| سه شنبه - 20 مرداد 1405 - شماره 5483 |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
کد مطلب: 121429 |
تاریخ انتشار: 1400-10-07 - 07:00 |
تعداد بازدید: 184 |
|
|
|
|
داستان یک لقمه نان حلال
نویسنده : مهدی ناصرنژاد
یادداشت
برای نانآور خانوادهای که به علت کجمداریهای روزگار دستش از همه سرمایههای زندگی کوتاه مانده است، شاید زبالهگردی تنها راه رسیدن به ناچیزی درآمد روزانه و تهیه یک لقمه نان از میان انبوه زبالههای خانگی مردم شهر باشد.
زبالهگردی فقط از منظر آدمهایی که شکمی تا خرخره پر دارند کاری چندشآور به نظر آید، اما وقتی با دیده تعقل و آدمیت تلاش و تقلای انسانی ژندهپوش برای جداسازی اشیای به درد بخور از بین انبوه آشغال پخش و پلا شده توسط آدمهای به ظاهر متمدن در جا به جای شهر را شاهد باشی، تازه متوجه میشوی، کار زشت و چندشآور را کسانی مرتکب میشوند که دل در گروی پاکیزگی و بهداشت محیط زندگی خود و دیگران ندارند و از سر خودخواهی و بیتوجهی به حقوق و حریم زندگی اجتماعی، کیسه زباله متعفن خود را بیرون از خانه و فرقی نمیکند کجا، رها کرده و سینه صاف میکنند و میگذرند!!!
زبالهگردی و تجزیه اشیای قابل برگشت به چرخه زندگی در نوع خود میتواند خدمتی توسط ژندهپوشان به جامعه باشد، اما چون چرخه دفع غیر اصولی زبالههای خانگی و جداسازی و حمل بخشهای قابل فروش زباله به شکل فعلی، سازمان داده شده و هدایت نمیشود، به خودی خود مشکلاتی برای شهروندان و کارگران شهرداریها برای پاکسازی معابر به وجود میآورد، بنابراین قابل نکوهش است.
و اما زبالهگردها از همه جور آدم هستند، برخی از این آدمها حتی از روی شکم سیری به زبالهگردی روی میآورند. برای برخی هم زبالهگردی شغل دوم و سوم است و خیلی هم مجهز و حساب شده زبالههای مردم را زیر و رو میکنند و به قولی (باچراغ) گام برمیدارند و دست آخر هم هستند کسانی که زبالهگردی محجور و ساده و سر به زیرند، اما حکایتهای ناگفته فراوان دارند. زبالهگردی درمانده و مفلوک میشناسم که اغلب منطقه شهری که ما سکونت داریم را برای پرسهزنیهای خود نشان دارد.
او را در هنگامههای پرسهزنی همراه دوچرخه زوار در رفته و جیر جیر کنانش چنان فرتوت و خسته میبینی که انگار نای راه رفتن برایش نیست، آنقدر که حتی توان کندن ته سیگاری خاموشی که همه وقت در گوشه لبهای خشک و به هم چسبیدهاش جا خشک کرده است را ندارد.
جای تعجب است پیرمرد مفلوک که همیشه از دیگر زبالهگردهای پر تعداد و تیز و بز عقب میماند، چه چیزی برای یافتن و جدا کردن از بین آت و آشغالهای به درد نخور به چنگ میآورد! اما خورجین تیکه پاره و وصله خورده ترک دوچرخهاش همیشه خالی به نظر میآید.
یکباری که با هزار طرفند و جلب اعتماد پای حرفهای پیرمرد نشسته بودم، از زبانش شنیدم، روزگاری برو و بیایی داشته و استادکار ماهری در حرفهاش بوده است، ولیکن با منسوخ شدن پیشه قدیمیاش، بیکار شده و دار و ندارش خرج گرانیهای زندگی شده و از ناچاری و بیپشت و پناهی سر از زبالهدانیها در آورده است. پیرمرد، اما با همه درماندگی و فقر، تاکنون ندیدهام چیزی به عنوان صدقه از کسی قبول کند، اما برخی همسایهها که با حال و روز او آشنا هستند، اشیای دور ریختنی خود را برای او کنار میگذارند.
یکی از همین روزها یکی از همسایههای خوش دل که گویا از مدتها قبل مقدار قابل ملاحظهای کارتن خالی و سبد میوه و دبههای کوچک و بزرگ پلاستیکی در گوشه حیاط خانهاش جمعآوری کرده بود، سراغ پیرمرد را از من گرفت و سفارش کرد درصورت مشاهده او را راهنمایی کنم تا ضایعات را تحویل بگیرد. پیرمرد خستهتر و درماندهتر از همیشه از ته کوچه ظاهر شد و به محض مشاهده ضایعات تلنبار شده در گوشه حیاط همسایه گویی به دفینه گنجی دست یافته است.
در تردید و تفکر بود که آن همه ضایعات را چگونه با خود ببرد چون دوچرخه توان حمل آن بار را نداشت. در همین کشاکش چه کنم چه کنم پیرمرد با خودش بود که سرو کله یک ضایعاتی وانتسوار توی محل پیدا شد و با صدای نتراشیده و نخراشیده خود میخریم، میخریم داد میزد میآمد تا با اشاره دست پیرمرد متوقف شد. پیرمرد هاج و واج و سراسیمه با وانتباری ضایعاتی که مرد میانسال و بدمنظری بود و به نظر میآمد آشنایی همپیشگی با هم داشته باشند برای حمل ضایعات یا وانتبار به توافق رسیدند. قرار بر این شد محموله در انتهای خیابان اکباتان به صورت شریکی فروخته شود و سهم پیرمرد محفوظ بماند.
من و همسایه هم که ناظر چنین قول و قرار و بده و بستان بودیم، با این تصور که 2 نفر در عالم همپیشگی به هم اطمینان دارند، دخالت نکرده و خوشحال از اینکه پیرمرد را خشنود ساختهایم، هر یک دنبال کار خود رفتیم.
چند روزی از این ماجرا گذشت تا اینکه این اواخر هنگام ترک خانه پیرمرد را از دور دیدم دوچرخه را کشان کشان جلو میبرد و قدم به قدم میایستاد و با تکیه بر تنه دوچرخه نفس تازه میکرد. چند قدمی با او فاصله داشتم که به محض دیدن من همانجا ایستاد و با حالتی نالان و نگاهی خسته جان که تا عمق وجود آدم نفوذ میکرد، گفت نامرد بیمعرفت برد فروخت و تا به حال هم ما را گذاشته است سرکار، از آن روز آب شده و رفته زیر زمین. پیرمرد راهش را گرفت تا برود و در همان حال آهی کشید و گفت، خدا ازش نگذره نامرد!
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
|
|
یلدا شب هندوانه و فال و غزل
|
|
 |
|
|
حال و هوای صحاف خانه همدان در آستانه بازگشایی مدارس
|
|
|
|
|
|
|
|
|
 |
نشر و نقل مطالب فقط با ذکر نام روزنامه همدان پیام
بلامانع است.
|
|
|
روزنامه همدان پیام (
اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي،
سياسي، ورزشی )
صاحب امتياز و مدير مسئول:
نصرت ا... طاقتي احسن
-
سردبير: يدا... طاقتي
احسن
نشاني: همدان، خيابان
شريعتي، ابتداي خيابان مهديه،
ساختمان پيام
تلفن: 8264433
(0811)
- فکس: 8285048
(0811) - سازمان
نیازمندی: 8264400
(0811) - ايميل:
info@hamedanpayam.com |
|