|
دوران دبیرستان از همان سال دوم که پشت لبمان بهاندازه کافی سبز شد، با جماعتی از همکلاسیهای معلومالحال، باندی مافیایی تشکیل داده بودیم که به شلوغکاری و به هم زدن مدرسه شهره آفاق بود، البته برای آنکه بدآموزی نداشته باشد باید تأکید کنم که این صحبتها مربوط به زمان و شرایطی دیگر است و امروزهروز اگر بخواهید سری بین سرها درآورید و مثل بنده معطل چندرغاز حقالتحریر نمانید باید قید این قبیل افعال مخرب را بزنید؛ همچنین باید یادآور شوم که اعضای باند مافیایی ما در اوج شلوغکاری و شیطنت، نیمنگاهی هم به درس داشت و در واقع بیشتر اعضای باند دارای هوشی متوسط بودند که بیشتر در راه افعال نادرست بهکار گرفته میشد.
القصه، در آن روزگار جوانی و جاهلی، هر معلمی نمیتوانست حمایت ائتلاف ما را جلب کند بلکه لازم بود خصائلی از قبیل معرفت، مردانگی، بداههگویی، تیپ مناسب، قدرت تدریس و حتی قدرت بازو در او جمع میشد تا از لیست سیاه باند ما خارج شود، در غیر این صورت حتماً با کلاس ما به مشکلات جدی برمیخورد.
پس از 2 سال شلوغکاری و گذر از کورهجانهایی که ناظمها و مدیرها برای انهدام باند ما تدارک میدیدند به بالاترین قدرت عملیاتی لازم و انسجام تیمی رسیده بودیم و هر توطئهای که برای پراکنده کردن اعضای باند انجام میشد را از طریق عوامل نفوذی خود در نطفه خاموش میکردیم تا ایکه روزی خبر رسید یک معلم نظامی با گُرزی کافرکش و خشونتی زبانزد و گوشی شکسته بهقاعده ورزشکاران حرفهای برای کلاس ما انتخاب شده، عوامل دشمن پروپاگاندایی به راه انداخته بودند که دیگر کار کلاس «دوم ریاضی ب» تمام است و چه و چه...
ما به اتفاق بزرگان و سرکردگان باند جلسهای اضطراری برگزار کردیم که راهکارهای مقابله با این جناب را بررسی کنیم، یکی از پیشکسوتان که برای گذراندن هر سال تحصیلی 2 تا سه سال دودچراغخورده بود؛ پیشنهاد داد برای شکسته نشدن شاخوبرگمان بهطور موقت در برابر این طوفان نابهنگام سر خم کنیم، دیگری استراتژی «قایقهای توپدار» را مطرح کرد؛ بدین صورت که تیمی از بچههای ورزشکار باند انتخاب شوند و بیرون مدرسه به سالن کشتی جناب معلم مزبور رفته و همانجا در چند عدد سالتو و فیتیلهپیچ شاخ غول را بشکنند اما تعداد داوطلبان انتحاری این پیشنهاد به سبب هزینههایی که بر آن مترتب بود به حدنصاب نرسید و از دستور کار خارج شد، درنهایت پیشنهاد یکی از اعضا که استراتژی «زمین در برابر زمان» بود به تصویب رسید و قرار شد ببر درنده را خواب کنیم تا در زمان مناسب تور را بر سرش بیفکنیم.
با این وصف در 2 جلسه معلم خشن هرکاری میکرد ما لام تا کام حرف نمیزدیم، «بشین پاشو» میداد، بیکموکاست انجام میدادیم، میگفت برایم آب بیاورید میآوردیم، میگفت نفس نکشید، نمیکشیدیم و خلاصه اینکه در تمام طول کلاس دستبهسینه سراسر چشم و سر تا پا گوش بودیم.
جناب معلم پس از 2 جلسه از درون الینه شد و گفت: بچهها مرا حلال کنید، من به سبب حرفهایی که دیگران بیان کردند خیلی در مورد کلاس شما اشتباه فکر میکردم اما حالا گمان میکنم کسانی که این شایعات را در مورد کلاس شما ساختهاند خودشان توان مدیریت کلاس ندارند.
درست در همین لحظه بود که سرتیم عملیاتی ما وارد عمل شد و گفت: خوب آقای معلم برای رفع کدورتها و اینکه همواره نظم و ادب کلاس ما در خاطر شما بماند بچهها چند شاخه گل برایتان تدارک دیدهاند.
معلم بندهخدا با چشمانی مغموم گلها را بهدست گرفت و آن را به سمت قلب خود برد و پس از مکثی کوتاه با نفسی عمیق گلها را بویید و بو کردن همان و فرو دادن انواع فلفل مرغوب سیاه و قرمز پودر شده به اعماق ریه همان و عطسههای مداوم و اشک چشم و بیرون رفتن سریع از کلاس و انفجار خنده بچههای نابخرد همان.
ما دیگر آن سال معلم مزبور را ندیدیم تا سالها بعد که یکی از اعضای مافیا که خود اکنون از مدیران ارشد آموزشوپرورش استان است پیشنهاد کرد برای حلالیتخواهی به دیدارش برویم.
در پایان اگرچه بنده کوچکتر از آن هستم که به شما پیامی بدهم اما لازم است بار دیگر تأکید کنم که امروزه رابطه معلم و شاگرد بر اساس احترام و محبت متقابل استوارشده و خدا را شکر بچهها بهجای کارهای نادرست فکر پیشرفت و ترقی از طریق علمآموزی هستند اما با این حال اگر در بین شما دانشآموز شلوغکاری هم هست که چندان به آینده خود نمیاندیشد بهعنوان یک پیشکسوت شلوغکاری توصیهام به ایشان و همقطارهایش این است که"اگر شیطنت هم میکنید بیتربیت و حرمتشکن نباشید که در زندگی به جایی نمیرسید."
|