانقلاب بر اثر اصابت گلوله به شهادت رسید.
علی از کودکی فرزندی زیبا، باهوش و آرام بود و از همان کودکیاش جلب رضایت پدر و مادر برایش امری بسیار مهم بود. تمام دوران تحصیلی خود را با موفقیت پشت سر گذاشت تا به دوران دبیرستان رسید، در این دوران به برخی رشتههای ورزشی علاقه نشان داد و رشتههای شنا و والیبال و فوتبال را دنبال میکرد. اما در میان همه اینها نسبت به مسائل سیاسی حساس شده بود و اخبار و تظاهرات انقلابیون را بهطور جدی دنبال میکرد.
در ادامه از او خواستم کمی از خاطرات با پسرش بگوید: ایام امتحانات دبیرستان سال 1357 بود که برایش کتوشلوار سرمهای رنگی خریده بودم و چقدر هم به تنش خوش نشسته و زیباییاش را دوچندان کرده بود، یک روز صبح علی درحالیکه کتوشلوارش را پوشیده بود با کتابهایش از منزل خارج شد. آن روز بسیار دلهره داشتم، تصمیم گرفتم به مدرسهاش سر بزنم که نگهان متوجه شلوغی کوچهها و خیبانها و ازدحام جمعیتی شدم که فریاد ا...اکبر سر داده بودند؛ با چشم جمعیت را دنبال کردم اما اثری از پسرم نبود، به خانه برگشتم و منتظر ماندم تا بیاید. ساعتی نگذشته بود که با سر و روی خاکی آمد. دلیلش را که از او پرسیدم گفت چند نفر از سربازان او را دنبال کردهاند اما به مغازهای پناه برده بود. در بین صحبتهایش فهمیدم که مورد ضرب و جرح سربازان هم قرار گرفته است. عشق او به امام و انقلاب وصفناشدنی بود، طوری که تمام فکرش دفاع از انقلاب اسلامی و ناموس کشورش بود.
علی با آغاز جنگ، درس و دانشگاه را رها کرد و راهی جبهه شد. از همان سال بود که تمام عزم خود را جزم کرد و قدم در راه دفاع از میهن گذاشت و از آن زمان به دیگر دوستان بسیجی خود در کمیته پیوست و هرکجا کمکی برای آبادانی فکری و فرهنگی شهر میتوانست انجام داد.
آنقدر فضای خانه بوی معنویت و رنگ خدا میداد که دوست داشتم که زمان بایستد تا بتوانم بیشتر پای صحبتهایش بنشینم. در ادامه صحبتها به خبر شهادتش اشارهای کرد و گفت: در روز پذیرفتن قطعنامه 598 توسط امام(ره) ظهر پسرم به خانه آمد، از شدت گریه چشمانش قرمز شده بود. او از اینکه همرزمانش را تنها گذاشته بود و به شهادت نرسیده بود، ناراحت بود و مدام گله و شکایت میکرد، چند روز بعد دوباره طاقت نیاورد و به غرب کشور عازم شد و سرانجام در 5 مرداد سال 1365 به تیر منافق کوردل که به قلبش اصابت کرده بود در عملیات مرصاد به آرزویش رسید و به در جه شهادت نایل شد.
و در پایان مادری که از جایگاه والای فرزندش نزد خدا، خرسند بود، از مردم خواست که قدر شهدای انقلاب و جبهه و شهدای امروز را بدانند. اگر اینها جان خود را برای این خاک و وطن نداده بودند، اکنون ما در آسایش و آرامش زندگی نمیکردیم. شهدا رفتند تا ما بمانیم تا اسلام و ایران باقی بماند.
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام
بلامانع است.