روزهای پرالتهاب جنگ یک بار دیگر لابهلای دلهرههای مردم ایران مهربانیها را زندهتر کرده است. در کوچهپسکوچههای شهر به خانهها که نزدیک میشویم صدای رفت و آمد و سیمای خانههای شلوغ توجه را جلب میکند؛ درهای خانههای قدیمی دوباره باز شدهاند؛ نه برای گردشگر، که برای خانوادهای ترسیده، کودکی بیخواب و مادری بیقرار.
در روزهایی که سایه جنگ مثل غباری غلیظ بر آسمان کشور نشسته، همدان با همه کهنگی و متانتش دوباره به صحنه آمده؛ نه فقط با گنبدهای دور تا دور میدان مرکزی شهر و کتیبههای باستانیاش، بلکه با خانههای زندهاش، با آدمهایی که هنوز پناهدادن را بلدند.
این روزها در کوچههای محلههای قدیمی، ماشینهایی با پلاک شهرهای دیگر پارک شدهاند. پلههایی که ماهها کسی از آن بالا نرفته بود، حالا دوباره صدای قدمهای اضطراب را شنیدهاند. در اتاقهای مهمانخانههای قدیمی، صدای گریه کودک و صدای زمزمه مادر در هم آمیخته؛ با این تفاوت که این بار، مهمانها برای تفریح نیامدهاند.
خانههای مردم همدان میزبان خانوادههایی شدهاند که از نقاط نزدیکتر به درگیری به اینجا آمدهاند؛ نه با تور، نه برای تماشای کتیبههای گنجنامه، نه برای بازدید از غار علیصدر آمدهاند چون جنگ آمده؛ آمدهاند چون خانهشان دیگر امن نیست.
مردم همدان، وارث تمدنی هستند که میزبانی را در استخوانهایش دارند. این مردم، فرزندان همان سرزمینیاند که هزاران سال پیش امپراتوران ماد در آن فرهنگ نوشتند، پادشاهان هخامنشی در آن فرمان گفتوگو دادند، بوعلیسینا در آن حکمت آموخت و باباطاهر، عشق را با دوبیتیهایش زمزمه کرد.
حالا این مردم بیهیاهو، درهای خانهشان را باز کردهاند. فرقی ندارد چقدر کوچک است یا ساده. سفره انداختهاند، یک اتاق دادهاند، از نانشان کم کردهاند تا نان دل بدهند. انگار که همه آن میراثهای سنگی، همه آن آرامگاهها و کتیبهها حالا به شکل رفتاری ساده ظهور کرده: میزبانی از هموطن در بحران.
در خانهای در خیابان شریعتی، دیروز دیدم پیرزنی برای دختر خواهرزادهاش که از ایلام آمده، دمنوش میگذارد. میگوید: بچهاش از دیشب تب کرده، ولی هیچی به اندازه بوی گلگاوزبان آرامش نکرد.
در خانهای دیگر در خیابان شهدا، پسر نوجوانی از کرمانشاه کنار پسر میزبانش نشسته و در سکوت به یک بازی ویدیویی نگاه میکند. جنگ، زبان بچهها را بریده، اما همین کنار هم نشستن، مثل نشستن بر مرهمی آرام است.
این روزها، همدان پر از صحنههایی است که در قاب دوربین نمیروند، در هشتگهای خبری نمیآیند، اما میراثاند؛ نه میراث ثبتشده در یونسکو، بلکه میراثی زنده در دل مردم. مهربانی، همدلی، هموطندوستی- چیزهایی که در هیچ موزهای دیده نمیشوند، اما ستون اصلی فرهنگ ایرانیاند.
ما سالها برای جهانی شدن هگمتانه نوشتیم، برای ثبت جهانی غار علیصدر کمپین ساختیم، برای بوعلیسینا بزرگداشت گرفتیم. اما این روزها، میراث ما چیزی است بیصدا، بینام، بینشان- خانههایی که پناه میدهند، آدمهایی که نانشان را 2قسمت میکنند، شهری که هنوز در آن جا برای درد دیگران هست. همدان، این روزها دوباره جهانی شده؛ اما نه فقط به خاطر تمدن و کتیبههایش، بلکه چون شهری است که هنوز قلب دارد. در جنگ، نه فقط موشک میبارد، که حافظه فرو میریزد. و اگر حافظه جمعی ما پاک شود، دیگر چه میماند از ما؟
اما خانههای همدان هنوز چراغ دارند؛ چراغی که با نفت همدلی میسوزد.
این چراغها، میراثیاند که در هیچ موزهای نمیگنجند؛ فقط در دل مردم.