در سالهای اخیر، یکی از پدیدههای نگرانکننده در میان کارکنان دولت، گسترش نوعی «بیتفاوتی سازمانی» است؛ حالتی که کارمند دیگر انگیزهای برای اعتراض ندارد، از حق خود نمیگوید و نسبت به ناعدالتیها واکنشی نشان نمیدهد، زیرا باور کرده که صدایش به جایی نمیرسد. این بیتفاوتی خاموش، هرچند در ظاهر آرام و بیصداست، اما در عمق ساختار اداری، نشانهای از فرسایش سرمایه انسانی و تهدیدی جدی برای کارآمدی دستگاههای دولتی است.
ریشه این وضعیت را باید در نوعی تبعیض سیستماتیک جستوجو کرد؛ تبعیضی که در انتصابها، ارتقاها، پرداختها و حتی در نوع نگاه مدیران به کارکنان دیده میشود.
زمانی که کارمندی میبیند شایستهسالاری جای خود را به رابطهگرایی داده و تلاش صادقانهاش در برابر بیتحرکی دیگران بیارزش تلقی میشود، احساس بیقدرتی در او شکل میگیرد. این احساس اگر تکرار و تثبیت شود، به بیتفاوتی مزمن تبدیل میشود؛ بیتفاوتیای که نتیجه آن نه فقط افت انگیزه فردی بلکه فروپاشی تدریجی نظم و اخلاق سازمانی است.
در ادارات دولتی، سرمایه اصلی نه ساختمانها و بودجهها بلکه انسانهایی هستند که باید با وجدان کاری، مسئولیتپذیری و انگیزه، چرخ نظام اداری را بچرخانند. اما وقتی کارمند باور کند که «فرقی ندارد تلاش کند یا نه»، «نمیتواند تغییری ایجاد کند» و «اعتراضش بینتیجه است»، این سرمایه انسانی به مرور تحلیل میرود. در چنین شرایطی، کارها به صورت صوری انجام میشود، تصمیمها از سر رفع تکلیف است و خلاقیت جایی در محیط کار ندارد.
نکته تلختر آن است که این بیتفاوتی اغلب از مدیران میانی آغاز میشود و به بدنه ادارات سرایت میکند. وقتی مدیری در برابر بیعدالتی سکوت کند، از حق زیردستان خود دفاع نکند یا در برابر ضعفها بیتفاوت بماند، به طور ناخودآگاه پیام میدهد که «اعتراض فایده ندارد». این پیام، از مدیر به کارمند و از کارمند به محیط کار منتقل میشود و در نهایت، یک چرخه خاموش اما ویرانگر شکل میگیرد: تبعیض، بیاعتمادی میآورد؛ بیاعتمادی، بیتفاوتی میسازد؛ و بیتفاوتی، پایههای نظام اداری را سست میکند.
ادارات کارآمد در جهان امروز، بر پایه گفتوگو، نقد درونسازمانی و پاسخگویی بنا میشوند. در چنین سازمانهایی، مدیران نه تنها از انتقاد نمیهراسند بلکه آن را فرصتی برای اصلاح میدانند. اما در بسیاری از دستگاههای ما، ساختار به گونهای طراحی شده که «اعتراض» نوعی «خطر» محسوب میشود. کارمندی که نقدی دارد، نگران است مبادا از مسیر رشد شغلی کنار گذاشته شود. این ترس، زبانها را میبندد و گوشها را سنگین میکند.
ادامه این وضعیت، پیامدهای اجتماعی گستردهای نیز دارد. کارمند بیتفاوت، نمیتواند شهروند مسئول باشد. او همان فردی است که در جامعه نیز نسبت به ناهنجاریها سکوت میکند و در برابر ضعفها میگوید: «به من چه». بدین ترتیب، بیتفاوتی اداری به بیتفاوتی اجتماعی تبدیل میشود و این خطر از هر فساد مالی یا اداری، بزرگتر است؛ زیرا فروپاشی تدریجی اعتماد عمومی، از درون سیستم آغاز میشود.
برای عبور از این چرخه، نخست باید سازوکارهای شفاف پاسخگویی و حمایت از بیان نقد در دستگاههای اجرایی فعال شود. هر اداره نیازمند نظام بازخورد درونی است که کارمند بتواند بدون ترس از پیامد، نظر خود را مطرح کند و احساس کند شنیده میشود. همچنین، ارزیابی عملکرد مدیران باید نه بر اساس ظاهر بخشنامهها بلکه بر پایه عدالت سازمانی، رضایت کارکنان و ایجاد انگیزه در مجموعه صورت گیرد.
در کنار اصلاحات ساختاری، نقش مدیران انسانی و باانصاف، حیاتی است. مدیری که صدای کارکنانش را میشنود، پیش از هر آییننامهای، به سازمان خود جان میدهد. احترام به عدالت در پرداختها، توجه به پیشرفت شغلی افراد، سپردن مسئولیت بر اساس شایستگی و فراهم کردن فضای گفتوگو، میتواند از گسترش این بیماری خاموش جلوگیری کند.
در نهایت، باید پذیرفت که بیتفاوتی در نظام اداری، زنگ خطر فروپاشی تدریجی اعتماد است. سازمانی که در آن سکوت بر گفتوگو غلبه کند، دیر یا زود در برابر نخستین بحران جدی، فرو میریزد. صدای کارمند، اگر شنیده شود، سرمایه است؛ اگر سرکوب شود، تهدید. حفظ این سرمایه انسانی، نه با شعار، بلکه با رفتار عادلانه و تصمیمهای شجاعانه ممکن است.
امروز بیش از هر زمان، نظام اداری ما به گفتوگویی صادقانه میان مدیران و کارکنان نیاز دارد؛ گفتوگویی برای بازگرداندن امید، عدالت و احساس تعلق. زیرا اگر کارمندان دولت بیتفاوت شوند، هیچ بخشنامهای نمیتواند این فروپاشی آرام را جبران کند.
محمدحقی