|
پاموک در مصاحبهای با ایسنا به پرسشهای یورونیوز پاسخ داده است:
جمله «نمیدانستم که این شادترین لحظه زندگیام است» اکنون به عنوان یکی از چشمگیرترین آغازهای ادبیات جهان شناخته میشود. به نظر شما چه چیزی این جمله را اینقدر قدرتمند میکند؟
رمان همچنین با این جمله به پایان میرسد: «همه بدانند، من زندگی بسیار شادی داشتهام.» جمله نخست و آخر 3کلمه مشترک دارند: شادی، زندگی و دانستن. این 3، شخصیتهای بسیار مهمی در رمانسازی من هستند. ممکن است شاد باشیم، اما ندانیم؛ در واقع کمال، قهرمان داستان دقیقا از این نظر چنین است.
به نظر من مهمترین ارزش زندگی، شادی است. تولستوی برای من بزرگترین نویسنده است، او در تمام رمانهایش معنای زندگی و دلایل شادی را کاوش کرده است. از آنجا که موزه معصومیت رمانی است که به همه این مسائل میپردازد: شادی، زندگی و معنای زندگی، درک شادی، با دو جمله شامل این کلمات آغاز میشود و پایان مییابد.
آیا از همان ابتدا میدانستید که این داستان روزی به موزهای واقعی
تبدیل میشود؟
البته، در صفحات پایانی رمان، کمال توضیح میدهد که چگونه این موزه را تأسیس کرده است. به عبارت دیگر، من نگفتم «نخست رمان خیلی محبوب شد، بعد موزه را راه میاندازم». من همزمان به موزه و رمان فکر میکردم. در واقع، وقتی این ساختمان را در سال ۱۹۹۸ خریدم، هنوز نوشتن رمان را آغاز نکرده بودم. این محله در استانبول، اطراف محلههای چوکورجوما، جهانگیر و میدان تقسیم است. پس از خرید این خانه که آن را به موزه تبدیل کردم، تصمیم گرفتم که قهرمان داستان در اینجا زندگی کند. من رمان را همزمان با خرید اشیای به نمایش درآمده در موزه مینوشتم، زیرا ماهیت رمان این است: مردی چنان عاشق زنی میشود که این عشق چنان سرنوشت ناخوشایندی پیدا میکند که مرد اشیای بسیاری را برای به یادآوردن آن زن جمعآوری میکند. من ابتدا اشیا را خریدم و جمعآوری کردم و سپس با نگاه به آنها رمان را نوشتم.
آیا این موزه آرشیوی از شادی است، یا میتوان گفت بیشتر شبیه آرشیوی
از ناراحتی است؟
موزه معصومیت قطعا جنبه آرشیوی دارد. من به هرحال موزهها را دوست دارم. آرشیوها، خاطرات جامعه هستند، جاهایی هستند که چیزهای رخداده در جامعه را انباشته میکنند. اما آرشیوها متون و کاغذها را جمعآوری میکنند، در حالی که موزهها اشیایی را جمعآوری میکنند که خاطره جامعه هستند.
موزه معصومیت را میتوان موزهای شهری نیز نامید که نوعی تاریخچه زندگی استانبول از دهه ۱۹۵۰ تا امروز را در خود جای داده است. موزه معصومیت نه تنها موزهای مبتنی بر یک رمان، بلکه موزهای از زندگی شهری، به ویژه زندگی بورژوایی سکولار غربی شده است.
ایده موزه چگونه به ذهنتان رسید؟
همانطور که در دفترچه موزه با عنوان «معصومیت اشیا» توضیح میدهم، ایده موزه اولین بار زمانی به ذهنم رسید که با شاهزاده علی واصف افندی، یکی از آخرین اعضای سلسله عثمانی، آشنا شدم.
پس از برداشته شدن ممنوعیت ورود اعضای سلسله به ترکیه در اواخر دهه ۱۹۷۰ و اوایل دهه ۸۰ میلادی، این افتخار را داشتم که با او سر یک میز بنشینم. او مدیر موزه آنتونیادیس در اسکندریه مصر بود. افرادی که او را دوست داشتند و به او احترام میگذاشتند، میگفتند بیا برایت در ترکیه کاری پیدا کنیم زیرا او به خاطر نداشتن پول به دنبال کار بود.
به عنوان نویسندهای که رمانهای تجربی مینویسد، این ایده را پرورش دادم. بگذار چنین موزهای بسازم تا راوی اشیای زندگی خودش را به نمایش بگذارد؛ چگونه عاشق زنی شد، بر اثر آن عشق چه چیزهایی را جمعآوری کرد. صدایی که این مرد هنگام پذیرش شخصی بازدیدکنندگان و راهنمایی آنها در موزه به کار میگیرد، همان صدای نخستشخص مفردی است که در رمان استفاده میکنم.
موزه معصومیت به ۶۰ زبان ترجمه شده و در کشورهای مختلف جهان معرفی شده است. محبوبیت آن با پخش مجموعه تلویزیونی امسال بیشتر شده است. موزه در طول سالها میزبان چه بازدیدکنندگانی بوده است؟
۴۵ درصد از بازدیدکنندگان این موزه که ۱۵ سال است باز است، اروپایی و غربی هستند. اکنون با پخش مجموعه، تعداد بازدیدکنندگان ترکیهای بسیار بیشتر شده است. در سالهای اول، تعداد بازدیدکنندگان سالانه ۱۶ هزار نفر بود، روزانه حدود ۶۰-۷۰ نفر. موزه با پول بلیت آنها سر پا بود. امروزه با تأثیر مجموعه، شاید روزانه ۵۰۰ نفر بیایند.
من هرگز از دولت برای موزهام حمایتی دریافت نکردم، نه به دلایل سیاسی، اگر دولت میداد میپذیرفتم. آنها علاقهای نداشتند. اما بازدیدکنندگان بینالمللی، نه تنها از اروپا، بلکه از آسیا، چین و کره حامیان اصلی من بودند که موزه را زنده نگه داشتند و من بسیار سپاسگزار آنها هستم. حتی وقتی خالی بود، موزه حقوق کارکنانش را پرداخت میکرد. بدون جایزه نوبل ادبیات، پول ساختن این موزه را نداشتم؛ از پول جایزه برای ساختن موزه استفاده کردم.
|