ttttt1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false)  پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
 
يكشنبه - 11 مرداد 1405 - شماره 5476
 


امروز : يكشنبه ، 11 مرداد 1405

Today : Sun, August 2, 2026

ارتباط با سرویس ها - پذیرش آگهی * آدرس ما درشبکه های اجتماعی hamedanpayam@
 
کد مطلب:  148158 تاریخ انتشار:  1405-04-28 - 20:59 تعداد بازدید:  115
ارسال به دوستان
نسخه چاپی

گفتگوی خبرنگار روزنامه با جوان ۳۶ ساله
کلیه می‌فروشم تا سرپناه داشته باشم

نویسنده : نیلوفر بهرمندنژاد

اجتماعی

برگه‌ای ساده که با چند تکه چسب به دیواره باجه چسبانده شده، اما چند کلمه روی آن سنگینی عجیبی دارد: «فروش کلیه سالم، گروه خونی B+، آزمایش HLA، فوری، قیمت توافقی.»
چند لحظه خیره می‌مانم. ذهنم درگیر می‌شود. ابتدا مانند بسیاری از آگهی‌هایی که هر روز در گوشه و کنار شهر دیده می‌شوند، تصمیم می‌گیرم بی‌تفاوت از کنارش عبور کنم. چند قدم جلوتر می‌روم، اما چیزی در آن چند کلمه کوتاه مرا وادار به برگشتن می‌کند. دوباره به آگهی نگاه می‌کنم، از آن عکس می‌گیرم و شماره تلفنی را که پایین برگه نوشته شده، ذخیره می‌کنم.
تماس می‌گیرم. چند بوق کوتاه می‌خورد و صدای مردی جوان از پشت خط پاسخ می‌دهد. نمی‌دانم چرا، اما انتظار نداشتم فردی با چنین صدای جوانی پشت این آگهی باشد. شاید در ذهنم فروش کلیه با روایت‌های دیگری گره خورده بود؛ اما حالا جوانی آن سوی خط ایستاده که تصمیم گرفته بخشی از بدنش را بفروشد تا شاید بتواند بخشی از زندگی‌اش را دوباره به دست بیاورد.
خودم را معرفی می‌کنم و می‌گویم خبرنگار هستم و می‌خواهم درباره علت انتشار این آگهی با او صحبت کنم. تصور می‌کنم شاید تمایلی به گفت‌وگو نداشته باشد، اما واکنشش برخلاف انتظار است. هنوز صحبت من تمام نشده که می‌گوید: «اگر قرار است صدای من به گوش مسئولان برسد، حاضر هستم صحبت کنم.»
آن سوی خط،  ع- ف، جوان ۳۶ ساله‌ای است که روایت زندگی‌اش، روایت سال‌ها تلاش، تنهایی و جست‌وجوی یک جای امن برای ادامه زندگی است. خودش می‌گوید پدر و مادرش را از دست داده و دیگر کسی را ندارد که بتواند در روزهای سخت به او تکیه کند. نه خانه‌ای دارد که شب‌ها به آن پناه ببرد و نه شغلی ثابت که بتواند با درآمدش آینده‌ای برای خود بسازد.
او از روزهایی می‌گوید که برای تأمین هزینه‌های زندگی، هر کاری پیدا کند انجام می‌دهد؛ از کارگری روزمزد گرفته تا تخلیه بار و کارهای موقت. اما درآمدهای پراکنده و هزینه‌های رو به افزایش زندگی، اجازه نداده است بتواند حتی ابتدایی‌ترین نیاز یک زندگی معمولی؛ یعنی داشتن یک سقف امن را فراهم کند.
ع- ف می‌گوید که مدت‌هاست شب‌هایش شبیه روزهایش نیست. تابستان‌ها گاهی پارک‌ها پناهگاه او هستند و در روزهای سرد سال، سرما و خیابان همراه همیشگی‌اش شده‌اند. شب‌هایی که بسیاری از مردم در خانه‌هایشان به خواب می‌روند، او باید جایی برای ماندن پیدا کند؛ جایی که فقط چند ساعت بتواند از سرمای هوا و ناامنی خیابان‌ها دور بماند.
تلخ‌ترین بخش روایتش، شب‌هایی است که در خیابان سپری می‌کند. می‌گوید امنیت ندارد؛ بارها وسایل و حتی کفشش دزدیده شده است. زمستان‌ها، وقتی برف و یخبندان خیابان‌ها را سفیدپوش می‌کند، نه جایی برای خواب دارد و نه پناهی برای گرم شدن. تنها راهش قدم زدن تا سپیده‌دم است؛ ساعت‌ها راه رفتن در خیابان‌های یخ‌زده، فقط برای آنکه از سرما جان سالم به در ببرد. صبح که هوا روشن می‌شود، به مسجد یا امامزاده‌ای پناه می‌برد تا چند ساعتی از سرمای استخوان‌سوز فاصله بگیرد.
او در ادامه می‌گوید: من کار خلافی نکرده‌ام. دارم از جان خودم مایه می‌گذارم تا شاید بتوانم یک سرپناه داشته باشم. برای من، فروش عضوی از بدن نه یک انتخاب، بلکه آخرین پله‌ای است که پیش از سقوط کامل زیر پایش باقی مانده است.
او روایت می‌کند که با دستمزدهای روزانه و درآمد در بهترین حالت  ممکن است به حدود ۱۵ میلیون تومان در ماه برسد، دیگر هیچ امیدی برای ساختن آینده باقی نمانده است. هر روز در گوشه‌ای کارگری می‌کند؛ یک روز بار تخلیه می‌کند، روزی دیگر در ساختمانی یا کارگاهی مشغول می‌شود و هرچه دستش برسد، خرج همان روز می‌شود. اما با این درآمد، نه توان اجاره خانه دارد، نه امیدی برای ازدواج و تشکیل خانواده.
این جوان 36 ساله با حسرت می‌گوید: من هم حق زندگی دارم. دلم می‌خواهد ازدواج کنم، خانه داشته باشم و مثل هر انسان دیگری زندگی کنم. اما وقتی هر جا برای کار می‌روم، ضامن، سفته، سابقه کار یا تأهل می‌خواهند، من باید چه کار کنم؟
او بارها به نهادهای حمایتی مراجعه کرده، اما پاسخ‌هایی شنیده که راهی پیش پایش نگذاشته است. از کمیته امداد گرفته تا جست‌وجوی کار در همدان و تهران؛ همه جا یا شرایطی داشته که از عهده‌اش خارج بوده یا دری به رویش باز نشده است. حتی برای سرایداری نیز به او گفته‌اند باید متأهل باشد یا ضامن معرفی کند؛ شرایطی که برای مردی بی‌خانمان، دست‌نیافتنی است.
او تأکید می‌کند که انتشار آگهی فروش کلیه از سر هیجان یا اعتراض سیاسی نبوده است. می‌گوید اگر حداقل‌های یک زندگی را داشت، هرگز به چنین تصمیمی فکر نمی‌کرد. "آدمی که دلخوشی داشته باشد، هیچ‌وقت این کار را نمی‌کند. من فقط می‌خواهم زندگی کنم".
پس از انتشار آگهی، تماس‌های بسیاری دریافت کرده است؛ اما نه از خریداران، بلکه از افرادی که خودشان نیز در فکر فروش کلیه هستند. زن، مرد و حتی جوانانی که به گفته او، همگی با یک درد مشترک تماس گرفته‌اند؛ نداشتن راهی برای ادامه زندگی.
در پایان گفت‌وگو، دیگر از خودش نمی‌گوید؛ مخاطبش مسئولان هستند. با صدایی که خستگی در آن موج می‌زند، تنها یک درخواست دارد: خواهش می‌کنم صدای من را به مسئولان برسانید. من هم شهروند این شهر و بوم هستم، من هم زاده همین آب و خاکم. فقط می‌خواهم فرصتی برای زندگی داشته باشم؛ یک کار، یک سرپناه و امیدی برای ادامه دادن، بیشتر از این چیزی نمی‌خواهم.
انتشار این آگهی برای او نه یک تصمیم ناگهانی و نه اقدامی برای جلب توجه بوده است. می‌گوید وقتی راه‌های دیگر را امتحان کرده و نتیجه‌ای نگرفته، به این فکر افتاده که شاید با فروش کلیه بتواند فرصتی برای آغاز دوباره پیدا کند؛ فرصتی برای داشتن یک اتاق کوچک، یک کار ثابت و زندگی‌ای که سال‌هاست از آن محروم مانده است.
در میان صحبت‌هایش، بیش از هر چیز یک خواسته شنیده می‌شود؛ دیده شدن. او نمی‌خواهد فقط به عنوان فردی که آگهی فروش کلیه نصب کرده شناخته شود. می‌خواهد داستان پشت آن برگه کوچک شنیده شود؛ داستان انسانی که می‌گوید هنوز امید دارد، هنوز می‌خواهد زندگی کند و تنها درخواستش این است که فرصتی برای ایستادن دوباره داشته باشد.
گاهی یک آگهی کوچک در گوشه‌ای از شهر، فقط یک نوشته روی کاغذ نیست؛ پنجره‌ای است به زندگی آدم‌هایی که در سکوت، با دشواری‌هایی بزرگ‌تر از توانشان دست‌وپنجه نرم می‌کنند.
جالب است بدانید ایران تقریبا تنها کشوری است که خرید و فروش اعضای بدن در آن منع قانونی ندارد و در سایر کشورها نمی‌توان با نصب و منتشر کردن یک آگهی به راحتی چوب حراج بر اعضای بدن زد.
 اهداکنندگان به ازای اهدای کلیه خود از خریدار یا بخش دولتی مبلغی را دریافت می‌کنند. در این سیستم لیست انتظار کنار گذاشته می‌شود اما مخالفان این طرح می‌گویند که این کار به ضرر قشر ضعیف و آسیب‌پذیر است؛ در ایران حداکثر سن اهدای کلیه 36 سال است و فرد هر چه به این سن نزدیک‌تر باشد، قیمت کمتری باید درخواست کند.
بر اساس طرحی که سال 1376 در ایران به تصویب رسید، دولت موظف می‌شود که به ازای هر کلیه مبلغی را به اهداکننده بدهد و تا یک سال او را بیمه کند. اما در حال حاضر بیشتر پیوندها به شکل خصوصی انجام می‌شود.
سازمان بهداشت جهانی نیز معتقد است که فروش کلیه باید ممنوع شود. در بیانیه استانبول این سازمان آمده است: تجارت پیوند کلیه اهداکنندگان فقیر و آسیب‌پذیر را هدف خواهد گرفت. این مسأله نابرابری و بی‌عدالتی را ترویج خواهد داد.


بازگشت
نظرات بینندگان :
نظر شما :
   
نام*
ایمیل* ایمیل محفوظ می باشد
نظر*
کد امنیتی*
کد امنیتی

اخبار مرتبط
 
پاکی آوردی ای امید سپید
یلدا شب هندوانه و فال و غزل
حال و هوای صحاف خانه همدان در آستانه بازگشایی مدارس
 
 
گزارش گزارش ویژه یادداشت تحلیل سرمقاله دانلود
صفحه نخست آخرین اخبار درباره ما ارتباط با ما  پیوندها  
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.

 
روزنامه همدان پیام ( اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي، ورزشی )
صاحب امتياز و مدير مسئول: نصرت ا... طاقتي احسن  -  سردبير: يدا... طاقتي احسن
نشاني: همدان، خيابان شريعتي، ابتداي خيابان مهديه، ساختمان پيام
تلفن: 8264433 (0811)  -  فکس: 8285048 (0811)  -  سازمان نیازمندی: 8264400 (0811)  - ايميل: info@hamedanpayam.com