|
ما که کل دوران کودکیمان در کف کوچهها و به خواندن اشعار مملو از آموزههای تربیتی «کچل کچل کلاچه؛ روغن کلهپاچه»، «کچل کچل بامیه»، «پسرا شیرن مثه شمشیرن» و این قبیل امثالوحکم مشعشع و گرانسنگ گذشت.
بعد هم که تا چشم باز کردیم در صف خدمت وظیفه ایستاده بودیم و یک نفر از تخصص سربازان سؤال میکرد و ما هم برای اینکه از قافله جا نمانیم برای آشپزی، رانندگی، مخابرات، باغبانی، جنگهای نامنظم و رانندگی داوطلب شدیم که البته شانس با بنده یار بود وگرنه خدا میداند چند بار باید برق پادگان قطع میشد یا سیم قرمز به سوکت اشتباهی آبی فرومیرفت و مکالمات حسن و نامزدش میافتاد روی مکالمات افسر شب با والده گرام تا ما چموخم کار را یاد بگیریم.
با اینهمه دهههای نوستالژیک 50 و 60 قوانین نانوشتهای هم داشتند که موجب نظم و نسق امور میشد و اینجا چند تا از آنها را برای شما لیست میکنم:
1-«خانومه تو تلویزیون ما رو میبینه» دیگه قطعاً نیازی نیست که این قانون را توضیح دهم ما انسانهای اولیه در زمان کودکی گمان میکردیم اون خانومه که میگه نزدیک تلویزیون ننشینید یا دست نکنید تو دماغتون ما رو میبینه، خدا شاهده صد تا روانکاو هم نمیتوانند احساس شرمساری ما از چیزهایی که احتمالاً خانومه تو تلویزیون دیده را برطرف کنند.
2-قانون «چیه نیگا میکنی؟» در آن ایام که مقارن بود با تاجگذاری هیتلر اول، اگر کسی در خیابان و کوچه به شما نگاه میکرد و میگفت «چیه نیگا میکنی» حتماً باید بزنبزن مفصلی انجام میگرفت و البته این قانون در فصل جفتیابی با شدت و حدت بیشتری اجرا و باعث میشد که افراد، بیخودی دُم درنیاورند و از همان ابتدا بیاموزند دست بالای دست بسیار است.
3-قانون «نگاه کرد پس عاشقمه»، در آن دهه زیبایی که ما زندگی میکردیم اصلاً نیازی به صدها صفحه چت کردن و ایموجی فرستادن و زانو زدن برای تقدیم حلقه برلیان و این چیزها نبود، کافی بود شما مثه آدم به یک جنس مخالف سلام دهید طرف قطعاً شما را خواستگار بالقوه تلقی میکرد و اگر لبخندی هم خدایناکرده این وسط ردوبدل میشد که دیگر عقد شما دو تا را در آسمان بسته بودند و حتماً باید پودر قند را بر سروکلهتان میریختند.
4-قانون «ای که دستت میرسد چایی بیار» قانون دیگر که گویا هنوز هم پیروانی دارد، این بود که افرادی که سرپا بودند باید برای افراد نشسته چایی دم میکردند و میآوردند و بلکه اگر طرف قد بلندی هم داشت باید پردهها را هم نصب میکرد و ظرفها را هم میشست.
خلاصه کنم، میگویند روزی ناصرالدینشاه از عموی خود «فرهاد میرزا» پرسید: در دوران خاقان مغفور به شما خوش میگذشت یا در دوران ما؟ فرهاد میرزا جواب داد: هیچکدام قربان، آن روزها که ما بیریش بودیم ریشدار میخواستند و اکنونکه ریشمان درآمده بیریش میپسندند.
|