تنها موزه زنده غرب کشور در سراشیبی فراموشی
4سال پیش، در روزهایی که کلنگ طرح جدید میدان مرکزی همدان بر زمین نشست، وعدهای بزرگ در فضای عمومی شهر پیچیده بود؛ وعدهای که قرار بود قلب تاریخی همدان را به یک «موزه زنده» تبدیل کند.
طراحان از سایتی سخن میگفتند که مردم بدون بلیت، بیواسطه و در دل میدان اصلی شهر، تاریخ 3هزار ساله همدان را لمس کنند. رندرهای پروژه فضایی روشن، انسانی، ایمن و پویا را نشان میداد؛ جایی که شهروندان روی پلهها نشستهاند، نور از شیشههای بزرگ به عمق آثار باستانی میتابد و میدان، نه فقط میدان، بلکه دروازه ورود به هویت همدان است.
اما شب گذشته ۲۵ آبان ۱۴۰۴، که همراه 2گردشگر به این میدان رفتم نه راه پیش داشتم نه راه پس. وقتی وضعیت نازیبای این میدان را دیدم، نمیدانستم در این باره چه باید گفت؟ همان نقطهای که قرار بود به ویترین تمدن این شهر تبدیل شود، در سکوت و تاریکی فرو رفته بود؛ سازهای آجری، خاموش، بیروح و تهی از هر نشانهای از حیات فرهنگی.
ورودیهای خاموش، فضای تاریک داخل گودال، نبود روشنایی، کفسازی خاکگرفته و خالی از بازدیدکننده، بوی تعفن از... تصویری است که امروز مردم همدان با آن مواجهاند؛ تصویری که با آنچه وعده داده شده بود زمین تا آسمان فاصله دارد.
فاصله میان تصویر آرمانی و واقعیت میدانی
تصویری که طراح پروژه در ابتدای کار به مردم ارائه داد، میدان مرکزی را به یک پلازای شهری تمامعیار تبدیل میکرد؛ فضایی روشن، باز، پررفتوآمد، با ورودیهای شیشهای و نورگیر که عمق آثار را آشکار میکرد. در آن تصویر، مردم در اطراف نشستهاند، گردشگران از موزه بیرون و داخل میشوند و شهر در این نقطه تپش فرهنگی دارد. هیچ نشانی از فضای گودالگونه، تاریک و غیرفعال امروز دیده نمیشد.
اما اکنون، تنها چیزی که باقی مانده، سازهای آجری است که بیش از آنکه موزه باشد، شبیه یک زیرگذر یا حفاظی برای معتادان به صورت نیمهکاره یا فضای رهاشدهای است که هیچ هویتی در آن بازتولید نشده است. نورپردازی عملا از کار افتاده، ورودیها تاریک است، کف میدان خالی از هر نوع اثر حیات فرهنگی است و از حضور مردم در این فضا خبری نیست؛ همان فضایی که قرار بود پاتوق فرهنگی باشد، امروز نمادی از بیفرهنگی شده است، چرا که نه امن است، نه جذاب و نه کارآمد.
روایت میدانی از یک گودال بیصاحب
شبی که از این منطقه همراه دو گردشگر بازدید کردم، نخستین چیزی که جلب توجه میکرد سکوت غیرطبیعی فضا بود. میدان مرکزی شهر همیشه یکی از پررفتوآمدترین نقاط شهر است، اما اطراف سایتموزه چنان خلوت بود که صدای قدمها روی سنگفرش شنیده میشد. نورهای میدانی در اطراف روشن بودند اما به داخل سازه نمیتابیدند و عملا موزه در تاریکی فرو رفته بود.
پلهها، که باید مسیر ورود به یک فضای فرهنگی باشند، به دلیل طراحی گودالگونه بیشتر حس فرورفتن به یک فضای بلااستفاده را میدهند. کفسازی خاکگرفته، نبود هرگونه تابلو، نبود راهنمایی، نبود حتی یک چراغ داخل سازه، یادآور یک پروژه نیمهتمام است نه یک موزه رسمی. اگر اهل همدان نباشی و از تاریخ پروژه خبر نداشته باشی، هرگز حدس نمیزنی این نقطه قرار بوده است یکی از مهمترین سایتموزههای کشور باشد. دقیقتر بگویم هیچ چیز در این فضا تو را دعوت به بازدید یا حتی نزدیک شدن به موزه نمیکند.
از نگاه باستانشناسان، این نقطه یکی از مهمترین فضاهای تاریخی همدان است؛ جایی که لایههای ماد، هخامنشی، سلوکی، اشکانی و اسلامی روی هم نشستهاند. آثاری که از این محل بهدست آمد، برای نخستین بار بخشی از تاریخ دوره اشکانی و هخامنشی را برای مردم عادی شهر مستند کرد؛ یافتهای که میتوانست تبدیل به یک جاذبه منحصر به فرد در کشور شود.
همدان یک فرصت تاریخی را از دست داد
قرار بود مردم، بدون بلیت، در دل میدان شهر، با این تاریخ آشنا شوند. قرار بود بازدیدکنندگان پس از دیدن آرامگاه بوعلی، قدمزنان به این موزه برسند و از آنجا راهی هگمتانه شوند. قرار بود میدان همدان یک مثلث طلایی گردشگری را در شهر متولد کند. اما امروز، این مرکز فرهنگی به جایی متروک تبدیل شده که بیش از جذب گردشگر، نگرانی اجتماعی ایجاد میکند.
امروز این موزه امنیت بصری ندارد و دید به داخل ناقص و ناامن است. نه تنها تجمعات شهری را مختل میکند، بلکه مهمتر از همه، هویت میدان را با این پروژه مخدوش کردهاند. این فضا با این رهاشدگی به مرور به محل بزه و رفتارهای ناهنجار تبدیل شده است. با توجه به وضعیت فعلی، این نگرانی کاملا واقعی است؛ فضایی تاریک، بدون نگهبان، بدون دوربین، بدون کاربری فعال، همیشه مستعد کاربریهای ناخواسته است.
حالا پرسش اینجاست مسئولیت با کیست؟ میراث؟ شهرداری؟ یا هیچکس؟ بخشی از بحران امروز این سایت موزه ناشی از ابهام مدیریتی است. هنوز معلوم نیست بهرهبرداران اصلی چه نهادی است. میراث فرهنگی؟ شهرداری؟ سازمان فرهنگی؟
هیچکس بهطور رسمی پاسخگو نیست.و همین بیصاحبی خطرناکترین بخش ماجراست، چرا که یک پروژه شهری زمانی سقوط میکند که مالکیتش مبهم باشد و کاربریاش تعریف نشود و هیچ نهادی احساس نکند باید از آن دفاع کند و این همان مسیری است که میدان مرکزی شهر همدان امروز در آن گیر کرده است.
اگر این پروژه بهدرستی مدیریت میشد، امروز همدان میتوانست نخستین سایتموزه فعال فضای باز کشور را با رویدادهای مهم در اطراف داشته باشد؛ نقطهای که به تنهایی توان جذب گردشگر داشت و هویت 3هزارساله این شهر را در قلب میدان زنده میکرد.
اما اکنون، نه از موزه زنده خبری هست، نه از رونق گردشگری، نه از نور و صدا و زندگی؛ تنها چیزی که باقی مانده، سکوت یک گودال نیمهخاموش در مهمترین نقطه شهر است. و پرسش نهایی که مدیران باید پاسخ دهند این است که این میدان قرار بود دروازه تاریخ باشد؛ چرا امروز شبیه دریچهای به فراموشی شده است؟