میان هیاهوی شهر و ازدحام جمعیتی که بیوقفه در رفتوآمد هستند، پسرکی کوچک، در گوشهای از یک مجتمع تجاری بزرگ، نشسته است. ۱۱ سال بیشتر ندارد؛ شاید هم کمتر. اما چهرهاش چیزی فراتر از سن واقعیاش را روایت میکند؛ چهرهای که کودکی را زودتر از موعد پشت سر گذاشته و به استقبال روزهایی سخت و سنگین رفته است.
او به حالت ۴ زانو بر روی زمین نشسته است. مقابلش جعبهای کوچک قرار دارد که درون آن چند بسته آدامس چیده شده است. نه غرفهای دارد و نه سایهبانی بالای سرش؛ تنها داراییاش همین جعبه کوچک است و امیدی که به رهگذران دوخته شده است. لباسهایش ساده و کهنهاند، اما تمیز. نگاهش بیقرار و دستهایش همیشه در حال حرکتاند؛ گاه برای مرتب کردن آدامسها، گاه برای جلب توجه مشتری.
هر وقت مردی یا زنی از مقابلش عبور میکند، به سرعت سرش را بلند میکند و با صدای بلند اما مهربان، آنها را خطاب میکند: «عمو، خاله... آدامس میخواید؟ فقط یه بسته، لطفا!»
کلامش ساده است، اما در آن التماسی پنهان وجود دارد. صدایی که بیشتر از آنکه تبلیغ محصول باشد، فریادی خاموش از دل یک کودک محروم است؛ فریادی که گویا میخواهد بگوید: «من هم هستم، من را هم ببینید.»
برخی از رهگذران بیتفاوتاند. حتی نگاهی به او نمیاندازند، گویی دیده نمیشود، گویی اصلاً وجود ندارد. برخیها نگاهش میکنند و با ابروهای گرهخورده رد میشوند. اما برخی دیگر، دلشان میلرزد. توقف میکنند، کمی خم میشوند و از او میپرسند چند سال دارد، از کجا آمده، چرا مدرسه نیست. او هم با صداقتی کودکانه، پاسخ میدهد و در نهایت، یکی از آدامسهایش را میفروشد. آن لحظه چشمانش برق میزند؛ نه از سود، بلکه از حس دیدهشدن.
مدتی است که از فاصلهای نهچندان دور، رفتارش را زیر نظر دارم. تمام حرکاتش را با دقت دنبال میکنم؛ لحن صحبتکردنش، طرز نگاهکردنش به مردم، حتی واکنشهایش در برابر بیمهریها. چیزی در دل این کودک هست که رهایم نمیکند.
آیا از سر نیاز اینجاست؟ یا شاید خانوادهاش چشمانتظار درآمد ناچیز او هستند؟
درنهایت تصمیم میگیرم جلو بروم. بهانهام خرید یک بسته آدامس کوچک است. اما در دل، هدفم بزرگتر است: دیدن، شنیدن و شاید، فهمیدن دنیایی که این کودک در آن زندگی میکند. وقتی به او نزدیک میشوم، لبخند میزند. بستهای از جعبهاش برمیدارد و به سویم دراز میکند. من هم لبخند میزنم و بسته را میگیرم.
شاید این فقط یک خرید ساده باشد، اما برای او، نشانهای است که هنوز کسانی هستند که میبینندش، که میشنوندش، که با او حرف میزنند؛ نه فقط برای خرید، بلکه برای همدلی با او است.
به بهانه خرید کردن، علت اینکه چرا در این سن کار میکند را جویا میشوم. اینکه آیا فقط در تابستان دستفروشی میکند یا اینکه در تمام فصول سال مشغول این کار است.
او در ادامه میگوید: «چند سالی میشود که پدرم را از دست دادهام و خرج و مخارج زندگی بر عهده من است. مادرم کمی کسالت دارد، اما در منزل دیگران کارگری میکند. من نیز به عنوان کسی که مرد خانه هستم، او را در چرخاندن چرخ زندگی کمک میکنم. چارهای جز این نداریم.»
از او در ادامه میپرسم: «آیا به صورت فردی کار میکنی یا اینکه تحت نظر گروه خاصی مشغول کار هستی؟» او در ادامه میگوید: «کمسنتر که بودم، یک سرگروهی داشتیم که ما را مدیریت میکرد، اما بزرگتر که شدم، مادرم اجازه نداد وارد باند آنها شوم. دوست دارم در کنار کارم، درسم را هم بخوانم تا بتوانم شغل مناسبی برای خودم انتخاب کنم و جبران تمام سختیهایم شود.»
موضوع کار کودکان هنگامی که منجر به وضعیتی شود که شرایط مخاطرهآمیز را برای کودکان به لحاظ بروز و ظهور آسیبهای جسمی و روانی ایجاد کند، آسیب اجتماعی تلقی میشود. حمایت و همراهی و آموزش خانوادهها مانع از این وضعیت میشود.
معاون سلامت اجتماعی بهزیستی استان با اشاره به اینکه فعالیت و مطالعات سازمان بهزیستی در سالهای اخیر حاکی از این وضعیت بوده است، بیان میکند: «بیشتر کودکان دارای خانواده هستند و با همراه کردن خانوادهها و سوق دادن برنامهها و زمینههای حمایت و آموزش به خانواده، از حضور کودک در موقعیتها و شرایط آسیبزا و شرایطی که منجر به نقض حقوق کودک و سوءاستفاده یا زمینههای بروز بیماریها و آسیبها میگردد، جلوگیری شود.»
علیرضا سمایی در گفتوگو با خبرنگار همدانپیام میافزاید: «در سال جاری، ۶۰ کودک و نوجوان در موقعیت کودک کار و خیابانی شناسایی شدهاند، در حوزه شهرستان همدان، یکی از مؤسسات خیریه در حوزه امور حمایتی و آموزشی کودکان و خانوادههایشان در این زمینه فعالیت دارد و کارگروه ساماندهی کودکان خیابانی و کار با ریاست استانداری و عضویت مجموعهای از ادارات و دستگاههای عضو در این زمینه فعالیت میکند.»
وی با تأکید به اینکه بخشی از این موضوع به مواجهه و برخورد مردم با این موقعیت مربوط است، تصریح میکند: «واقعیت این است که کودکان و نوجوانانی که کار میکنند، بخشی از فرزندان جامعه هستند و مانند سایر بخشهای جامعه، عناصری هستند که در آینده در جایگاههای اجتماعی زندگی خواهند کرد. همه شهروندان نباید در برخورد با آنان در سطح شهر، شرایط ناایمن را دامن بزنند.»
سمایی میگوید: «اگر در شرایطی، به طور مثال در فضای یک محل در حال رفتن باشیم و با کودک خردسالی مواجه شویم که از پشت بام ساختمانی بدون حفاظ و ایمن به مانگاه میکند، رفتاری میکنیم که منجر به پرخطر شدن این وضع میشود؟ در این زمینه هم همین است. اگر کودکی در چهارراه پرتردد در حال دستفروشی است یا در سنین خردسالی در خیابان کار میکند، خرید و کمک علاوه بر اینکه نباید جنبه ترحمآمیز داشته باشد، نباید منجر به حضور و استمرار در این وضعیت پرخطر شود.»
در پایان میتوان گفت، از این دست کودکان در جامعه ایرانی کم نیستند که در شرایط سخت و سنین کم مشغول کارگری هستند. این مسأله نشاندهنده نیاز به توجه و حمایت بیشتر از سوی خانوادهها و نهادهای اجتماعی است تا بتوان شرایط بهتری برای این کودکان فراهم کرد.