ایران، سرزمینیست که بوی تاریخ میدهد؛ بوی خاکی که هزاران سال است قصه میگوید. از دل کوههای البرز تا دشتهای گرم و طلایی خوزستان و درختان بلوط زاگرس، از سکوت کویر تا نجوای امواج خزر، هر وجبش خاطرهایست از عشق، مقاومت، زیبایی و امید.
ایران یعنی شکوه هگمتانه، نخستین پایتخت آریایی، که هنوز از دل خاک با صدای آرامی از عظمتش حرف میزند. یعنی طنین پای تمدن در گذر تاریخ، از تخت جمشید تا دروازه قرآن.
ایران، یعنی نقشونگار کاشیهای فیروزهای اصفهان، یعنی شعر حافظ در گوش شبهای شیراز، یعنی رنگارنگی بازارهای تبریز و مهربانی مردم کردستان. یعنی صدای دوتار در دل خراسان، و لبخند یک پیرزن بلوچ که با نگاهش آرامت میکند.
و چه زیباست گیلان، با مردمانی گیلک که قلبشان بهرنگ سبز جنگلهای همیشهزنده میتپد؛ بندرعباس و بوشهر، با مردم دریادلی که گرمای جنوب را با دلهایی پرمهر پاسخ میدهند؛ و تهران، شهری پرهیاهو که در دل دود و شلوغیاش هنوز صدای کودکی در کوچهها میپیچد، که آرزوهایش را به آسمان میسپارد.
و خلیج فارس، این پهنه همیشه ایرانی، با موجهایی که قصههای دریانوردی و غیرت و سربلندی را تا دورترین ساحلها فریاد میزنند. آبی که آینه خورشید است و غرور یک ملت.
ایران یعنی طعم نان داغ تنوری، عطر چای در استکان کمرباریک، بوی بهار نارنج، صدای اذان موذنزاده در غروبهای تابستان و نسیمی که از کوه دماوند پایین میآید و قلبت را تازه میکند.
ایران، خانهایست که هر جا باشی دلت برایش تنگ میشود. با همه زخمهایش، هنوز زیباست. هنوز زنده است. هنوز امید در دلش میتپد.