| پنجشنبه - 15 مرداد 1405 - شماره 5479-D |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کد مطلب: 145695 |
تاریخ انتشار: 1404-09-18 - 14:32 |
تعداد بازدید: 85 |
|
|
|
|

صدای سخن عشق روایت زندگی میرهاشم میری
فرهنگی
داستان میرهاشم میری، روایت مردی است که قلم را نه ابزار نوشتن، که آینه جان خویش میدانست؛ حکایت عاشقی که در کوچهپسکوچههای شعر، ردّ پای نور بهجا گذاشت و در نام او، نفس ادبیات جاری بود.
میرهاشم میری از تبار کسانی بود که عشق به واژهها را نه درس میدهند، که زندگی میکنند؛ مردانی که هنگام سخن گفتن از شعر، گویی دفینهای از گوهر معنا را در کف دست شاگردان میگذارند.
میرهاشم میری، معلم ادبیات ما بود؛ اما اگر بخواهیم حقیقت را بیپیرایه بازگو کنیم، او تنها «معلم» نبود، بلکه چراغی بود که در روزهای نوجوانی، تاریکی ناآشنایی با جهان شعر را روشن کرد. یادم هست، در همان سالهای مدرسه، وقتی وارد کلاس میشد، صدای او نه تنها واژهها را تلفظ میکرد، بلکه به آنها جان میداد. هر بیت را چنان روایت میکرد که گویا شاعر، همان لحظه در کلاس حضور دارد و با ما سخن میگوید.
شیوه تدریس او با دیگران متفاوت بود؛ بهجای آنکه ادبیات را در قفس قواعد خشک کلاسیک حبس کند، آن را چون پرندهای آزاد، در آسمان خیال پرواز میداد. همین سبک بود که از او ادیبی شناختهشده و آموزگاری اثرگذار در همدان ساخت.
وقتی آرایههای ادبی را میآموختیم، در نگاه او جرقهای از غرور دیده میشد؛ گویا رازهای زبان فارسی را از گنجینهای کهن بیرون میکشید و جلوی چشمان ما میگذاشت. چنان در فهماندن صنایع ادبی میدرخشید که شایسته لقب «استادِ استادان» بود.
او نخستین کسی بود که دروازههای جهان سعدی، حافظ، مولانا و نظامی را به روی ما گشود. نخستین بار، از زبان او فهمیدیم که سعدی وقتی میگوید:
«بنیآدم اعضای یک پیکرند / که در آفرینش ز یک گوهرند»
«چو عضوی به درد آورد روزگار / دگر عضوها را نماند قرار»
نه شعاری شاعرانه، بلکه فلسفهای جاودانه درباره انسانیت را فریاد میزند. میری بود که بر ما فهماند، انسان آنگاه انسان است که درد دیگری را درد خویش بداند؛ وگرنه نام «آدمی» برازنده او نیست.
آنجا که به حافظ رسیدیم و او با صدایی آرام اما عمیق خواند:
«از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر / یادگاری که در این گنبد دوار بماند»
گویی پردهای از جهان کنار رفت؛ میری درس عشق داد، درس زندگی، درس اینکه شعر نه برای حفظکردن، بلکه برای زیستن است.
وقتی رباعی باباطاهر را بر زبان آورد:
«به دریا بنگرم، دریا تو وینم...»
و با چشمانی گرم گفت مقصود باباطاهر، عظمت خداوند است که در هر ذره هستی نشانی از اوست؛ آن روز دانستیم که شعر، نقشه راهی به سوی معناست.
در جهان نظامی گنجوی که وارد شدیم، عشق صورت تازهای یافت؛ عشقی آسمانی و با شکوه. میری آنچنان لطیف، آرایهها را لابهلای ابیات برمیکشید که هر درس او، در ذهن شاگردان به یادگار میماند. او استاد ادبیات بود و با ادبیات نفس میکشید؛ جملههایش از جنس کتابها نبود، از جان برمیآمد.
کلاسهای او پر بود از دانشآموزانی که نه برای نمره، که برای لذت شنیدن روایت شعر، پای سخنش مینشستند. او معلمی بود که هر بار دفتر کلاس را میگشود، گویی صفحهای تازه از تاریخ شعر ایران باز میشد.
میرهاشم میری در سال ۱۳۳۳ در همدان متولد و تحصیلات را در رشته ادبیات ادامه داد و معلم شد. سال ۱۳۶۸ نخستین مجموعه اشعار خود را با نام «ترانههای انتظار» منتشر کرد؛ مجموعهای که بوی سالهای جوانی میداد و از شوق پرپر زدن دل در آسمان شعر حکایت داشت. آن روزگار، کلمات او تازهنفس بودند و بر شانههای شعر، ترانهای از امید مینشاندند.
با گذشت سالها، انجمن ادبی «میلاد» به حضور او جان گرفت و بزرگترین انجمن شرح شعر در غرب کشور شد؛ محفلی که واژهها در آن به جماعت مینشستند و شعر، نه از بالا به پایین، که در میان حلقهای از عاشقان معنا میچرخید. شاگردان آن انجمن، همان نوجوانانی که روزی پای سخنان او نشستند، امروز هر یک به استادی برجسته در عرصه ادب بدل شدهاند؛ نسلی که گواه روشنی است بر اینکه چراغ اگر بهدست معلمی اهل دل سپرده شود، خاموشی نمیشناسد.
میری در دهه ششم زندگی، یکبار دیگر به ساحت فرهنگ بازگشت؛ اما این بار نه تنها بهعنوان شاعر، که چون سالکی که بر قله تجربه ایستاده باشد و چشم در چشم تاریخ شهر خود بدوزد. همدان برای او تنها نقطهای بر نقشه نبود؛ شهری بود با ضربانی کهن، با رگهایی از کوچههای تنگ و دیوارهای کاهگلی که بوی کودکی، بوی آوازهای مادرانه و بوی باران بر سنگفرشهای کهنه میداد.
او آثاری پدید آورد که در آن روح شهر تنفس میکرد؛ در هر سطر، گویی صدای نفس معماران گمنام، شاعران خاموش، پیران دانا و جوانان عاشق را میشنیدی.
کتاب «نامجاهای همدان تا سال ۱۳۵۰» چون چراغی بر تاریخ محلات این شهر تابید؛ کتابی که نه بر شانه سنگ و کاهگل، بلکه بر شانه خاطرهها بنا شده بود. او محلهها را نه با مرزهای جغرافیا، که با مرزهای عاطفه تعریف کرد؛ با قصه دکانهای خسته، نیمکتهای زمانخورده، عطر نان تازه در سحرگاه زمستان و صدای چکش مسگران پیر که بر رگهای مس نرم میکوبیدند.
ارزش این اثر از آن روست که «فرهنگ مردمانه» را میکاود؛ فرهنگی که در آن انسان، تاریخ بیبدیل خود است. هر صفحه از کتاب، آینهای بود که دگرگشت پرشتاب جامعه را بازتاب میداد؛ آینهای که نشان میداد چگونه سیمای شهر، آهسته و بیآنکه چشمها بهخاطر بسپارند، پوست میاندازد و در جامهای نو اما بیخاطره فرو میرود.
استاد جواد محقق از دوستان و همکلاسیهای میرهاشم میری میگوید: آشنایی من با زندهیاد میرهاشم میری به سالهای دور بازمیگردد؛ به روزهایی که جوانی و شوق آموختن، همچون نسیمی سبکبال در راهروهای دبیرستان علویان میدوید. در همان دبیرستان بود که نخستین بار نگاههایمان در یک انجمن کوچک اما پرشور ادبی گره خورد. ما، دو نوجوان عاشق کلمه و شیفته شعر، انجمن ادبی مدرسه را با هم پایه گذاشتیم؛ محفلی که با همه سادگیاش، پنجرهای بود به دنیای پرشکوه زبان فارسی.
محقق در گفتوگو با ایرنا افزود: در همان سالها علاقه عمیق و تصمیم راسخ او برای ادامه راه ادبیات در من میدرخشید. مدرسه علویان از معدود دبیرستانهایی بود که رشته ادبیات فارسی در آن تدریس میشد و همین نعمت کمیاب، مسیر زندگی او را برای همیشه رقم زد. میری بعدها برای تحصیلات تکمیلی راهی تهران شد و پس از آن به آموزش و پرورش پیوست. سالها بهعنوان دبیر ادبیات در مدارس و دبیرستانهای نهاوند خدمت کرد؛ 13 سال نور و شعر را در کلاسهای درس آن شهر جاری ساخت و همزمان، دوستی و همکاری ادبی ما همچنان پابرجا بود.
وی عنوان کرد: سوابق تدریس او تنها به نهاوند محدود نماند. در مراکز علمی و دانشگاهی همدان و دورهای کوتاه خارج از استان نیز به تدریس پرداخت. بسیاری از چهرههای امروز عرصه ادبیات، نخستین بار از کلاس درس او جرقهای در دل یافتند.
این استاد ادبیات فارسی ادامه داد: پس از انقلاب اسلامی، انجمن ادبی «میلاد» بهعنوان یکی از نخستین انجمنهای ادبی کشور در همدان شکل گرفت و مرحوم میری، از ستونهای اصلی آن بود. با صدای گرم، حافظه شگفتانگیز و سواد گستردهاش در شاگردپروری میدرخشید و بسیاری از جوانان مستعد را به جامعه ادبی کشور معرفی کرد. فعالیتش در اطلاعرسانی و پیوند نسلها چشمگیر و ماندگار بود.
محقق بیان کرد: زمانی که سردبیر مجله «رشد معلم» بودم، میری برای آن مجله یادداشتهای ادبی مینوشت؛ آثاری که با نثر شیوایش، مخاطبان فراوانی پیدا کردند. بعدها در مجله «رشد نوجوان» نیز با ما همکاری داشت و متناسب با جهان ذهنی نوجوانان، متنهایی پرطراوت و آموزنده مینوشت.
وی اظهار کرد: دهه نخست انقلاب در همدان، دهه شبهای شعر ما بود. بیوقفه انجمنها را روشن نگه داشتیم و به یاری هم، بسیاری از شبهای شعر ماندگار را برگزار کردیم. همایشهای چند دورهای کنگره سید جمالالدین اسدآبادی نیز از اتفاقات افتخارآمیزی بود که با هم تجربه کردیم.
این استاد ادبیات فارسی گفت: مرحوم میری، پژوهشگری فرهیخته در حوزه همدانشناسی نیز بود. کتاب «فرهنگ نامجاهای همدان تا سال ۱۳۵۰» یکی از آثار ماندگارش در این عرصه است؛ کاری پژوهشی و ارزشمند که نام او را در حافظه فرهنگی شهر ثبت خواهد کرد.
وی با اشاره به اینکه از دیگر فعالیتهای مستمر او، جلسات شرح و تفسیر متون کلاسیک بود، گفت: «سعدیخوانی»های او در همدان طرفداران بسیاری از میان اهل ادب و فرهنگ داشت. همچنین جلسات خوانش و تحلیل سفرنامه ناصرخسرو، نظامیخوانی و حافظخوانی در زمره نشستهایی بود که با شوق تمام برگزار میکرد و مخاطبان مشتاق را گرد خود جمع میساخت.
این شاعر نویسنده و روزنامهنگار افزود: میرهاشم شاعری بود با زبانی حماسی و زنده؛ چه در رباعی و غزل، چه در قالبهای سپید و نیمایی. آثارش در هر جا که منتشر میشد، خوانندگان خاص خود را داشت؛ چرا که شعر او از جان و تجربه میجوشید و صمیمیت در واژههایش موج میزد.
وی گفت: آخرین کتاب او، مجموعه رباعیات «ماییم و دلی» بود که تنها ۲ روز پیش از درگذشتش منتشر شد. افسوس که چشمهای شاعر، کتاب تازه به دنیا آمدهاش را ندید؛ اما بیتردید، کلمات او راه خود را به قلب خوانندگان پیدا خواهد کرد و نامش میان دفتر روشن ادبیات این سرزمین خواهد ماند.
عزتا... الوندی از شاگردان استاد میری که حالا خود در حوزه ادبیات کودک و نوجوان دستی بر آتش دارد در تشریح خاطراتش از میری گفت: «آقای میری»... ما همیشه او را اینطور صدا میزدیم؛ با ترکیبی از احترام عمیق و کمی ترس شیرین که مختص شاگردان قدیمی است. او تنها یک مدرس نبود، بلکه اقیانوسی از دانستهها و یک معلم سختگیر و همهچیزدان بود که حضورش در کلاس، سکوتی سرشار از ادب را حکمفرما میکرد. دانش او مرز نداشت و هر بار که لب به سخن میگشود، دریچهای تازه به روی ما باز میشد.
وی افزود: هنوز طنین صدایش در گوشم هست وقتی برای اولینبار، با همان لحن جدی و گیرا، پرده از راز واژگان کهن برداشت و گفت: «بدانید که در متون ادبیات کهن ما، هر جا سخن از “نهنگ” است، منظور این جانور دریایی امروزی نیست، بلکه مقصود “تمساح” و خوی درندگی اوست.» این نکته برای من که نوجوانی بودم، شگفتیآور بود.
شیرینی کلاسهایش تنها به درسهای خشک محدود نمیشد. او استاد بازی با کلمات بود.
مرحوم میری در سالهای پایانی عمر، بار دیگر به سرچشمه نخستین عشق خود بازگشت: نشستهای شرح شعر. با صدایی آرام، اما پختهتر از همیشه، شعر میخواند و معنا را میگشود؛ گویی همه تجربه زندگی او، اکنون در یک بیت خلاصه شده بود.
در سالهای اخیر او باز به سرچشمه نخستین عشق خود بازگشت؛ همچون پرندهای که در غروب، به آشیان نخستین بازمیگردد. نشستهای شرح شعر برپا میکرد و با صدایی که تجربه سالیان در آن تهنشین شده بود، بیتها را آهسته میگشود؛ هر واژه را چون مهرهای از تسبیح معنا در انگشتان ذهن ما میچرخاند.
شاگردان گرد او حلقه میزدند؛ دفترهایی گشوده، چشمهایی روشن، دلهایی سپید. گویی زمان در آن مجلس از حرکت بازمیماند؛ و تنها صدای او بود که چون چشمهای زلال در سراشیب گوشها میریخت. در آن لحظهها، شعر نه میراث گذشتگان، که نفس گرم زندگی بود.
اما تقدیر، ورق را پیش از موعد برگرداند. روز سیزدهم آذر در یک عصر، تنها ۲ روز پس از آنکه آخرین مجموعه اشعارش با نام «ماییم و دلی» منتشر شد، چشم از جهان فرو بست؛ و حسرت دیدن کتابش، همچون برگ نیمخوانی که ناگهان ورق میخورد، بر دل شاگردان و دوستداران ادبیات نشست.
اما حقیقت تلخ و شیرین زندگی این است که استادان بزرگ، پیش از خاموشی چراغ چشم، چراغ دیگری را روشن میکنند. میرهاشم میری، در زندگی خود، شمعی بود که وانمود نمیکرد نور است؛ نور بود. شعلهای بود که خویشتن را سوخت تا دیگران در تاریکی گم نشوند. اکنون که خاک، تن خستهاش را در آغوش گرفته، صدای او از لابهلای سطور باقی مانده است؛ صدایی که نه میمیرد و نه پیر میشود.
شاگردان او، هر یک دفتری از خاطره اویند؛ هر کدام چراغی از آتش او در دل دارند. گاه که شعری را میخوانند، گاه که معنایی را از ژرفای واژه بیرون میکشند، گاه که در کلاس درس، احساس میکنند شاعر در دل واژهها ایستاده است، در حقیقت، میری در میان آنهاست؛ چونان نسیمی که بیصدا میگذرد و عطر باغی دور را با خود میآورد.
زندگی او همچون شعری ناتمام بود؛ شعری که پایانش در دست روزگاری دیگر نوشته خواهد شد. «ترانههای انتظار» جوانیاش، سرآغاز این سفر بود؛ و «ماییم و دلی» واپسین زمزمهای از دل شاعری بود که در لحظه وداع، هنوز به زندگی لبخند میزد. او کتابش را ندید، اما کتاب، او را خواهد دید؛ در نگاه هر خوانندهای که صفحاتی را ورق میزند و میان سطرها گریزی کوتاه به آسمان میاندازد.
درختان، نام باغبان را فراموش نمیکنند؛ شاگردان نیز، نام استاد را. نام میری در حافظه همدان جاودانه خواهد ماند؛ همدانی که بر دوش تاریخ ایستاده و در صدای باد الوند، شعر هزارساله میخواند. امروز در قطعه هنرمندان باغ بهشت همدان، خاک میزبان تن اوست؛ اما روحش بر بلندای قلههای شعر میگذرد و از گنبد کبود آسمان، به آنسوی معنا چشم میدوزد.
او رفت؛ اما رفتن او خاموشی نبود، پرواز بود.
همچنان که حافظ گفت: «هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق»
میرهاشم میری دلش را در شعر جا گذاشت؛ در عشق، در انسانیت، در شهری که کوچههایش تا همیشه رد پای او را به خاطر خواهند سپرد.
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
یلدا شب هندوانه و فال و غزل
|
|
 |
|
|
حال و هوای صحاف خانه همدان در آستانه بازگشایی مدارس
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام
بلامانع است.
|
|
|
روزنامه همدان پیام (
اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي،
سياسي، ورزشی )
صاحب امتياز و مدير مسئول:
نصرت ا... طاقتي احسن
-
سردبير: يدا... طاقتي
احسن
نشاني: همدان، خيابان
شريعتي، ابتداي خيابان مهديه،
ساختمان پيام
تلفن: 8264433
(0811)
- فکس: 8285048
(0811) - سازمان
نیازمندی: 8264400
(0811) - ايميل:
info@hamedanpayam.com |
|