در سالهای اخیر، روانشناسی در دانشگاهها چنان گسترش یافته که گویی به صنعتی آموزشی بدل شده است. صندلیها مدام پر میشوند، مدارک صادر میگردند و عنوانها تکثیر میشوند؛ اما از دل این تکثیر، چیزی بیرون نمیآید که بتوان نامش را «درمانگر» گذاشت. مسأله فقط این نیست که روانشناسی بیش از نیاز آموزش داده میشود؛ مسأله این است که فهم انسان به حاشیه رانده شده است.
درمانگری، به معنای دقیق کلمه، مواجهه با انسان است:
با جهان درونی او، با تجربهی زیستهی او
و هیچ برنامهی آموزشی، هیچ کارگاه و هیچ پروانهای نمیتواند این توان را «صادر» کند.
برای بسیاری، درمانگری مترادف شده است با تسلط بر تکنیکها:
چگونه سؤال بپرسم؟
چه مداخلهای انجام دهم؟
کجا بازتاب بدهم؟
اما انسان مجموعهای از تکنیکهای قابلاجرا نیست، انسان، جهانی از معناست.
درمانگرِ واقعی کسی است که بتواند معنا را ببیند؛ معنای پشت مکثها، پشت سکوت، پشت تردیدها.
برای دیدن معنا، باید چشم انسانشناس داشت، نه فقط ذهن روانشناس.
این توان از مسیر مواجهه با جهان انسانی به دست میآید:
از اندیشیدن به پرسشهای وجودی، چیزی که فلسفه تمرینش میدهد؛ از شناخت روایتها و لایههای پنهان رنج، چیزی که ادبیات و هنر ما را نسبت به آن حساس میکنند؛ و از فهم بافت اجتماعی زندگی انسان، چیزی که نگاه جامعهشناسانه به ما یادآور میشود.
اگر درمانگر تنها تکنیک بلد باشد
به جای فهمیدن، آغاز میکند به اجرا کردن، به جای همراهی با انسان، آغاز میکند به حلمسأله و همینجاست که درمانگری به محصول تبدیل میشود:
جلسه به «بسته» بدل میشود، رنج انسانی به «مسألهای برای رفع»، و درمانگر به «فروشندهی نتیجه».
وقتی عمق جای خود را به کارایی بدهد، درمانگری کالایی میشود و بازار، جای تأمل را میگیرد و نمایش تخصص، جای فهم انسان را. درمانگر شدن، پیش از آنکه یک «مهارت حرفهای» باشد، یک ظرفیت انسانی است:
ظرفیت دیدن، ظرفیت شنیدن، ظرفیت ایستادن کنار دیگری، صبورانه برای ارائه پاسخ
و این ظرفیت تنها زمانی شکل میگیرد که درمانگر جرأت کند با جهان انسانی وارد رابطه شود:
با اندیشه، با هنر، با ادبیات، با زندگی، بدون این ژرفنگری، درمانگری به فروش یک کالای دمدستی و بنجل تقلیل مییابد.
حمید رنجبران
روانشناس بالینی