ttttt1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false) 1405-05-011405-05-11bool(false)  پایگاه اطلاع رسانی روزنامه همدان پیام
 
 
يكشنبه - 11 مرداد 1405 - شماره 5476
 


امروز : يكشنبه ، 11 مرداد 1405

Today : Sun, August 2, 2026

ارتباط با سرویس ها - پذیرش آگهی * آدرس ما درشبکه های اجتماعی hamedanpayam@
 
کد مطلب:  114590 تاریخ انتشار:  1399-10-02 - 10:56 تعداد بازدید:  445
ارسال به دوستان
نسخه چاپی

پیشه‌اش «پرستاری» بود چه در خانه چه در بیمارستان
با وجود 2 فرزند «اتیسم» از خدمت به «کرونایی‌ها» دست نکشید

اجتماعی

 «شهیدسیده زهرا موسوی‌ارفع»، ۲۳ سال در بیمارستان سینای همدان کار می‌کرد و سال‌ها بهیار بخش روانپزشکی زنان بیمارستان بود که در حین خدمت به کرونا مبتلا شد و به شهادت رسید، این شهید عزیز با 2 فرزند اتیسم شرایط خاصی را سپری می‌کرد اما هیچ گاه از کارش دست نکشید به ویژه در روزهای سخت کرونا.
شنیدن مصیبت‌های این روزهای سخت کرونایی برخی از خانواده‌های شهدای مدافع سلامت طاقت هر شنونده‌ای را طاق می‌کند و اشکش را سرازیر.
«شهیدسیده زهرا موسوی‌ارفع» نخستین شهید مدافع سلامت همدان است که سال‌ها به‌عنوان پرستار بیمارستان سینا، از هیچ تلاشی برای خدمت به مردم دریغ نکرد؛ کسی که با 2 فرزند اوتیسم نه‌تنها «پرستار در منزل» بود بلکه سال‌ها خود را وقف بیماران کرد تا خنده از لبان آنها گم نشود و سلامتی هرچه زودتر به آنها برگردد.
 قرار مصاحبه را که با همسرش هماهنگ کردم، همدان نبود، برای دوره درمان به تهران رفته بود، به‌سختی پشت تلفن صحبت می‌کرد، گفت که آخرهفته برمی‌گردم، می‌توانید برای مصاحبه به منزل مادرم تشریف بیاورید. جویای احوالش شدم؛ پرسیدم حالتان برای مصاحبه‌ مساعد است؟ جواب داد «بله مشکلی نیست، پس از شهادت همسرم به خاطر شوک عصبی، بیماری خفیف کرونا و دیابت، مدتی در کما بودم اما اکنون شکر خدا بهترم». متأثر شدم، خواستم حرفی بزنم اما هیچ واژه‌ای یاری‌ام نکرد، بغضم را فرو خوردم و برای جای خالی این مادر مهربان و ایثارگر افسوس خوردم، دوباره به همسر شهید تسلیت گفتم و بعد هم قرار مصاحبه را گذاشتیم.
تماس دوم برقرار شد، با خواهر شهید، سیده‌زینب موسوی صحبت کردم و اجازه گرفتم با مادر این شهید بزرگوار هم صحبتی داشته باشیم، ایشان هم با روی باز پذیرفت و قرار این مصاحبه را هم گذاشتیم.
با علی فردوسی‌پور تصویربردار خبرگزاری، آماده می‌شویم برای صحبت با خانواده‌‌ای که ویروس کرونا به یکباره عزیزشان را گرفت، کار راحتی نیست گفتن از کسی که می‌توانست بماند و سایه‌اش سال‌های سال بالای سر خانواده‌اش باشد، اما پر کشید و قصه زندگی‌اش برایمان باقی ماند.

 مادر شهید، فاطمه موسوی‌ارفع
پس از ورود به خانه مادر شهید نخستین قابی که پس از ورود به آنجا چشمانمان را پر می‌کند، قاب عکس‌های شهید با لباس مقدس پرستاری است، روایت زندگی شهید مدافع سلامت از زبان مادر، ما را ساعت‌ها پای مصاحبه می‌کشاند. همان اول صحبت بغض راه گلوی مادر را می‌بندد، گریه امانش نمی‌دهد، اما سر تسلیم فرو می‌آورد و در برابر این مصیبت می‌گوید «من و همسرم دخترعمو، پسرعمو بودیم و صاحب 7 فرزند، 2 دختر و 5 پسر، زهرا، چهارمین فرزندم بود اما اکنون دیگر نیست. ۱۸ سال که داشت وارد بیمارستان و کار پرستاری شد، ۲۰ سالگی ازدواج کرد، خداوند به او 2 فرزند پسر داد که یکی از آنها ۲۱ سال دارد و دیگری ۱۵ سال.
دخترم همیشه سرکار بود، از شدت دلتنگی هر چند وقت بکبار دعوتش می‌کردم به خانه‌ بیاید حداقل ببینمش، به خاطر مشغله کاری نمی‌توانست، می‌گفت ما مسئولیت داریم و باید کارمان را به‌خوبی انجام دهیم، به خاطر اینکه خودش و همسرش شاغل بودند مدتی پسرش را کنار من گذاشت اما بعد پرستار گرفت تا من کمتر اذیت شوم. اخلاق بسیار خوبی داشت، با همه بیماران خوب بود، 9 ماهی می‌شد که کنارم بود، چون داشت خانه‌اش را می‌ساخت، با همسر و فرزندانش موقت آمده بودند پیش ما، ایام کرونا بود، می‌دیدم که چقدر زحمت می‌کشد، صبح‌ها سرکار بود و بعداز ظهر چند ساعتی در خانه استراحت می‌کرد و ۹ شب باز به بیمارستان می‌رفت.
شب یلدای پارسال بود که در بیمارستان ماند و با بیماران و همکارانش شب چله گرفت، یعنی یک سال خانه بود و یک سال بیمارستان، وقتی سالی می‌شد که خانه بماند و در میان ما چله بگیرد آن روز را سعی می‌کرد خوش بگذرد، پارسال که با همکارانش در بیمارستان کلی عکس گرفته بود گفتم «زهراجان! یکی از این عکس‌ها را بریز توی گوشیم تا هر روز ببینم» گفت «مادرجان! دوست ندارم راز بیمارستان را بیرون ببرم، نمی‌توانم عکسی بفرستم اما هر وقت خواستی بیا توی گوشی‌ام هست و نگاه کن»، بچه‌ام اخلاق خاصی داشت، خیلی خوب بود.
او سختی کار داشت و قرار بود با ۲۵ سال سابقه بازنشست شود، دخترم خیلی کار می‌کرد و اغلب خسته به نظر می‌رسید، ۹ ماه که اینجا بود زن داداشش نمی‌گذاشت دست به سیاه و سفید بزند، حتی به بچه‌هایش هم می‌رسید، خدا خیرش بدهد می‌گفت «خیلی خسته می‌شود و نمی‌خواهد اینجا دیگر کار کند». بچه‌هایش به‌خاطر شرایطشان کمی اذیت می‌کردند، دیگر نمی‌خواستیم درگیر کار خانه و آشپزی هم بشود. وقتی اینجا بودند طبقه بالا را دادم به او و رفتم پایین پیش علی پسرم ماندم تا مدتی که اینجاست راحت باشد.
در این مدت کرونا وقتی زهرا حتی خسته می‌شد و سردرد می‌گرفت، می‌گفت «مادرجان! بچه‌ها بالا نیایند، نکند من ناقل باشم». روزهای آخر هم درگیر ساخت‌وساز خانه‌اش شده بود و وقت استراحتی نداشت و از شیفت که برمی‌گشت مستقیم به خانه‌اش می‌رفت و وسایلش را جابه‌جا می‌کرد، بچه‌ام می‌خواست به خانه جدید برود و ذوق داشت.

 خواهر شهید، زینب موسوی‌ارفع
خواهر شهید پس از صحبت‌های مادر ادامه داد: «معمولا شیفت شب برمی‌داشت تا شب‌ها که همسرش به بچه‌هایش می‌رسد روزها هم خودش بالای سر آنها باشد. اوایل خیلی آشنا نبود و چند سالی چون بچه‌هایش کوچک بودند پرستار منزل گرفت اما بعد متوجه شد که هیچ کسی جای مادر را برای بچه‌ها نمی‌گیرد و این شد که روزها پیش آنها بود. 2 تا بچه اوتیسم دارد و به قول معروف هم در خانه پرستار آنها بود و هم سر کار پرستار بیماران. جز مسئولیت مادری مسئولیت پرستاری در منزل را هم داشت و به بچه‌هایش می‌رسید.
زهرا به بیمارستان که می‌‌رفت سعی می‌کرد زودتر برود و دیرتر خارج شود، به او می‌گفتم چرا زودتر می‌روی؟ کمی بیشتر به خودت برس؛ می‌گفت «عزیز! باید زودتر بروم و بیمارانم را تحویل بگیرم، گزارشی از آنها داشته باشم تا آن شب که آنجا شیفت هستم بدانم آن بیمار چه مشکلی دارد و مسئولیت من چیست.»
 در بخش روان کار می‌کرد و بسیار نگران بیماران، از اینکه بعضی افراد به خاطر مشکلات خانوادگی دچار مشکلات روانی شده بودند ناراحت بود، اخلاق به‌خصوصی داشت و سعی می‌کرد مسائل بیمارستان را بیرون نبرد.
در مناسبت‌های مختلف اگر شیفت بود سعی می‌کرد بیماران و همکارانش را مثلا با یک جعبه شیرینی، تنقلات و هدیه شاد کند و هیچ وقت دوست نداشت تنهایی جشن بگیرد.

 همسر شهید؛ رضا برّنده
مصاحبه تلخ و شیرین ما با این خانواده به پایان رسید و بعد از قدردانی، فردای آن روز به خانه مادر آقای برّنده، همسر این شهید مدافع سلامت رفتیم..
همسر شهید موسوی چندان حالش خوب نبود، گفتم اگر حالتان خوب نیست مزاحم نشویم که گفت «مشکلی ندارد» و آغاز کرد به صحبت؛ «ازدواج من با خانم موسوی به‌خاطر متانت و تقوایش بود، زندگی من با همسرم به خاطر شخصیتی که داشت و اطمینان خاطری که به او داشتم شکل گرفت و بسیار هم خوب پیش ‌رفت، او بسیار باشخصیت بود. 2 فرزند به نام «محمدصابر» و «محمدصالح» داریم، متأسفانه هر دوی آنها بیماری اتیسم دارند، من و همسرم در مراقبت از این فرزندان سختی زیادی داشتیم، زندگی ما خاص بود اما خدا را شکر، راضی بودیم به رضایش.
واقعا بچه‌هایمان را دوست داشتیم و زندگی‌مان خوب پیش می‌رفت، طوری‌که من شب‌ها پیش بچه‌ها بودم و روزها خانمم. همسرم دائم شیفت شب بود تا روزها پیش فرزندانش باشد و به آنها برسد. او هم در خانه پرستار بود و هم در بیمارستان. زهرا خانم برای بیماران کم نمی‌گذاشت، خودش را وقف آنها می‌کرد، بسیار به کارش تعهد داشت، خیلی زودتر از ساعت کاری‌اش سر کار حاضر می‌شد و به بیماران رسیدگی می‌کرد، در حین خدمت هم به کرونا مبتلا شد و از پیش ما رفت.
متأسفانه یکباره درگیر بیماری شد، ابتدا گوشش مشکل پیدا کرد، به پزشک مراجعه کرد و تشخیص این بود که چیزی نیست، بعد چشمش درگیر شد و دید نداشت و به همین خاطر بستری شد، بنا نبود خیلی بستری شود اما متأسفانه با کمبود اکسیژن مواجه شد، به ICU منتقل شد و همان جا هم تمام کرد.
همسرم که کرونا گرفت از بچه‌ها تست گرفتیم، خوشبختانه مبتلا نشده بودند اما خودم خیلی خفیف گرفته بودم، ۱۵ روز در بیمارستان بستری شدم و در ICU بودم، البته تنها به‌دلیل ویروس کرونا نبود و مبتلا به دیابت هم هستم و در این مدت به کمای دیابتی رفته بودم، آن هم به‌خاطر فشار عصبی بود که با مرگ همسرم به سراغم آمد. اکنون خدا را شکر خوبم اما فعلا تا یکم دی‌ماه دورکاری می‌کنم و سرکار نمی‌روم، کارمند اداره بهزیستی هستم و در بخش حراست کار می‌کنم.
همسرم همیشه احترامم را نگه می‌داشت، رفتارش بسیار دلنشین بود، زندگی‌اش را دوست داشت. دائم به من می‌گفت که سایه‌ات از سر ما کم نشود و من پیش‌مرگ شما شوم که متأسفانه زودتر از من هم رفت.
نسبت به بیماران و سایرین تعهد داشت اما این اواخر دیگر می‌خواست زودتر بازنشست شود تا بیشتر به فرزندانش برسد. در مدتی که در بیمارستان بود از هیچ تلاشی دریغ نمی‌کرد، همه بیماران از او راضی بودند. «شهادت» افتخاری بزرگی بود که نصیب همسرم شد سعادتی که نصیب هر کسی نمی‌شود، با وجود اینکه از نبودش ناراحتم اما از اینکه با شهادت و در راه خدمت به خلق خدا آسمانی شد، بسیار خوشحالم. امیدوارم به‌عنوان یک شهید ما را شفاعت کند و دعای ایشان حتما درگیر خواهد شد.
من ۲۲ سال سابقه خدمت دارم اما متأسفانه تا امروز قراردادی هستم، شرایط زندگی‌ام سخت می‌گذرد و 2 بچه اتیسم را نگهداری می‌کنم که حقوقم کفاف هزینه دارو و خرج و مخارج آنها را نمی‌دهد، با ۳ میلیون تومان حقوق ماهی ۵۰۰ هزار تومان باید برای بچه‌ها دارو بخرم، تغذیه آنها هم طوری است که باید غذاهای مقوی بخورند و مدام خریدهای خاصی داشته باشم، واقعا نمی‌رسانم و مادرم کمک می‌کند.
ما قرادادی‌ها حقوق بالایی نداریم اما کارمندان پیمانی و رسمی و استخدامی از مزایای خوبی برخوردارند، انتظار دارم این اختلاف برطرف شود و حقوق من و سایرین بالا رود. امیدوارم استاندار عزیز فکری به حال این موضوع کند و در جلسه‌ای که با وزارت دارند وضعیت بچه‌های قراردادی استان را مطرح کنند و مشکل حل و فصل شود.




بازگشت
نظرات بینندگان :
نظر شما :
   
نام*
ایمیل* ایمیل محفوظ می باشد
نظر*
کد امنیتی*
کد امنیتی

 
پاکی آوردی ای امید سپید
یلدا شب هندوانه و فال و غزل
حال و هوای صحاف خانه همدان در آستانه بازگشایی مدارس
 
 
گزارش گزارش ویژه یادداشت تحلیل سرمقاله دانلود
صفحه نخست آخرین اخبار درباره ما ارتباط با ما  پیوندها  
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام بلامانع است.

 
روزنامه همدان پیام ( اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، سياسي، ورزشی )
صاحب امتياز و مدير مسئول: نصرت ا... طاقتي احسن  -  سردبير: يدا... طاقتي احسن
نشاني: همدان، خيابان شريعتي، ابتداي خيابان مهديه، ساختمان پيام
تلفن: 8264433 (0811)  -  فکس: 8285048 (0811)  -  سازمان نیازمندی: 8264400 (0811)  - ايميل: info@hamedanpayam.com