شهادت، اوج تعالی انسان است. در فرهنگ اسلام و بخصوص تشیع، ارزشمندترین و گرانبهاترین حرکت، شهادت است.
شهادت که نتیجه سلامت روان، روحیه شجاعت و انتخاب آگاهانه است، مقاومت و پویایی جامعه را به دنبال دارد، چرا که ریشه در قدرت، قوت، صبر، استقامت، مبارزه با کفر، انسجام، آخرت خواهی و ظرفیت بالا دارد و این عوامل در مجموع، مقاومت جامعه را بالا برده و اجتماعی را متحرک و پویا و سازنده می سازد.
در این بین تکریم و تعظیم شهیدان، تلاشی مقدس در برافراشتن پرچمهای سرخ استقلال و آزادی بشریت از یوغ ذلت و اسارت و گامی بلند در راستای احیای ارزشهای مکتب توحید و عدالت است؛ زیرا شهادت، مرگ در راه ارزشها است و هر شهید، مشعلی است که در بلندای عزت و سرافرازی یک ملت، جاودانه میدرخشد؛ از این رو اهمیت مسئله رسیدگی به خانواده شهدا مشخص میشود، چراکه این مهم علاوه بر وظیفه انسانی و اخلاقی مردمان هر زمانی جهت قدردانی از همراهی و شرکت خانواده شهید در این مجاهدت و ایثار، تکریمی برای شهید و تضمینی برای ایثارگران و مجاهدان الهی است که با خیالی راحت به مبارزه با دشمنان دین و انسانیت مشغول باشند به همین دلیل تکریم شهدا و خانوادههای آنها در سیره پیامبر اکرم (ص) به عنوان رهبر یک مکتب که وظیفه هدایت انسانها را در همه ابعاد به عهده داشت، جایگاه ویژهای داشته است و در این ارتباط نکات بسیار دقیق و مهمی وجود دارد که دقت و تأمل در این مطالب میتواند برای ما راهگشا باشد.
با این تفاسیر و با توجه به برگزاری دومین کنگره بزرگ 8 هزار شهید استان همدان بر آن شدیم که با آقای حاج نظر سلطانی پدر شهید حسین سلطانی گفتگویی را ترتیب دهیم که در زیر می خوانید:
آقای سلطانی ابتدا از خودتان بگویید؟
اوایل انقلاب بود وقتی پیام بنیانگزار انقلاب امام راحل را در خصوص تشکیل بسیج مردمی شنیدیم با تشکیل و ساماندهی بسیج در روستای خود فعالیتهای انقلابی را شروع کردیم. چنانچه پایگاه روستای سیمین یکی از قویترین پایگاهها شناخته میشد.
در زمان انقلاب صحبت و سخنرانی شبانه برای جذب مردم به پایگاه و بسیج داشتید چگونه توانستید مردم را متقاعد کنید؟
خوب بالاخره هر مسالهای هم موافق دارد هم مخالف. از آنجا که خوشبختانه مورد اطمینان مردم بودم صحبتهایی از امام و نیز لزوم شکلگیری حرکات انقلابی برای دفاع از اسلام داشتم که مردم روستا آنرا پذیرفتند و مرا حمایت کردند.آن زمان گفتم که همین بچههای بسیبچ اهالی همین روستا و از بچههای خودمان هستند غریبهای بین ما نیست.
در زمان 8 سال دفاع مقدس پایگاه بسیج روستا چه فعالیتهایی داشت؟
خوشبختانه با فعالیتهایی که در تربیت نیروهای انقلابی داشتیم، توانستیم جوانان مومن و انقلابی را تربیت کنیم که در دفاع مقدس هم پیشگام بوده و از روستا عازم جبهه شدند.
گفته میشود کمکهای مردمی که از این روستا جمعآوری شد سرآمد بوده؟
بله مردم انقلابی روستا کمکهای خوبی به جبههها کردند حتی حاضر شدند گاو و گوسفندان خود را هم برای تهیه گوشت خوراکی به رزمندگان هدیه کنند. هر کس بر اساس توانمندی خود کمک میکرد و این کمکها چنان بود که خبرش به مرکز رسید و آن زمان رئیس مجلس وقت از روستای ما در مجلس نام برد و از مردم تقدیر کرد.
خودتان در ایام دفاع مقدس چه کمکهایی کردید؟
راننده بودم و با توجه به اینکه این کار از دستم بر میآمد 6 سال در خدمت به رزمندگان تلاش کردم و بعد هم در پایگاه بسیج به عنوان فرمانده نیروها را هدایت میکردم.
نخستین شهید روستای سیمین که بود؟
حسین جهانگیری، جوان فعال پایگاه روستا، نخستین شهیدی بود که خبر شهادتش به دستمان رسید.
از فرزندتان و نحوه اعزام او به جبهه بگویید؟
16 سال بیشتر نداشت. دانشآموز کلاس هفتم بود. یک روز که تصمیم گرفته بود به جبهه برود، پیش من آمد و گفت "آقا اجازه میدهی من هم به جبهه بروم" گفتم: اجازه دست خودت است. خیلی خوشحال شد. از خوشحالی مادرش هدیه را که معمولاً با نام صدا میکرد، صدا زد و گفت "هدیه خانوم از آقا اجازه گرفتم" و بعد از خوشحالی در حیاط خانه دوید.
برای رفتنش مقاومت نکردید؟
من خودم فرمانده پایگاه بودم و مردم روستا را تشویق به دفاع از وطن میکردم چگونه باید جلوی فرزندم را میگرفتم. مگر میشود حرف و عمل آدم یکی نباشد.
از نحوه خدمت و شهادت فرزندتان بگویید؟
او سه ماه در اهواز خدمت کرد و بعد از پایان خدمتش منزل آمد. دوباره هوای جببه کرد از من اجازه گرفت و باز اجازه دادم. در عملیات نصر 4 زمانی که در مرز دشمن بود یک روز که در منطقه و خط مقدم مشغول نظافت بود با شلیک توپ مستقیم دشمن به منطقه، شهید شد.
خبر شهادتش را چگونه به شما اطلاع دادند؟
اول صبح بود. پدر شهید مشتاقی به خانهمان آمد و گفت "پدرم مریض است به منزل ما بیا" من هم راهی شدم وقتی آنجا رسیدم دیدم که دور تا دور اتاق، برادران بسیجی نشستهاند و حرفی نمیزنند گروهی هم که تازه از جبهه برگشته بودند آنجا بودند.
پرسیدم چرا ساکت نشستهاید. گویا همه منتظر بودند یکی این خبر را به من بدهد.گفتم چه خیری است. پدر شهید مشتاقی گفت "پسرت شهید شد". گفتم "انالله و انا علیه راجعون"...
چگونه پیکر شهید را تحویل گرفتید؟
وقتی در معراج شهدا پیکر شهید را دیدم، متوجه شدم که هر دو پایش قطع شده است... حال عجیبی داشتم اجازه خواستم که خودم او را کفن و دفن کنم. گفتند: حاج آقا مگر میشود گفتم: بله
در انظار مردم و به ویژه خانواده شهدا که برخی از آنها چند شهید داشتند اشکی نریختم آخر شرمنده آنها میشدم. پسرم را خودم دفن کردم و به خدا سپردم.
انتظار شما از مسئولان چیست؟
من شهید دادم و توقعی هم برای خودم ندارم اما از مسئولان میخواهم که به روستاها رسیدگی کنند. مردم همین روستاها بودند که هم از انقلاب پشتیبانی کردند و هم فرزندانشان را راهی جبههها کردند. امکانات روستاها اندک و مشکلات زیاد است. باید مسئولان به روستاها بیایند و مشکلات را از نزدیک ببینند.
چه صحبتی با پسر شهیدتان دارید؟
با این سوال غافلگیرم کردید. من هم مثل همه پدرها یک پدر بودم. اما تو را تقدیم اسلام کردم. پسرم ما هر دو به جبهه رفتیم و هر دو خواستیم از کشور و اسلام دفاع کنیم اما تو لایق شهادت بودی و این چیز کمی نیست و حالا من ماندم که به وجود تو افتخار کنم.
آخرین کتابی که در حوزه دفاع مقدس خواندید و صحبتتان در خصوص آثار دفاع مقدس رو بفرمایید.
کتاب "آیات پرواز" خاطرات شهدای 8 سال دفاع مقدس. به نظرم در خصوص نشر آثار دفاع مقدس کم لطفی شده هر چند در این اواخر کارهایی شده اما اینکه پس از سالهای جنگ تازه این موضوع جدی گرفته شده باید گفت کوتاهی شده و اگر کمی با جدیت این آثار منتشر میشد شاید مشکلات کنونی جوانان در خصوص شهادت و شناخت شهدا کمتر میشد.
نظرتان در مورد برنامه راهیان نور چیست؟
راهیان نور تجسم حقیقتی از دوران 8 سال دفاع مقدس است که بسیار اثر گذار است.
اگر به 50 سال دیگر برگردید چه میکنید؟
الان 80 سال سن دارم ولی با گروهها و سنهای مختلف مثل خودشان برخورد میکنم با بچهها بچگی میکنم. با جوانان جوانی و با پیرها پیری. 50 سال قبل هم همین بودم. با همه در ارتباط بودم. مهربانی را دوست دارم.
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام
بلامانع است.