| پنجشنبه - 15 مرداد 1405 - شماره 5479-D |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کد مطلب: 129029 |
تاریخ انتشار: 1401-10-01 - 17:10 |
تعداد بازدید: 435 |
|
|
|
|

یادش بخیر شب چله هایی که تو قصه گویش بودی
نویسنده : مهدی ناصرنژاد
فرهنگی
پیرمرد تعریف می کرد که با بچههایش شرط کرده است ، تا او زنده است و شمع وجود مادرشان هم توی خانه روشن است ، هر شب چله را باید در کنار هم باشند و شام شب چله دستپخت مادرشان را بخورند .
می گفت ، چند سالی هست که هر دو پسر و یکدخترش دور از آنها و در شهرهای جداگانهای زندگی می کنند، ولی شب چله با هر مشکلی که باشد خود را به جمع خانواده می رسانند و بهاتفاق عدهای از فامیل نزدیک که هر شب چله دعوت دارند ، بهرسم عادت از او می خواهندتا یکی از قصه های قدیمی و شیرین ایرانی را برایشان باز گو کنم ، اما حیف که نوه هایش هنوز آنقدر بزرگ نیستند تا قصه گوش کنند .
پیر مرد آهی کشید و ادامه داد ، خدا می داند در ذهن بچه ها در باره پدر و مادر ها چه می گذرد ، اما قطعاً همانقدر که بودنشان در کنار ما لذت بخش است ، بودن پدر و مادر ها هم برای بچه ها نعمت است و این چیزی نیست که از نظر ها پنهان بماند ، هرچند که ممکن است گاهی مواقع روی مسائل خیلی کوچک بین پدر و مادر ها و بچهها اوقات تلخی هم پیش بیاید ، اما هیچ اتفاق و هیچ حرف ریز و درشتی ، نه از عشق فرزند در قلب پدر و مادر می کاهد و نه فرزند می تواند ، پدر و مادر یا خواهر و برادر و کسان نزدیک خویش را فراموش کند ، تا مگر روزی فرا رسد که دیگر پدر و مادری در میان نباشند و روزگار صحنههای دیگری در زندگی زنده ها رقم بزند .
پیر مرد کنار من ایستاده بود و با اینکه هیچ آشنایی قبلی با هم نداشتیم ، ولی دوست داشت حرف بزند ، انگاری از چیزی دلگیر است و حرفی توی گلویش گره خورده که میخواهد بیرون بریزد ، می گفت ، ای آقا جان خیلی وقتها توی این دنیا چیزهایی میبینیم و حرفهایی میشنویم که قلب آدم را بدرد می آورد ، مخصوصا اگر سن و سالی ازت گذشته باشد و خوب و بد دنیا زیاد دیده باشی . من فقط به حرفهای پیرمرد که هر دو اتفاقی برای خرید نیاز های شب چله ای جلوی میوه فروشی محل برخورد داشتیم ، گوش میکردم ، راستش یکجورایی حرف هایش برایم دلنشین مینمود ، او مرا یاد خاطرات یلدایی از دوران شیرین و حسرت بار پدر و مادر و پیش تر از آنان یعنی بابا بزرگ ها و مادر بزرگهایم می انداخت که چه روز کاری بود و بابا بزرگ با چه شور و اشتیاقی داستان های حسین کرد شبستری و امیر ارسلان نامدار و کوراوغلی را برایمان تعریف می کرد ، شاید چون آن روزگاران هنوز جعبه های جادویی تلویزیون به خانه های اغلب ایرانیان رخنه نکرده بود و فرهنگ دور هم نشینی های فامیلی حرف اول رابطههای گرم خانوادگی و همبستگی های قومی را می زد و در این میان بزرگان و ریش سفید و گیس سفیدهای فامیل بودند که حریم های اخلاقی در فرهنگ اصیل ایرانی را معنا میکردند ، سنت و آئین های ملی هم استحکام داشت و خوب و بد و زشت و زیبا در جامعه ایرانی هر یک معنا و مفهوم جداگانه ای داشتند و می شد چنین مفاهیم را از هم جدا کرد .
آری ، پیر مرد که به نظر میآمد از سرپا ایستادن خسته شده و شاید دلش می خواست جایی برای نشستن پیدا کند ، تازه به اول حرفهای نگفته و بغض گیر کرده در گلویش رسیده بود میشد نم اشکی را هم در گوشه چشمهایش دید و مرا مجاب میساخت تا به احترام سن و سال و کلامش همچنان حوصله کنم و گوش جان به واگویه هایش بسپارم . او کیسه اناری را که در دست داشت کمی بالا آورد تا مرا خوب متوجه سازد و سرش را نزدیک آورد و گفت ، داشتم این انار ها را از سبد جدا می کردم و یکی یکی توی کیسه می ریختم که متوجه شدم ، آقایی هم سن و سال خودم کناری ایستاده با حسرت و غمی آشکار نگاهم می کند . اول فکر کردم ، شاید مرد فقیری است که خموشانه در خواست کمک دارد ولی ظاهر متین و آراسته اش مرا دچار تردید میکرد و کنجکاو شده بودم بدانم چه مرادی دارد و چرا آنچنان مرا و کیسه اناری که در دست دارم با حسرت نگاه می کند .
دل به دریا زدم و از او پرسیدم ، برادر ، شما انار خوب را می شناسی ؟! و او با همان حالت غمگنانه و محجوب خیلی سریع جواب داد ، اتفاقا همان انارهایی که جدا کرده ای بهترین انار است و خود شما از من بهتر انار شناس هستی . پرسیدم شما هم برای خرید انار آمده ای ، و او این بار بین سئوال من و پاسخ خود مکث طولانی انداخت و در حالیکه سر خود را با حسرت و غم تکان می داد گفت ، ای برادر ، برای چه کسی انار بخرم ، من دیگر انار خور ندارم !!!
پاسخ آن مرد چنان در قلبم تازیانه کشید که از سؤال کردن خود پشیمان شدم و در یک لحظه عذاب وجدان تمام وجودم را گرفت که چرا مرد بیچاره را بیاد داغ دلش انداختم ، اما برای اینکه بتوانم با همدردی از اندوهش یکاهم ، گفتم خدا نکنده تنها مانده باشی ، مگر خانواده ات پیشت نیستند ؟! ، گفت ، نه آقا ، چند ساله که خانمم به رحمت خدا رفته و بچه هایم مرا تنها گذاشته اند ، چون خارج از کشور زندگی می کنند و دسترسی به هم نداریم . به نظرم رسید از او سؤال
کنم ، چرا شما را پیش خودشان نبرده اند ، که جواب داد ، زندگی در یک کشور بیگانه برای من دلنشین نیست ، چون همه گذشتهها و ارزشهای خوب زندگی من اینجا ، توی مملکت خودمان و توی این شهر باقی است و این روزهای آخر عمری دوست دارم ، از هوای شهر و وطن خودم نفس بکشم ، او با حسرت به من گفت ، همین تماشای همشهریان .و جنب و جوش مردم برای خرید شب چله برای من خیلی لذت بخش است .
او میگفت ، دوسال پیش با اصرار بچه هایم چند ماهی رفتم پیش آنها ،ولی مجبور بودم روز ها که بچه ها نیستند و بیرون کار میکنند ، تک و تنها توی آپارتمان بمانم و در و دیوار را تماشا کنم ، آشنا و کسی هم نبود تا گاه و بیگاه چند کلمه درد و دل کنیم . این بود که هر دو پایم را توی یک کفش کردم و گفتم باید برگردم ایران و اگر توی شهر خودم مجبور باشم توی خانه سالمندان زندگی کنم ، بهتر از این است که توی دیار غربت دق مرگ شوم! .
پیر مرد تنها گفته بود که روزی و روزگاری من هم سرو سامان داشتم و در جمع خانواده و فامیل چه شب های چله ای که تا نزدیکیهای صبح مینشستیم و داستان های شیرین ایرانی و لطیفه های ملانصرالدین تعریف میکردیم و دلخوش به امیدواریهای فال حافظ شیرازی بودیم.
گفته بود تا همسرم زنده بود ، خیلی از قصه های قدیمی را از زبان او می شنیدیم و امروز با خودم می گویم ، خوشا آن روزگارانی که تو قصه گوی من بودی .
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
یلدا شب هندوانه و فال و غزل
|
|
 |
|
|
حال و هوای صحاف خانه همدان در آستانه بازگشایی مدارس
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام
بلامانع است.
|
|
|
روزنامه همدان پیام (
اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي،
سياسي، ورزشی )
صاحب امتياز و مدير مسئول:
نصرت ا... طاقتي احسن
-
سردبير: يدا... طاقتي
احسن
نشاني: همدان، خيابان
شريعتي، ابتداي خيابان مهديه،
ساختمان پيام
تلفن: 8264433
(0811)
- فکس: 8285048
(0811) - سازمان
نیازمندی: 8264400
(0811) - ايميل:
info@hamedanpayam.com |
|