|
35مین نشست از مجموعه درسگفتارهایی درباره بوعلیسینا با عنوان «ابنسینا و جایگاه استدلالهای جدلی در اخلاق» و با سخنرانی محسن جوادی چهارشنبه ۲۶ آبان ماه بهصورت مجازی پخش شد.
در این نشست این استاد فلسفه درباره نسبت جدل با اخلاق در اندیشه و آثار ابنسینا سخن گفت.
در ارتباط با احکام اخلاقی مانند قبح ظلم، حسن عدالت، واجب بودن شکر منعم که از مثالهای ابنسینا است، ما با 2 مشکل و چالش در توضیح این جملات که برای نمونه آورده شد مواجه هستیم.
ابنسینا این جملات را به عنوان «مشهوره بالمعنی الاخص» میداند. توضیحی که درباره جملات اخلاقی میدهد و آنها را مشهوره بالمعنی الاخص میداند، این زمینه را پیش آورده که برخی از سخنان ابنسینا این برداشت را کنند که این جملات از نظر ابنسینا به اصطلاح امروزی فلسفه اخلاق Non-cognitivism یعنی غیرشناختی است و طبعیتاً نگره ابنسینا درباره اخلاق غیرشناختی است.
مشکل دیگر این است که ابنسینا استدلالهای اخلاقی را از نوع استدلالهای جدلی میداند و میگوید که استدلالهای جدلی استدلالهای علمی (برای کشف حقیقت) نیستند و این اشکال، برداشت یا اتهام پیش میآید که ابنسینا اخلاق را غیرعلمی میداند، یعنی حوزه علم نمیداند و آن را در حوزه بیان احساسات و متأثر از انفعالات نفسانی و شهرت و... میداند و نه از واقعیت.
منطق ارسطویی در دست بزرگانی همچون ابنسینا پرورش یافت
بنابراین 2 اشکال در برداشت از بحثهای اخلاقی ابنسینا وجود دارد، یکی مشهوره بالمعنی الاخص و اتهام یا برداشت غیرشناختی از حرفهای او و دیگری غیرعلمی بودن اخلاق به دلیل اینکه حوزه اخلاق حوزه استدلالهای جدلی است و استدلالهای جدلی استدلالهایی هستند که ما برای اسکات و اقناع صورت میگیرد و نه برای تحری و جستوجوی حقیقت. در مورد اشکال اول و اینکه ابنسینا قضایای اخلاقی را مشهوره بالمعنیالاخص میداند که این اصطلاح از نظر ابنسینا یعنی چه؟ همه ما میدانیم که منطق ارسطویی که به دست بزرگانی همچون ابنسینا پرورش پیدا کرد 2 بخش دارد: یک بحث بهصورت استدلال میپردازد که اوجش در قیاس است، چون ارسطو نسبت به استقرا نظر خیلی مساعدی ندارد و همچنین ابنسینا درباره استقرا و اینکه مفید یقین باشد اعتقادی ندارد.
ابنسینا قضایای اخلاقی را در مقدمات برهان قرار نمیدهد
ابنسینا هیچکدام از قضایای اخلاقی را در مقدمات برهان قرار نمیدهد و هیچکدام از این 6 قضیه را درباره احکام اخلاقی صادق نمیداند. تصریح میکند که حکم اخلاقی نه به عقل محض پیدا میشود، نه عقل با حس نه حتی عقل با وهم، یعنی هیچکدام در تصدیق احکام اخلاقی نقش ندارند. مشکل زمانی آغاز میشود که نوع دوم اصناف قضایا را نگاه میکنیم که به آن مشهورات میگوییم. مشهورات آنجایی هستند که پذیرش آنها بر اساس شهرت است، پس در اولی پذیرش بر اساس منطق خود قضیه و خود گزاره است که خودش را بر ما تحمیل میکرد، اما در اینجا اگر خود گزاره باشد ولی شهرتی نباشد و آن را در جایی نشنیده باشیم یا جامعه ما را تأدیب به یادگیری آن نکرده باشد، یعنی از جامعه یا فرهنگی یاد نگرفته باشیم، پذیرفته نمیشوند.
ابنسینا در آزمون فکری که مطرح میکند، میگوید اگر حسن عدل یا قبح ظلم یا احکام اخلاقی از ایندست از جامعه یاد گرفته نشوند یا در اثر استقراء و شنیدن و دیدن از این و آن یاد گرفته نشوند یا از طریق انفعالات یا عوامل طبیعی نفسانی یاد گرفته نشوند عقل به خودی خود در اینباره هیچ حکمی نمیکند. حسن عدل را نمیفهمد و حکمی نمیکند.
دیدگاه ابنسینا درباره حکمت عملی و حکمت نظری
این حکمت عملی یا فرزانگی خُلق و مربوط به شخصیت فرد است، معرفت نیست، نحوه تعامل شخصیت فرد با بیرون است. یعنی وقتی میخواهیم کاری کنیم رویش فکر میکنیم و این آن حکمت عملی که مورد بحث ماست نیست، اما حکمت عملی که کنار حکمت نظری مطرح است و فلسفه را به 2 بخش عملی و نظری تقسیم میکند، آن عملی خودش نظری است، خودش فکر و علم است و ابنسینا به صراحت میگوید وقتی درباره فضیلتهایی چون عدالت سخن میگوییم اینها نیاز به فکر دارد و احساسات و انفعالات نیست و این به صراحت خلاف آن چیزی است که ما از مشهوره بالمعنیالاخص داشتیم. یعنی برداشت اولی، ولی من میخواهم بگویم این تعبیر ابنسینا درواقع ضد مشهوره بالمعنی الاخص نیست. اینکه ابنسینا میگوید حکمت عملی به اندازه حکمت نظری، حکمت است و نظر و فکر در آن وجود دارد. ممکن است گفته شود اگر نظر است چرا به آن میگوییم عملی؟ پاسخ این است که چون اینها مربوط به حوزه عمل هستند. تفاوتشان این است که اینها مربوط به حوزه عمل هستند اما منطقشان همان منطق است. منطقشان استدلال نظری و تفکر است، بنابراین اینها هم حقیقتاند.
دیدگاه ابنسینا در مورد احکام اخلاقی چیست؟
ابنسینا در آزمون فکریاش میگوید اگر من تأدیب نشده باشم یا انفعالی نداشتم به معنای انسان، نمیتوانستم این امور را به عقل محض بفهمم چون این قضیه دو دوتا چهارتا نیست، مثل کل اعظم از جزء نیست که بتوان با عقل آن را فهمید. این را باید با کمک چیز دیگری بفهمم. یعنی با استدلال و قضایای دیگری که از قبل میدانم بهدست بیاورم. نکته اصلی بحث این است که ابنسینا به صراحت این قضایا را در حوزه نظری میداند. این عبارت تعلیقات است که میگوید این معرفت غریزی نیست، بلکه اکتسابی است. یعنی به منطق شهود غریزه ما درنمییابیم که عدالت خوب است. برخلاف آنچه که متکلمان ما میگویند. جالب است که کلام اسلامی کاملاً راهش را از فلسفه سینوی جدا کرده است و اینکه برخی میگویند در کلام اسلامی خلاقیت و نوآوری نبوده، درست نیست. معتزله در این مسأله اصلی و همینطور متفکران کلام شیعی راهشان کاملاً جدا و برخلاف حرفهای ابنسینا است. در آثار ابنسینا ما حسن قبح ذاتی و عقلی بهخصوص حسن و قبح عقلی را نداریم و صرفاً از راه نظر به آن میرسیم.
سخنان ابنسینا درباره صدق و کذب گزارههای اخلاقی
اگر جامعه نبود من حُسن عدل را یاد نمیگرفتم یا اینکه من حکم میکنم ذبح حیوان بد است، این را بر اساس انفعالم گرفتهام. اگر من مثل یک حیوان درندهای بودم چنین حکمی نمیکردم. انفعال و طبیعت من مرا به اینجا کشانده است. این یک حرف است، اینکه در مقام تصدیق بهخصوص که خود ابنسینا هم وقتی اصناف قضایا را مطرح میکند میگوید من از حیث مصدق بها تقسیمبندی میکنم یعنی به اینکه چگونه به اینها تصدیق میشود من تقسیم میکنم. اما وقتی که سخنان دیگرش را میبینیم که حُسن عقل در حکمت نظری است، اینجا بهطورقطع باید توجه کنیم که ابنسینا در حکمت نظری اینها را جزء مبادی به حساب نمیآورد که بدون استدلال بپذیرد.
جایگاهی که ابنسینا به جدل میدهد جایگاه بهتری است
در ارسطو جدل خیلی در حاشیه قرار دارد و بیشتر برای تمرین استدلال و از دور خارج کردن دیگری در گفتوگو از آن استفاده شده نه برای تحری حقیقت. ولی بعدها جایگاهی که ابنسینا به جدل میدهد جایگاه نسبتاً بهتری است. پس اشکال دومی که در اخلاق ابنسینا پیش میآید این است که برخی میگویند این استدلالهای اخلاقی غیرعلمی هستند و فقط برای قانع کردن دیگری به کار میرود و حقیقتی برای آن در کار نیست. آیا واقعاً این اشکال به قضایای اخلاقی ابنسینا وارد است؟ این سخن عجیب است که در مقدمه الاحوانی بر تصحیح جدل این برداشت شده است و این را تقویت میکند که ابنسینا شبیه هیوم مبدع شکاف باید و هست گرفته است و گفته است که ابنسینا پیش از هیوم همینها را گفته است که ما در اخلاق چیزی به نام «است وجودی» نداریم و در نتیجه این بر اساس منطق ترجیحات ماست و اسم جدل را «منطق الرجحان» گذاشته است.
ابنسینا حتی یک نمونه برهان در اخلاق نمیآورد
نتیجهای که میتوان گرفت این است که اگر در اخلاق استدلالهای جدلی صورت میگیرد لزوماً به این معنا نیست که اخلاق غیرعلمی است. ممکن است که این پرسش پیش بیاید که مشکل این است که ابنسینا حتی یک نمونه برهان در اخلاق نمیآورد یا در طبیعیات هم جدل و هم غیرجدل وجود دارد و هم برهان. در آنجا جدلی بودن نشان غیرعلمی بودن بحث نیست، اما در ابنسینا هیچ موردی نداریم که برهانی برای اخلاق بیاورد، حتی در کتاب برهان در مورد قضایای اخلاقی هیچ برهانی نیامده است و این ما را به این سمت میکشاند که گویا اصلاً اینجا نمیتوان برهان آورد، پس هیچ استدلال اخلاقی نمیتواند غیرجدلی باشد، پس همه این استدلالها غیرعلمی هستند.
2 اشکالی که پیرامون اخلاقیات از دیدگاه ابنسینا مطرح است
جمعبندی اینکه در این مبحث به 2 اشکالی که پیرامون اخلاقیات از دیدگاه ابنسینا مطرح بود پرداخته شد. یکی بر اساس این عبارت او که اخلاقیات مشهوره بالمعنیالاخص هستند یعنی« لا اصل لها الی شهره»، و این یکجور توهم یا تصور نانکوگنتیویسم را پدید آورده است، که گفتیم تصور درستی نیست و با توجه به دیگر دیدگاههای ابنسینا قابل حل است. اشکال دیگر استدلالهای جدلی اخلاق از دیدگاه ابنسینا بود که این هم با توجه به آنچه گفته شد قابل دفاع است. ولی این توقع از ابنسینا میرفت که در مورد اخلاق کتابی برهانی بنویسد، آنچنان که ارسطو سعی کرد بنویسد که شاید قرار بوده بنویسد ولی به هر دلیل نتوانسته است.
در پایان چند جمله از ابنسینا میخوانم تا به شخصیت بزرگ او وقوف بیشتری پیدا کنیم: ابنسینا در مورد خودش در کتاب تعلیقات، میگوید: من کسی نیستم که درس خوانده باشم برای بازار و سود، من اینگونه آدمی نیستم که از چیزی که بلد نیستم از دانستن آن بگویم، من کسی هستم که از آسمان برایم معرفت نیامده و کوشیدهام، زیاد کار کردهام و خیالی به مطلبی نرسیدهام. حتی اگر از آسمان کسی بیاید از او تاسی نمیکنم که دست از حرف خودم بردارم چون آن را از روی اجتهاد و تلاش فوقالعاده به دست آوردهام. ترسی هم ندارم آنچه را که به محکمی بیان کردهام در معرض نقد دیگران قرار بگیرد. اگر همه آدمها از فانیها گرفته تا آنان که زندهاند و آنان که قرار است بیایند جمع شوند من ترسی ندارم که گفتههایم را در معرض نقد قرار دهند.
و باز میگوید، چیزی را که نمیدانم، میگویم که نمیدانم و ادعایی بر آن ندارم، ولی این را میدانم که کسی که با جانش بالا آمده باشد و عاریتی علم نگرفته باشد و تقلید نکرده باشد، ترسی از اصحاب الظنون ندارد و خودش را بالا میکشد. و در آخر جملهای که عمق اعتمادش به خدا را نشان میدهد؛ توفیق را از خدا میخواهم، او ولی رحمت است و رحمت از اوست.
|