در دل کوچههای قدیمی همدان، در جایی که دیوارهای خشتی هنوز بوی گذشته میدهند، خانههایی ایستادهاند که قرنهاست حافظ جان و خاطره مردمان این سرزمیناند.
خانه ضرابی، در خیابان بوعلی، کوچه بیمه، بنبست شریفزاده، یکی از همین یادگارهای قجری است؛ خانهای که سالها خاموش مانده بود و تنها دیوارهای ترکخوردهاش روایتگر مهمانیها و زمزمههای نسلهای گذشته بود.
این خانه که در سال ۱۳۷۹ با شماره ۳۰۴۰ در فهرست آثار ملی ایران ثبت شد، شب گذشته بار دیگر جان گرفت و به بوتیکهتل «آوا» تبدیل شد؛ رویدادی که بیش از یک افتتاحیه، جشنی برای بازگشت روح تاریخ بود.
هنگامی که در چوبی قدیمی خانه گشوده شد، نخستین چیزی که مهمانان را در آغوش گرفت، بوی آشنا و نوستالژیکی بود؛ بوی نم و خاک دیوارهای خشتی، آمیخته با عطر شمعدانیهای حیاط. همان لحظه، همه حس کردند پا به دنیایی دیگر گذاشتهاند. حوض فیروزهای در میانهحیاط، با فوارهای کوچک که آرام میرقصید، تصویری ساخت که در حافظه جمعی ما ریشه دارد: همان حوضهایی که کودکیهایمان را در کنارشان گذراندیم. اطراف حوض، صندلیها و میزهای چوبی چیده بودند و شمعهایی که شعلههایشان در نسیم لرزان بود، فضایی ساختند که بیشتر به صحنهای شاعرانه میمانست تا یک افتتاحیه رسمی.
خانههای قجری، با حیاط مرکزی، ایوانهای بلند، طاقهای قوسی و پنجرههای ارسیشان، چیزی فراتر از معماری هستند. آنها تجسم روح ایرانیاند. وقتی نور از میان شیشههای رنگی میتابد و بر کف اتاقها هزار رنگ میسازد، زمان انگار میایستد. دیشب نیز چنین بود؛ نور شمعها که در شیشههای ارسی میشکست، فضا را به عمارتی افسانهای بدل کرده بود.
صدا هم سهم خودش را داشت. ساز دلنواز کمانچه، حیاط را پر کرده بود؛ صدایی که گویی از دل خود دیوارهای خانه میآمد. این موسیقی سنتی با خشخش برگهای درختان باغچه، با شرشر فواره و حتی با سکوت سنگفرشها همنوا شده بود. مهمانان دمنوشهای سنتی در دست، در گوشهگوشهی حیاط نشسته بودند و با لبخند، به نجواهای تاریخ گوش میسپردند.
در آن لحظه، هر کسی میتوانست احساس کند در یکی از همان میهمانیهای شبانه خاندانهای قدیم نشسته است؛ جایی که سفرهها در حیاط گسترده میشد، سماورها قلقل میکردند، کودکان دور حوض میدویدند و بزرگترها تا نیمهشب قصه و آواز سر میدادند. افتتاحیه بوتیکهتل آوا نه یک مراسم معاصر، بلکه بازآفرینی خاطرهای بود که نسلها در ذهن داشتند.
و در اوج این شب بهیادماندنی، غافلگیری شیرینی رخ داد. رسول نجفیان، صدای ماندگار و هنرمند محبوب مردم ایران، به میان آمد. در حالی که آسمان صاف همدان ستارهباران بود و دیوارهای قجری خانه نجوا میکردند، نجفیان سازش را نواخت و سپس ترانه جاودانه «عجب رسمیه رسم زمونه» را خواند. لحظهای بود که همه چیز از حرکت ایستاد. صدای او پلی شد میان گذشته و حال؛ پلی میان دلهای نوستالژیک مهمانان و روح جاودان این خانه.
برخیها با چشمانی خیس از اشک، به صدا گوش میدادند؛ برخیها آرام با آهنگ زمزمه میکردند. این ترانه، بوی رادیوهای قدیمی را میداد، بوی خانههای پدری، بوی سالهایی که با همه سختیهایش، سادگی و صفایی داشت. و حال، در حیاطی قجری، زیر نور شمعها، همه آن خاطرات دوباره زنده شدند. خانه ضرابی، پس از سالها سکوت، بار دیگر صدایی شنید که نه تنها دیوارهایش، بلکه قلب همهی حاضران را به لرزه انداخت.
وقتی ترانه به پایان رسید، سکوتی عمیق همه را دربر گرفت؛ سکوتی پر از معنا و حسرت. سپس، کفزدنها و هلهلهها در فضا پیچید و خانه لرزید از شادی. آن شب، روشن بود که این افتتاحیه تنها آغاز به کار یک هتل نبود، بلکه باززایی یک خانه، یک خاطره و بخشی از هویت شهری بود.
اما اهمیت این اتفاق تنها در زیبایی و نوستالژیاش خلاصه نمیشود. این افتتاحیه نشان داد که میتوان خانههای تاریخی را با تعریف کاربری نو، از فراموشی و مرگ نجات داد. اگر این خانه صرفاً موزهای خاموش باقی میماند، شاید باز هم به مرور متروک میشد. اما اکنون، با تبدیل شدن به بوتیکهتل، جایی برای زندگی روزمره شده است؛ جایی که مسافران میتوانند در دل تاریخ بخوابند، صبحانه بخورند و خاطره بسازند.
خانههای تاریخی، شجرهنامههای زندهی یک ملتاند. بیتوجهی به آنها یعنی بریدن ریشهها، پاک کردن حافظه جمعی. اما هر بار که یکی از این خانهها احیا میشود، در حقیقت تکهای از هویت ما دوباره زنده میشود. خانه ضرابی اکنون نه فقط یک بنا، بلکه نمادی از امید است؛ امید به اینکه بتوان با اندیشهای درست، تاریخ را در دل امروز جاری کرد.
در پایان شب، وقتی مهمانان آرامآرام از خانه بیرون میرفتند، بسیاریشان لحظهای مکث کردند. نگاهی به حوض انداختند که هنوز در انعکاس نور شمعها میدرخشید، به شیشههای رنگی که رنگینکمان شب را در خود داشتند و به دیوارهایی که دوباره زنده شده بودند. کسی دلش نمیخواست این صحنه را ترک کند. شاید به همین خاطر است که خانههای قجری هرگز فراموش نمیشوند؛ چون آنها تنها ساختمان نیستند، آنها روح زندهی ما هستند.
بوتیکهتل آوا، در حقیقت یک هتل نیست؛ یک تجربه است، تجربهی زندگی در دل تاریخ و شب گذشته، این تجربه به زیباترین شکل آغاز شد. کاش این روشنایی، آغازی باشد برای نجات همهی خانههای خاموش این سرزمین.