سخنگوی دولت دیروز در نشست خبری خود یک خبر رویایی (بخوانید هدیه کادوپیچ) تحویل مردم داده با این مضمون که ایها الناس خوشحال باشید و کیفتان کوک که به هیچ وجه قرار نیست وام ازدواج و فرزندآوری حذف شود. یعنی اگر هر گرانمایهای سودای تشکیل زندگی به سر دارد، ذرهای دلواپسی به خود راه ندهد.
قصه اما فقط وامی نیست که خانم سخنگو با افتخار خبر حذف نشدنش را میدهد. در سرزمین ما اگر مصائب ازدواج و فرزندآوری را درست جا بیندازند، باور کنید بهمراتب اثرات بهتری نسبت به طرحهای تشویقی مثل تسهیلات و زمین و امثالهم دارد!
اصلا اگر جرم نبود، دوست داشتم فحشهای حداقلی تا حداکثری به مسئولانی نثار کنم که خیال میکنند تنها با شعار میشود کار را جلو برد، حتی ازدواج و حتی فرزندآوری را. نه اساتید این یک فقره را به عمل کار بر آید!
شرایط کنونی میطلبد تا پدران عزیز برای تأمین مایحتاج گلدختر و آقازاده خود از قبیل پوشک و شیرخشک همچون “مایکل فلپس” و “جوردن باروفس” بجنگند. تردید ندارم که آمادگی بدنی مردان سرزمین من در روزگار فعلی که وام ازدواج هنوز زنده است، چیزی کم از قهرمانان المپیک ندارد.
ازدواج و فرزندآوری فقط به خرید لباس و کیف مدرسه محدود نیست و اگر چنین تفکری دارید، با عرض معذرت سخت در اشتباه هستید. این مأموریت، ترکیبی رنگارنگ است از شجاعت، استقامت و یک مقدار جادوی ماورایی که حتی “هری پاتر” هم به تنهایی از پسش برنمیآید، اما مردان ایرانی با ذوق از دوران عشق و عاشقی، و صد البته به پشتوانه وام سنگین ازدواج و طرحهای تشویقی سالها از پس هر کاری برمیآیند.
اپیزود نخست: پلنگِ بدبدن
ساعت ۶:۳۰ صبح شده. زنگ ساعت پس از چند مرحله کشتن خود و بقیه خاموش میشود و هنوز در مرحلهی «چشمان نیمهباز و مغز در حالت خواب عمیق» هستم. در همین حال، کودک با مهارت یک پلنگ کوچک اما بدبدن و سرحال، آماده است برای «حمله به تخت والدین». در کسری از ثانیه باید کفش، لباس و صبحانه را هماهنگ کنم تا از خطرات غرزدنهای احتمالی همسر مکرمه نیز در امان بمانم. انگار که در یک بازی پلیاستیشن با زمان محدود شرکت کردهام. اینها البته چون وام ازدواج گرفتهام، اصلاً مهم نیست.
اپیزود دوم: تار موهای قشنگم
قسمت بستن بند کفش فرزندان و دست گذاشتن آنها روی موهایی که برای مرتب کردنش وقت گذاشتهاید، درحقیقت خیلی اذیتکننده است. با این حال فکر مراحل دشوار بعدی، شوق خدمت به فرزند در این مرحله را دوچندان میکند! اما ملالی نیست، ما وام گرفتهایم و چشممان کور!
حالا روبهرو خواهم شد با خرید و قسمت سخت جنگ با قیمتها! قرار است برای مدرسه خرید کنم. وارد فروشگاه میشوم و قیمتها مرا به مرحله غول ماجرا یعنی «پانیک مالی» میبرد. کودک بین اسباببازیها و لباسها چرخ میزند و فریاد میزند که «من اینو میخوام!» و من با مهارت یک دیپلمات حرفهای، سعی دارم تعادل بین بودجه و خواسته کودک را حفظ کنم.
اپیزود سوم: چک و چونه با روزگار
حداقل روزی یکبار تلفن زنگ میخورد و نام «my love» روی گوشی میافتد. «یادت نره فلان چیزو واسه بچه بخری!» این سفارشات را باید بگذارید کنار تمام مشکلاتی که در طول روز با آن دست به یقه هستید. اما چون وام ازدواج حسابم را حسابی پر و پیمان کرده، به خیالم نیست!
امروز یک صندلی چوبی که سفارش داده بودم به دستم رسید. برای نخستینبار، همین که رویش نشستم از وسط نصف شد. با عصبانیت صندلی را برداشتم و رفتم سراغ سازنده. صندلی دو تکهشده را نشانش دادم و گفتم: «مرد حسابی شما توی تبلیغتون گفته بودین مادامالعمر براتون کار میکنه.» آقای سازنده لبخندی زد و گفت: «اکثر کسانی که صندلیشون شکسته و از روش افتادن، گردنشون شکسته و مردن، از این که هنوز زندهای ناراحتی؟» حرفی دیگه نداشتم. با خودم گفتم انرژی باید بمونه واسه کلنجار با بچه!
اپیزود چهارم: همهچی آرومه همسر مکرمه
با تمام کجخلقیِ روزگار، تمام امیدم به یک استراحتِ آرام و بیدغدغه است. اما امشب وقت تب کردن است. یعنی طوری روی اعصابت تمرین غلتزدن میکند این نصف شبی بچه که نگو و نپرس. اما تا وقتی پول هست، ای به فدای تمام مشکلات!
باید تبدیل به یک پزشک، پرستار و روانشناس شوم و در عین حال یاد بگیرم که چگونه بدون آسیب دیدن کودک، تب را کنترل کنم. در همین زمان باید به همسر عزیز نیز گزارش بدهم که «همه چیز تحت کنترل است»، در حالی که دنبال پیدا کردن دماسنج گمشده هستم و کمر همت بستهام که به یاری خدا کار در همین منزل به خیریت دربیاید، وگرنه دکتر رفتن شبانه حقیقتاً خیلی روی مخ است.
اپیزود آخر: سلاح عجیب خنده
سختیها و دشواریهایش را فقط در خلاصهترین حالت ممکن گفتم، (البته که با وجود وام ازدواج تمامی اینها عددی نیست)، اما بعد از همه این مأموریتها، کودک با یک لبخند شما را شگفتزده میکند. شاید همین یک لبخند، تمام خستگیها را از بین ببرد و باعث شود دوباره به زندگی امیدوار شوید. البته تا وقتی که دوباره یک اسباببازی شکستنی روی زمین نیفتد و شما را وادار به تبدیل شدن به یک جاروبرقی نکند!
خلاصه کنم؛ ازدواج و فرزندآوری ورزش ملی ماست ولی بدون شک سختترین ورزش دنیاست. اگر کسی میگوید «فرزند بیاورید تا دنیا زیباتر شود»، شما با یک نگاه به چشمهای فرزندتان میفهمید که دنیا نه تنها زیباتر، بلکه پرهیجانتر و البته کمی فقط کمی پرچالشتر هم شده است. ولی وام هست و چالشها همه کشک!