در 3 دهه اخیر، سلامت روان در ایران از یک دغدغه تخصصی به یک مسأله عمومی بدل شده است. آمارها نشان میدهد که نرخ اختلالات روانی از حدود ۱۷ درصد جمعیت در سال ۱۳۶۹ به بیش از ۲۰ درصد در سال ۱۴۰۰ رسیده و پس از همهگیری کرونا، طبق پیمایش ملی، به حدود ۲۵ درصد جمعیت بالغ کشور افزایش یافته است. این ارقام، صرفاً دادههای خشک آماری نیستند؛ پشت هر درصد، زندگیهایی قرار دارد که زیر فشار اضطراب، افسردگی، وسواس یا سایر اختلالات روانی خم شدهاند.
در چنین شرایطی، کمبود شدید تختهای روانپزشکی به یکی از گرههای اصلی نظام سلامت روان تبدیل شده است. ظرفیت موجود، حتی در مراکز استانها، پاسخگوی نیاز بیماران در مراحل حاد نیست و در بسیاری از مناطق، خانوادهها برای یافتن یک تخت خالی ناچارند صدها کیلومتر جابهجا شوند. این کمبود، نهتنها روند درمان را به تأخیر میاندازد، بلکه فشار روانی مضاعفی بر بیمار و خانوادهاش تحمیل میکند. با این حال، تجربه جهانی و شواهد داخلی نشان میدهد که افزایش تعداد تختها، هرچند ضروری، بهتنهایی راهحل کامل نیست. تخت بیمارستانی، آخرین حلقه زنجیره درمان است و اگر حلقههای پیشین ــ از پیشگیری گرفته تا مداخلات زودهنگام ضعیف باشند، این زنجیره هرگز کارآمد نخواهد بود.
فضای اجتماعی امروز ایران، با همه پیچیدگیهایش، بستر مساعدی برای رشد فشارهای روانی فراهم کرده است. تغییرات سریع اقتصادی، نااطمینانی نسبت به آینده، گسستهای نسلی، و سبک زندگی شهری که فرصت گفتوگو و همدلی را محدود کرده، همگی به افزایش آسیبپذیری روانی مردم دامن میزنند. در چنین فضایی، بیمار روانی تنها با بیماری خود نمیجنگد؛ او باید با نگاه سنگین جامعه، با برچسبها و سوءتفاهمها هم روبهرو شود. این انگ اجتماعی، گاه از خود بیماری مخربتر است و باعث میشود بسیاری از افراد حتی در مراحل اولیه بیماری، از مراجعه به مراکز درمانی خودداری کنند.
از سوی دیگر، ظرفیت مالی و نیروی انسانی وزارت بهداشت محدود است. این وزارتخانه باید منابع خود را میان طیف وسیعی از نیازها توزیع کند؛ از واکسیناسیون و بهداشت محیط گرفته تا درمان بیماریهای مزمن و مدیریت بحرانهای بهداشتی. در چنین شرایطی، انتظار اینکه تنها با بودجه و نیروی انسانی این وزارتخانه بتوان بحران سلامت روان را مهار کرد، واقعبینانه نیست. سلامت روان، مسئولیتی ملی است و همه دستگاهها باید سهم خود را ایفا کنند. آموزش و پرورش میتواند با آموزش مهارتهای زندگی و شناسایی زودهنگام مشکلات روانی در مدارس، نخستین خط دفاعی باشد. وزارت کار و رفاه اجتماعی باید محیطهای کاری سالم و حمایتهای شغلی برای گروههای آسیبپذیر فراهم کند. رسانهها میتوانند با روایتهای انسانی و آگاهیبخش، انگ اجتماعی را کاهش دهند. شهرداریها و سازمانهای مردمنهاد نیز میتوانند با ایجاد فضاهای شهری حامی سلامت روان و مراکز مشاوره محلی، نقش مهمی در پیشگیری و حمایت ایفا کنند.
در این میان، همکاری روانپزشکان با گروههای دیگر متخصصان سلامت روان اهمیت دارد. روانپزشکان با تمرکز بر تشخیص و درمان دارویی، و سایر متخصصان از جمله روانشناسان، مددکاران اجتماعی و مشاوران، با ارائه خدمات مشاوره، آموزش مهارتهای مقابلهای و پیگیری درمان، میتوانند بار مراجعات بیمارستانی را کاهش دهند و از عود بیماری جلوگیری کنند. این همکاری، زمانی بیشترین اثر را دارد که در قالب یک شبکه هماهنگ و با دسترسی آسان برای مردم سازماندهی شود.
بُعد دیگری که کمتر به آن پرداخته میشود، پیامدهای اقتصادی و اجتماعی کمبود تخت و تأخیر در درمان است. بیماری روانی درماننشده، بهرهوری نیروی کار را کاهش میدهد، هزینههای غیرمستقیم بر اقتصاد تحمیل میکند و فشار مضاعفی بر نظام تأمین اجتماعی وارد میآورد. خانوادهها نیز با هزینههای مالی و عاطفی سنگین روبهرو میشوند؛ از غیبتهای شغلی و کاهش درآمد گرفته تا فرسودگی مراقبان و گسست روابط خانوادگی. این چرخه، اگر شکسته نشود، نهتنها سلامت فرد را تهدید میکند، بلکه سرمایه اجتماعی جامعه را نیز فرسوده میسازد.
بحران سلامت روان در ایران، تنها یک مسأله پزشکی نیست؛ این بحران، آینهای از وضعیت اجتماعی ماست. هر تخت روانپزشکی که کم داریم، به معنای بیماری است که دیرتر درمان میشود، خانوادهای که بیشتر فرسوده میگردد و جامعهای که بخشی از توان خود را از دست میدهد. اگر بخواهیم این چرخه را متوقف کنیم، باید سلامت روان را به اولویت ملی بدل کنیم، منابع محدود را هوشمندانه مدیریت کنیم و همه ظرفیتهای موجود را در یک مسیر هماهنگ به کار گیریم. تنها در این صورت است که میتوان امید داشت آمارهای نگرانکننده امروز، جای خود را به روایتهای بهبود و بازگشت به زندگی فردا بدهند.
حمید رنجبران
مدیر مرکز آموزشی- درمانی سینا (فرشچیان)