پیشنوشت: من کتابها را دوست دارم. کاغذِ اغلبشان بوی خوبی میدهد. به همین دلیل در کتابفروشی، ابتدا متن پشت جلدشان را میخوانم، سپس قیمت را نگاه میکنم و سپس کاغذشان را بو میکنم و به درختهایی فکر میکنم که برای ساخت این صفحات، بریده شدهاند. وقتی کتاب را میخرم، میرود توی لیست نخواندهها تا نوبتش شود. اگر خیلی کتاب عزیزی باشد، میآید ابتدا صف. با این توصیفات، شما فکر میکنید من خیلی آدم روشنفکر و آگاه و همهچیزدانی هستم؟ و چون این مطلب دربارهی کتاب است، یعنی نویسندهاش هم لزوما باید آگاه و دانا باشد؟
وقتی صحبت از کتاب و کتابخوانی میشود، نخستین نکتهای که به ذهن شما میرسد چیست؟ حتما اینکه ما در ایران چقدر کم کتاب میخوانیم و آمار مطالعه در فلان کشور ده برابر ما است و توی اتوبوس و خیابانهای کشورهای دیگر، ملت در حال مطالعه کتاب هستند و ما به جایش سرمان داخل گوشی است و اکسپلور اینستاگرام را بالا و پایین میکنیم و وااسفا!
این گزاره، که مردم ایران کم کتاب میخوانند، «ممکن است» گزارهای به نسبت صحیح باشد اما تفسیر آن آنطور که برخیها دوست دارند از آن نتایج تأسفبار بگیرند، به طور اساسی درست نیست.
به طور اصولی کتاب خواندن و ارزشدهی به این کار، زمانی بهصورت عمومی مطرح شد که جنبشهای چپگرا در سراسر جهان، دلِ جوانان را ربودند. در اتفاقات دهههای 50 تا 70 میلادی در غرب، آدمها یا کتابخوان محسوب میشدند و یا نادان!
فرهنگِ غالبِ چپ، آدمها را خطکشی میکرد و خوبها و بدها راه انداخته بود. اگر کتاب دستت بود آن هم نه هر کتابی، بلکه کتابهایی که به اصطلاح باعث آگاهی نوع بشر و تهییجشان برای فرار از یوغِ بندگی شود! میتوانستی حرف بزنی و در جمعهای روشنفکری قهوهای بنوشی و سیگاری دست بگیری. در غیر این صورت «مد روز» نبودی و آدم حسابت نمیکرد. همین فرهنگ که بدون شک فرهنگ مسمومی بود، ادامه پیدا کرد تا سالهای بعد و به عنوان حقیقتی لامتغیر در ذهن جوامع ثبت شد. امروز اما، با تغییر شکل زیستن، این ایده که «اگر کتاب نخوانی، نخواهی فهمید» یا اینکه «با کتاب خواندن آدم بهتری خواهی بود» به طور اساسی زیر سؤال است.
از پانزده بیست سال پیش حداقل در ایران رقبای اصلی کتاب پا به میدان گذاشتند. پادکستها رواج پیدا کردند و مردم توانستند فیلم و سریال دانلود کنند و ببینند. موجِ دوم حمله مدافعان کتاب به قول خودشان جامعه ناآگاه از همان ایام آغاز شد. آمارها منتشر شد که ما روزی 2 دقیقه کتاب میخوانیم اما سوئیسیها 40 دقیقه! و بعد نتیجه گرفتند که مقصر همه مشکلات مردم هستند! یعنی ترافیک و خشکسالی و آلودگی هوا هم تقصیر مردم بود چون حتما کتاب نمیخواندند و سرشان داخل گوشیشان بود! اگر فرض کنیم که این آمار مطالعه پایین در ایران صحیح باشد که یقین دارم درست نیست و آمار مطالعه در کشور ما تفاوت چندانی با کشورهای منطقه ندارد چرا باعث نشد مردم بیشتر کتاب بخرند و بخوانند؟ چرا خودتحقیریمان، منجر به تغییر شگرفی در وضعیت مطالعه نشد؟
باید بپذیریم که در دنیای جدید، شیوه تفکر و تغذیه فکری افراد تغییر کرده و راههای دانایی عوض شده است. آیا تأثیر کتاب بر ذهن متفاوت از پادکست و فیلم است؟ راههای دسترسی به آنها چطور؟ کدام را راحتتر میشود به دست آورد؟
موضوع بعدی که مسأله کتاب را بغرنج کرده، خود کتاب است! آیا باید هر کتابی را خواند؟ آیا کتاب خوب و کتاب بد داریم؟ آیا رمان، کتاب نازلتری از کتابهای تاریخی یا اجتماعی است؟ آیا کتاب میتواند اطلاعات غلط به خوانندهاش بدهد؟ اصلا آیا، کتاب باید آگاهی بدهد یا فقط برای تفریح و پر کردن وقت است؟ آیا کتاب گرانتر است یا پیتزا قارچ و گوشت با نوشابه و سیبزمینی؟
در مورد هر کدام از این پرسشها میشود ساعتها نوشت و بحث کرد و به پاسخ دقیق و قطعی هم نرسید. همین درگیریها اتفاقا ریشهاش در همان تفکری است که بالاتر اشاره کردم سالها به صنعت نشر ضربه زده است.
امروز اما، پاسخ من به همه این پرسشها یک چیز است: کتاب بخوانید، نوعش مهم نیست. نخواستید هم نخوانید. بروید پادکست گوش کنید و سریال ببینید. گوش نکردید و ندیدید هم مهم نیست. ورزش کنید به جایش. اصلا یک فن یا حرفه یاد بگیرید. به طور مثال تعمیرات اختصاصی گیربکس خودرو یا بورد موبایل. آرایشگری هم حرفهای جذابی است. در همه اینها، دانش نهفته است. همان چیزی که به آن احتیاج داریم.